بنابراين گفتم «حوالت تاريخي» قرون وسطي و دروة اسلام كه بعد از «يونان» شروع مي شود «زهد» است. دورة جديد هم «زهد» است، اما زهدي وارونه، هر دو در «خانقاه»اند. اين «طريقت» «پس فردا»ست كه از «خانقاه» مي خواهد به «ميخانه» برود، تا از مستي زهد و ريا به هوش آيد، و از «غربزدگي غير مضاعف» زهد قرون وسطي و «نيست انگاري» «خودبنيادي» «غربزدة مضاعف» دورة جديد رهايي پيدا كند.و زهد و ريا با «نيست انگاري» يكي است، «نيست انگاري» اصل ذات خويش را هست مي انگارد و خداي «پريروز» و «پس فردا» را و آن «حقيقت» پريروز و پس فردا را نيست مي انگارد. پس «نيست انگاري» دورة قرون وسطي «خودبنياد» نيست، ولي دورة جديد هم «نيست انگار» است و هم «خودبنباد». اين زهد جديد است. پس يك زهد «نيست انگارانه» هست و يك زهد «نيست انگارانة خودبنياد».
زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر ز مستي زهد و ريا به هوش آيد
«خانقاه» به يوناني…. مي شود… يعني بيگانه… در يوناني به «جاي» و «گاه» و اينها معني شده است. اين «خانقاه» با «مسكنت» و «مسكين» هم ريشه است. «مسكنت زده» يعني بيگانه گشته. «خانقاه» يعني «دارالمساكين». سابقاً در يونان، يا در قرون وسطي غربايي به در خانة مردم مي آمدند، فقير بودند، مردم به آنها چيزهايي مي دادند و جاي اينها را مي گفتند… يعني جاي غربا و مساكين است، به معني «خانقاه». اين بيگانگي و از خود بيگانگي را كه من بارها گفته ام يعني «مسكنت»، من سال ها گفته ام انسان، «مسكنت زده» است، در «خانقاه» زهد و ريا، زهد و رياي «نيست انگارانه» از يك سو و زهد و رياي «خودبنيادانه» و «غربزدگي مضاعف» از سويي ديگر. در اين «خانقاه» بيگانگي از خداي «پريرزو» و «پس فردا» و آشنايي با خودش با «نفس امارة» خودش و بيگانگي از «نفس مطمئنه» است، « و باؤ بغضب من الله و ضربت عليهم الذله و المسكنه» يعني بر آنها بيگانگي از حق و حقيقت زده شده، بيگانه اند.
آقاي دكتر… ميپرسيد: آيا «آزادي» را برمبناي «اخلاق» بايد بدانيم يا نه؟ و اين «آزادي» كه به عنوان يك حالت در «اسلام» بايد وجود داشته باشد چيست؟ و امروز اين مفهوم چه استنباط ميشود؟
جواب: اگر مفهوم سخن «آزادي» را (مفهوم هر امر غير از معني آن است: «معني» امري است «خارجي» و «انضمامي»، در صورتي كه «مفهوم» امري است «انتزاعي» و «ذهني») با «افلاطون» و «ارسطو» شروع كنيم و بياييم مثلاً تا به اسلام، از «فارابي» گرفته تا به «خواجه نصير طوسي». ميبينيم كه «آزادي» در چارچوب «فضايل چهارگانة اخلاقي» و در دو طرف «افراط» و «تفريط» آنها طرح ميشود. فضايل اصلي چهارگانه يعني: «حكمت»-«شجاعت»-«عـفت»-«عدالت». مراد از «حكمت» در اين تقسيم، «حكمت عملي» به معني «عقل عملي» است كه مابه ازاي آن به يوناني «فرونزويس» و به لاتيني «پروديسنا» و به فارسي «فرزانگي» است. نه «سوفيا» به يوناني كه به معني «حكمت نظري» و همچنين «نظر» در «عقل عملي» است يعني «فرزانگي» است. ممكن است شخصي «حكيم» باشد به «حكمت نظري» و «نظر» در «حكمت عملي» ولي در عمل «حكيم عملي» يعني «فرزانه» نباشد. «فرزانه» نباشد. «فرزانه» نباشد. «فرزانه» كسي است كه در «عقل عملي» نه اهل «افراط» باشد و نه «تفريط». افراط در «عقل عملي»، عربي آن عبارت است از «جربزه»، (مأخوذ از لفظ يوناني «هولوفويوس»، كه معني آن هوش زيانكار است.) ميخواهم بگويم انسان عاقل و هوشمند امروزي بيشتر اهل «جربزه» است تا «فرزانگي». نظر بنده اين است كه در جريانهاي فكري امروز آنچه كمتر وجود دارد همان «فرزانگي» است. همچنين است فضائل ديگر، «شجاعت» و «عفت» و «عدالت». اساساً امر اعمال فضائل چهارگانة اخلاقي به بنبست كشيده و تجديد اين «فضائل يوناني» نيز ديگر محال است درست مانند «اومانيسم» (بشرانگاري) كه كار آن نيز به بنبست كشيده شده و تجديد آن نيز محال است. در عصر حاضر جمع «اومانيسم» با «انسان دوستي» (فيلانتروپي) خيالي است واهي و محال . «بشر انگاري» بيشتر با «ميزانتروپي» (مقت الانسان) است كه سازگار ميآيد تا مردمي و مردم واري. اگر روزي «حافظ» شيرازي ميگفت:
مــباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در طريقت ما غير از اين گناهي نيست
امروز ميتوان گفت: مباش در پي «اومانيسم» و هر چه خواهي كرد- كه در طريقت ما (به حكم «فتواي باطن» ما) غير از اين گناهي نيست…
عقل دورهي جديد
حالا بياييم به دورهي جديد. عرض كردم در دورهي جديد عقل يوناني ميآيد و به تعبيري نفس يوناني و نحله يوناني كه «هرتوقه» و «هراتوقه» (1) نيز گفتهاند. حالا اين نحله در فلسفههاي جديد يعني اكول فرانسه ecole، شوله آلماني schule و اسكوله يوناني skhole در اسلام به مكتب ترجمه ميشود. حالا بايد ديد كه مكاتب جديد چقدر نسبت و ارتباط با نحله و چقدر با مله دارند. ايدئولوژيهاي ديني و غير ديني جديد همواره تابع نحل است، در اين دوره كتابي نيست و اگر كتابي هست «كاپيتال» است. حال كسي مكتبي شد و مدعي اسلام بود، بايد ديد چقدر اهل ملت است و چقدر اهل نحله. ولي آنچه مسلم است همواره نحله غالب بوده، گرچه التقاط هم هست، زيرا زمان آخرالزمان است. اكنون عصر پايان نحل، پايان و تماميت مكتبها و هرتوقها در غرب است. اينها افتادهاند به جان هم. دورهي جديد كه ميآيد اروپايي غربزده مضاعف ميشود. اگر عقل يوناني در قرون وسطي انسانها را غيرمضاعف زده بود، از رنسانس تماماً ميزند و سقراطهاي جديد و ارسطوييان جديد، علم جديد و هنر جديد به وجود ميآيند.
ابن تيميه كتابي دارد به نام «موافقت صريح معقول و منقول» و به خيال خودش عقلي كه از آن دفاع ميكند قرآني است. حتي ابن جوزي ميخواهد احكام عملي را از قرآن درآورد، اينكه همه چيز را در كتاب پيدا كند. حال آنكه بنده همه اينها را ميبرم به امالكتاب. هر چه هست در «ام الكتاب» هست، در سرنوشت هست. اين است حوالت تاريخي كه در قضا الهي هست، يعني زماني كه الان داريم، زماني كه تاريخي است در «لوح قضا» هست. تاريخي كه در ابتدا آمده در لوح قضا هست و تاريخي كه در پايان آمده در لوح قضا هست يعني در «ام الكتاب». اين «ام» يعني اصل و سر، كتب يعني نوشت و حكم كرد و ام الكتاب يعني «سرنوشت». يك معني ديگر، اين است كه شما بياييد علوم امروزي را بگيريد و ببريد به قرآن و بگوييد كه همه علوم در آن هست، تمام قوانين در قرآن هست. بعضي از ظاهرين اين كار را كردهاند. مانند طنطاوي كه علم الاشيا را تحويل ما ميدهد، حالا فيزيك باشد و طب يا فليكات و ديگر علوم. حالا همه احكام عقلي اعم از نظري و عملي و همه و همه، در قرآن هست، از خبري و انشايي. اين عمل صد سال سابقه دارد و بهاييها ميگويند علم با وحي يكي است و اصرار دارند و دفاع ميكنند و ميگويند كه متجدديم، دين را تابع علم ميدانند. حال گفتيم دورهي جديد دورهي غربزدگي مضاعف است كه اشكال گوناگون دارد. يك عده هستند كه غربزدهاند و ميدانند و غيرمضاعف و طرفدار عقل يوناني هستند، كتاب را قبول ندارند و از دين ميترسند و ميگويند كتاب مال عوام است براي حفظ ظاهر. اينها را زنادقه ميگويند و نهان روش، مثل «ابن ابوالعوجا»، عدهاي متوجه ميشوند و به نام دين مبارزه ميكنند، چقدر متوجه و موفق شدهاند اين خود پرسشي است.
آنچه كه امروز در غرب و تفكر غربي، در پايان تاريخ در حوزههاي مختلف مكتبي مطرح و غالب است، فلسفه علوم و منطق علوم و منطق درايي است. امروز كاري به منطق درايي هگل ندارم، منظورم در بحث امروز منطق درايانياند كه در غرب در پايان تاريخاند. قدري از جريانهاي منطقي غرب برايتان بگويم، كه اينها چه ميگويند و اين بحثها مهم است.
اسنوخرد قرن هجدهم و منورالفكر و علم حضوري و حصولي افزاري و اصيل
حالا بنده در باب اسنوخرد قرن هجدهم مطالبي را ميخواهم طرح كنم. اسنوخرد در قرن هجدهم گسترش پيدا ميكند. اين اسم همان منورالفكري است كه به روشنفكر تبديل ميشود. منورالفكر را كه هنوز نگذاشتهايم گفتهاند روشنفكر و انتلكتوئل كه كلمه ديگري است كه همان منورالفكري است. يك تغييري در آن پيداه شده و تبديل شده به روشنفكر، چون اين منورالفكر مشروطه جايي نرفته بالنتيجه اسنوخرد نهان روش زده مانده است و انقلاب منورالفكري به معناي ماركسيسم نيامده و نميتواند بيايد. اينكه حالا ميان ماركسيسم و منورالفكري قرن هجدهم چه نسبتي است خود پرسشي است كه غربيها زياد سخن گفتهاند. انتلكتوئل و انتلكتواليسم بالذات بازگشتش به انقلاب روسيه است، حالا بعضي ميگويند ترجمهي انتلكتوئل اشتباه است، قابل ترجمه نيست، يكي گفته به جاي انتكتوئل خردمندان و در روزنامهاي نوشته بودند فرزانگان، نميخواهم اسم بيايد. حالا اين فرزانگان و منورالفكران چه نسبتي با هم دارند و در چه مرتبهاي از حصول و حضورند، در چه مرتبهي آگاهي و خودآگاهي، سير حضوري و دلآگاهي كه هيچ؛ سير حضوري اعم از افزاري و يا سبب سوزانه است.
در عصر حاضر انقلاب حقيقي براي اشخاص بدون مرگ آگاهي و ترس آگاهي كه عبارت است از دلآگاهي و حضور اصيل، حاصل نميشود. اجمالاً در هر دورهاي دلآگاهي و سببسوزي هست، آگاهي و خودآگاهي هم هست. اين اولياء بزرگ و انبياءاند كه به مرتبه دلآگاهي اصيل سببسوزانه رسيدهاند كه مولانا، در اين مورد ميگويد:
همچنين زآغاز قرآن تا تمام
رفض اسباب است و علت والسلام
كشف اين نز عقل كار كار افزا شود
بندگي كن تا ترا پيدا شود
بند معقولات آمد فلسفي
شهسوار عقل عقل آمد صفي
عقل عقلت مغز و عقل تست پوست
معدهي حيوان هميشه پوست جوست
چونكه قشر عقل صد برهان دهد
عقل كلي كي گام بيايقان نهد
در اينجا كمال انساني نفي اسباب است. قبل از اين ابيات نفي سبب ميشود.
چشم بر اسباب از چه دوختيم
گر زخوش چشمان كرشمه آموختيم
هست بر اسباب اسبابي دگر
در سبب منگر در آن افكن نظر
انبياء در قطع اسباب آمدند
معجزات خويش بر كيوان زدند
بيسبب مر بحر را بشكافتند
بيزراعت چاش گندم يافتند
ريگها هم آرد شد از سعيشان
پشم بز ابريشم آمد كشكشان
جمله قرآن است در قطع سبب
عز درويش و هلاك بولهب
علم حضوري و حضور افزاري و علم حصولي افزاري در حالاتي است كه بشر سيري داشته است، اين عبارت است از سيري از مرتبه وِلايت به وَلايت، البته بشر امروز اجمالاً سير دارد ولي سير بشر به سوي وَلايت پسفردايي است و انقلاب حقيقي عبارت است از سببسوزي همه چيز، وقتي بازميگردد، سبب ميآيد و اسنوخرد، ولي در اين مقام اصالت با اسنوخرد نيست، چنانكه بشر امروز گرفتارش است.
عرض كردم قرن هجدهم است و غلبه با منورالفكري و روشنفكري، باز گفتهام اين منورالفكري و روشنفكري عادت است. اين را بايد خودتان فكر كنيد كه تفاوت منورالفكري و روشنفكري چيست. اين مسأله كه عبارت است از منورالفكري و روشنفكري در يك چيز مشتركاند، همه به آن ميگويند «واقعگرايي» و «عينيتگرايي».
فردید پس از انقلاب اسلامی، گویی گمشده خویش را یافت و سخت به دفاع از انقلاب پرداخته، شاگردان فراوانی از جمله شهید آوینی، دکتر محمد رجبی، دکتر مددپور و ... را تربیت کرد. دکتر فردید طی سالهای اخیر همواره مورد بحث گروه ها و افراد مختلف بوده است و علاقمندان به گرایش های غربی به انتقاد شدید از وی پرداخته اند. این را هم باید افزود که خامی است اگر کسی تصور کند که افرادی مانند فردید، با دامنه نفوذ اندک خود، توان تاثیر گذاری بر کلیت اندیشه اسلامی حاکم بر انقلاب اسلامی را داشته و نقشی در هدایت آن ایفا کرده اند. آن چه در این نوشته اصولا مورد نظر است، نه فردید بلکه یک جریان فکری است که دامنه مخصوص به خود را در بسیاری از عرصه ها دارد و فردید نیز در گوشه ای از آن جای گرفه و پس از انقلاب به این موج عظیم پیوسته است.
از تعمق در اين تعريف، آشكار ميگردد كه قسمت اول تعريف مذكور، ناظر به حكمت نظري، و قسمت دوم آن يعني عبارت «والعمل بمقتضاه» ناظر به حكمت عملي است.
بدين قرار، اساس حكمت عملي به حكمت نظري باز ميگردد، چرا كه منشأ و مبدأ اوامر و نواهي چيزي جز مناسبات نفس الامري و مقتضيات اعيان و ماهيات نيست. مشروط بر آنكه اين احكام موافق عدل و حكمت باشد.
كساني چون اشاعره كه مقتضيات اعيان و عدل و حكمت را در تشريع اوامر و نواهي، معتبر نميشمارند و معتقدند. صرف امر شارع، مبدأ حسن و قبح افعال و وجوب فعل يا ترك فعل است و اقتضائات ماهيات، در حسن و قبح افعال و در وجوب عمل به آنها يا اجتناب از آنها دخالتي ندارد، در مباحث خود با تناقضي بزرگ مواجهاند؛ چرا كه اگر وجوب همة امور را به امر شارع بازگردانند، پرستش خود باري تعالي و ضرورت اطاعت اوامر و نواهي ا و را نميتوانند به امر شارع بازگردانند، زيرا لزوم اطاعت اوامر شرع به سبب استناد آن به اوامر و نواهي باري تعالي است و اگر وجوب پرستش حق و تسليم در برابر اوامر و نواهي حق نيز به امر باري تعالي بازگردد، آشكارا با دور مواجهايم. بلكه چنانكه مولي الموحدين فرموده است: پرستش حق بدان جهت است كه ذات كامل و مكمل و مطلق سزاوار عبادت و پرستش است....
«صادق هدايت» مثل همه ما موجودي بود ديروزي و امروزي و فردايي. ديروزش «سنن تاريخي» و مخصوصاّ سنن خانوادگي او بود كه هيچگاه در وجود او كاملا نسخ نگرديد،و فردايش سنن ادبي گنديده و پوسيده ميان دو جنگ مخصوصاّ ادبيات فرانسوي اين دوره بود.
«صادق هدايت» ظاهراّ به سبب شيفتگي نسبت به «سنن تاريخي» غرب به پرخاش و منازعه با سنن شرقي برخاسته بود، ولي هيچگاه نتوانست خود را از چنگال سنن خانوادگي شرقي خود برهاند. بنابراين در وجود او همواره تضاد خانه داشت. «هدايت» به تمام «سنن» گذشته بد و بيراه ميگفت و به آداب و رسوم خانوادگي بدون اينكه از اين آداب و رسوم گذشته باشد، دشنام ميداد. اگر «هدايت» واقعاّ از آداب و رسوم «حاجي آقا» گذشته بود هيچوقت با آن حالت غير عادي كتاب «حاجي آقا» را نمينوشت.
«هدايت» شاعر نبود. اديب بود اما اديبي گرفتار كششهاي متضاد. آدم سادهاي نبود، سخت گرفتار پيچيدگيها و عقدههاي خانوادگي بود.
در هنر به معنی عام آن حقیقت است که تحقق پیدا می کند. هر جا که انسان نسبت بی واسطه و حضوری پیدا کرد با اسمی که مظهر آن است، در آنجا هنر به معنی عام لفظ است (نه به معنی امروزی آن) اعم از سیاست و دیانت و غیره، از جمله هنر و هنرمندی.
هنر به معنی جدید لفظ اساسا راهش عبارت از صورت های خیالی است. منتها به شرطی که انسان از این صورت ها کنده بشود و تعالی حاصل کند به اسمی که مظهر آن است. هنر جلوه محسوس نامحسوس است و به تعبیر دیگر جلوه محسوس دیدار. و از طرفی هنر به این معنی ترکیب یافته از صورت های خیالی است که صورت های خیالی در اینجا حکم سکوی پرش دارد برای انسان که از ان کنده بشود. هنر در ترکیب صورت و ماده اعم از اینکه به انتزاعی و انضمامی یا اتحادی تکمیل شود، نحوه ترکیبش مصداق حقیقی این ابیات است:
از صفای می و لطافت جام
به هم آمیخت رنگ جام و مدام
(جام = ائینه، عدم = هیولا و ماده)
همه جام است و نیست گویی می
یا مدام است و نیست گویی جام
هنر و هنرمندی اساسا نحوی از دیداربینی و بازبینی دیدار است (دیدار به معنی ایده):
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
«حافظ»
زدیدارت نپوشیده است دیدار
ببین دیدار اگر دیدار داری
«سنائی»
الف – از آغاز تا بازگشت فردید از اروپا
1– بقائی کرمانی، مظفر 2– شهابی، علی اکبر 3– کربن، هانری 4– مهدوی، يحيی 5– ناتل خانلری، پرويز 6- هدايت، صادق
ب - از بازگشت فردید از اروپا تا پیروزی انقلاب اسلامی
1- آذرنگ، عبدالحسین 2- آريان پور، اميرحسين 3– آشوری داريوش 4– آل احمد، جلال 5– اعوانی، غلامرضا 6- افشار، ايرج 7- انوار، سيدعبدالله 8– براهنی، رضا 9- بزرگمهر، منوچهر 10- پازوکی، شهرام 11- پرهام، باقر 12- پورجوادی، نصرالله 13- جليلی، سيدابوالحسن 14- جوزی، محمدرضا 15- جمادی، سياوش 16- جمالپور، بهرام 17- جهانبگلو، امير حسین 18- جهانبگلو، رامين 19- جهانگيری، محسن 20- حجتی، محمدباقر 21- حسن نژاد، حميد 22- داريوش پرويز 23- دانشور، سيمين 24- داوری اردکانی، رضا 25- دوستدا، آرامش 26- ديباج، سيد موسی 27 - سليمان حشمت، رضا 28- رفيع، جلال 29- شايگان، داریوش 30- صدری، احمد 31- صدری، محمود 32- ضياءشهابی، پرويز 33- عليزاده، مختار 34- فريدزاده، جواد 35 -لاريجانی، علی 36- مجتهدی، کريم 37- محمودی، سهيل 38- مستعان، مهتاب 39- موللی، کرامت الله 40- مهرجوئی، داريوش 41- ميبدی، عليرضا 42- نراقی، احسان 43- هشترودی، محسن
ج - از پیروزی انقلاب اسلامی تا درگذشت فردید
-1 ابراهيمی دينانی، غلامحسين -2 ابوالحسنی، علی 3- اسديان، حجت 4- اشک شيرين، ابراهيم 5- بيانی، عليرضا 6- خدابخش پيرکلانی، بهمن 7- رجبی، محمد 8- رنجبر، محمدرضا 9- سروش، عبدالکريم 10- صادقی گيوی، مهدی 11- فرنو، بهروز 12- لنکرانی، حسين 13- گلستان حبيبی، مسعود 14- مددپور، محمد 14- مصلح، علی اصغر 15- معارف، سيدعباس 16- مهاجرانی، عطاءالله 17- ميرشکاک، يوسفعلی 18- ميکانيکی، جلال
مطالب این قسمت به تدریج تکمیل شده و شخصیتها و افراد دیگری نیز اضافه خواهند شد
لازم به ذکر است مشخصات این افراد از منابع گوناگون و بالاخص از پیوست کتاب "روشنفکران ایرانی و غرب" و جمع آوری گردیده است.
خودبنيادي اومانيسم
وقت امروز اگر حضوري باشد و حصولي، جهت اشتراكش وقت خودبنيادانه است، انسان در متن وقت خودبنيادانه و زمان خودبنيادانه و نيستانگاري است. نيستانگاري با يونان شروع ميشود. يونان تماسي كه با وقت پيدا ميكند نيستانگارانه است، ولي هنوز خودبنيادانه نيست. يونان بنيادانديش طاغوت زده است، ولي اين طاغوت كه خداي يوناني است با زئوس يكي است. طاغوت براي آنها ظاهر و خودشان مظهر آنند، اما خود اين خداي يوناني يعني خداي آخرالزمان، با سقراط شروع ميشود. در دوره جديد اين طاغوت يوناني وارونه ميشود، انسان طاغوت ميشود و طاغوت مظهر انسان. وجود انسان اصالت پيدا ميكند، وجود طاغوت تابع وجود انسان ميشود، اين يعني اومانيسم.
اومانيسم غربي يعني اصالت وجود انساني و اصالت طاغوت، از اين جهت كه انسان طاغوت است. در تمام تاريخ غرب من اين را ميبينم. اين طاغوتزدگي و غفلت است كه كلمه اومانيسم را ترجمه ميكنند به انسان دوستي، اصلاً اومانيسم عين كينتوزي است. آنها كه اومانيسم را به بشردوستي ترجمه ميكنند اطلاع ندارند و اين از طاغوتزدگي و بيسوادي آنهاست. بشردوستي به فرانسه ميشود فيلآنتروپي. فيلوس يوناني يعني دوستي و آنتروپوس يعني انسان. ميزآنتروپي يعني مردمگريزي و دشمني نسبت به انسان. در عصر اومانيسم كه اصالت به انسان داده ميشود، دشمني با انسان آغاز ميشود، افراد با هم دشمناند، افراد نسبت به هم گرگ پويي پيدا ميكنند. ما امروز در پايان ميزآنتروپي هستيم.
دترمينيسم و ماترياليسم و خصلت و جبر
بر حسب مد روز ترجمه كتابهاي ماركسيستي، دو كلمهاي كه ترجمه شده يكي جبر است و ديگري كلمهاي است كه به شما خواهم گفت. ماركس در ابتدا در فرانسه ترجمه شد، بنده خبر نداشتم، بعداً متوجه شدم كه عبدالحسين نوشين ماركس را در ايران ترجمه كرده است. نوشين هنرپيشه خوبي بود، سيد بود و مرد، زن او هم لرتا بود. زبان فرانسه ميدانست و با يكي ديگر كتابهاي ماركس را ترجمه ميكرد. يك بار به خانه صادق هدايت رفته بود و او ميدانست كه من در ترجمه واردم. او بسيار ظرافت داشت و بعد مرا مجبور كرد كه بد و بيراه به اين ترجمه بگويم و تندي مرا با شيطنت خود تشديد ميكرد و نوشين هم آنجا نشسته بود؛ در آخر همه زير خنده زدند. آن كلمه ديگر «خصلت» است، كه ترجمه «كاراكتر» بود. حالا «پديده خدايان» كه هيچ، بعضي هم از اين آقايان متجدد هم خصلت را به كار ميبرند. «خصلت» ي را كه اگر انسان يادش نرفته و زبان را فراموش نكرده باشد نميتواند براي اسب هم به كار ببرد، چه رسد كه بگوييد اين خصلت سيگار من چيست، كاراكتر كه ميگوييد به معني صفت اسب و حالا اين لفظ خصلت از آنجا آمده و اين تاريخ ندارد. توجه كرديد دربارهي خصلت چه گفتم، خصلت معمولاً از زبان و روزنامهنگارهايي بيرون ميآيد كه يك تمايل به چپ دارند. من نخواندم ولي اين تعبير در شعارهاي جبهه خلق بايد زياد باشد. شما بايد توجه كنيد كه اين آدم بالكل مظهر چه كلي است، حالا مسأله جبر به اندازه يك كلمهي معمولي كوچك است. اگر كسي يك رساله كوچك در جبر و اختيار خوانده باشد يا به اندازه يك محصلي كه در سال آخر متوسطه فلسفه خوانده باشد، دترمينيسم را به جبر ترجمه نميكند. جبر كلمه ديگري است در فرنگي جبر را «گنتراس» و «اوبريسم» ميگويند. جبار و جبر از «اوبر» است و «سوپر» و «ابر» به فارسي. اگر كسي بر ديگري برتري داشت و زور هم با او بود، اين را ميگويند «جباريت»، اصلاً تقسيمات فاعلي كه شما كرديد، ميگويند اثري از موجودي سر ميزند و فعل موجود تحقق مييابد و موجود فعل دارد و عمل براي انسان است؛ «فعل» اعم از «عمل» است....
....هيوم در دورهي جديد در غرب عادت الله را به عادت البشر ميآورد. او در تبيين علل همه چيز را به عادت و تداعي معاني و اقسام آن بازميگرداند، در اينكه ميگوييم قوانين ازلي و ابدي و ثابت است، عادت برايشان جاري شده است؛ عادت البشر. هيوم اين اصطلاح را از قرون وسطي ميگيرد، اما به جاي عادت الله، عادت البشر را بر اشيا جاري ميداند. هيوم ميگويد نسبت ميان علت و معلول يا تقارن و توالي امور كه به نظر ضرورت ميرسد تصوري خطاست، پس او مانند اشاعره دترمينيسم را منكر ميشود. هيوم راسيوناليست است، اما به اعتقاد او عقل انسان كه در ادراك نسبت به اشيا به ضرورت ميرسد در خطاست.
متافيزيك
متافيزيك فقط نسبتي است كه با يونان پيدا ميشود، با سقراط؛ با كل مطلق. با سقراط شروع ميشود و با افلاطون تبيين ميشود، كه پرسش از مبدأ عالم و آدم و عالم و آدم ميكند. مبادي كه در فلسفه بحث ميشود، به آن فلسفه اولي گفته ميشود و در دورهي جديد ما فيالطبيعه از آن جدا ميشود و رياضيات در وسط قرار ميگيرد. در دورهي جديد متافيزيك با فلسفه مساوي است، مثلاً ميگويند فلسفهي تاريخ يعني متافيزيك تاريخ، فلسفهي طبيعيات يعني متافيزيك طبيعي. به هر حال طبيعيات به عنوان فلسفه به پايان ميرسد. در دورهي جديد يا علوم است يا متافيزيك. البته تقسيماتي كردهاند ولي متافيزيك در همه جا هست.
در ماركسيسم هم متافيزيك هست و از فلسفهي موجودات پرسش ميكند و ميگويد ديالكتيك است، از ماده پرسش ميكند ميگويد حركت است. ماركس اگر با متافيزيك مخالفت ميكند براي قايل بودن متافيزيك به خدا علاوه بر ماده است.
پس در نظر ماركس چون خداشناسي با علوم مخلوط شده ميگويد متافيزيك باطل است. امروز گرچه فيلسوفان تحصلي با متافيزيك مخالفت ميكنند، اما خود تفكر متافيزيك دارند. اينها همه، خود جاي حرف دارد. اينكه آگوست كنت چه گفته در آثارش متافيزيك چه معني داشته و در هيديگر متافيزيك چه معني دارد و غيره، در هر صورت مسأله متافيزيك در ميان مباحث گم شده است.
عالم ديدار و پندار در دوره جديد
حالا ببينيم در دوره جديد اين دو عالم چه نسبتي دارند، حق اين است كه اين دو عالم وارونه شود، آن عالم ديدار افلاطوني كه به يك معني عالم آخرت قرآن ميشود البته نه عين آخرت، بلكه طاغوتي است، انكار ميشود: يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون (سوره 30 آيه 6). براي تقريب به ذهن معمولاً مردم عملشان به جهان پندار است و از جهان ديدار بيخبرند و اين «يعلمون ظاهراً…» آيا افلاطوني است؟ به عقيده من نيست. اصلاً در دوره جديد مراتب عالم عكس افلاطون است، عبارت از دوگانگي ظاهر و باطن، معني و صورت؛ كه تا آنجا كه به دورهي جديد ميرود عالم پندار و صورت ظاهر را ميبيند، در حالي كه وقتي سير كرديم به عالم ديدار اهل معني ميشويم و از صورت ظاهر تعالي پيدا ميكنيم، اين معني رفتن از باطل به سوي حق است و از ظاهر به باطن، از پندار به ديدار. دوره جديد وارونه ميشود، عالم پندار افلاطوني عالم ديدار ميشود و عالم ديدار افلاطوني عالم پندار. آنچه كه بشر امروز اصالت ميدهد و نامش را واقعيت ميگذارد، عبارت از عالم پندار است. ارزشها و جدول ارزشهايي هم هست كه درست ميكنيم، بالاترين اين ارزشها، اصالت به عالم پندار ميدهد و اين عبارت است از «يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون». نه تنها ظاهر حيات دنياي پيشينيان، كه ميگفتند ظاهر حيات دنيا درست است ولي نميخواهم بروم به آخرت، بلكه به دنيا اصالت ميدهد و ميگويد اصلاً شما اشتباه ميكنيد كه ميخواهيد به آخرت برويد، آخرت را وارونهاش بكن، همين عالم واقعيت آخرت جديد است و همين عالم پندار عالم حقيقي است و آنچه شما عالم ديدار ميگوييد عالم پندار است. پس دو عالم باقي است و اين نكته باريكي است. توجه كرديد اين اثننيت دو عالم پندار و عالم ديدار به جاي خودش هست، ولي اين وارونه شد، در اكثر فلاسفه هست، ماركس وارونه ميكند، خودش هست، ولي اين دو تا هست، هر جا شما ديديد اين دو عالم وارونه شده است يك تعبيري متافيزيكي است كه ميگويد غيب افلاطوني رفته و شهادت صحيح است و اين يعني اصالت به عالم پندار دادن است؛ يعني اصالتش عوض ميشود. آن اصالت ميدهد به ايده و اين اصالت ميدهد به پندار و عالم محسوس. بنابراين فلسفههاي معمولي اصالت به پندار ميدهند و ديدار سايهي عالم پندار است وارونه ميشود.
اين جريان در عصر حاضر هم خيلي قوي است، در امريكا و اروپا و در ممالك آنگلوساكسون بسيار قوي است. يك جريان، يك دسته بودند به اسم «حلقة وين» Der Wiener Kreis كه قائل به همين «وحدت علوم» بودند، يكي از اينها كه در آمريكا مرد و يهودي هم بود «فيليپ فرانك» Frank, Philipp 1884-1966 بود كه رفت در آمريكا و آن دانشگاه وحدت علوم را- يقين ندارم- ولي اين طور بيادم ميآيد- او بنيان گذاشت. اين جريان بعد يك صورتي پيدا ميكند به نام «فلسفة تحليلي» Analytische Philosophie فعلاً در اروپا، در آمريكا و در بعضي از دانشگاهها و جريانهاي آمريكايي و مخصوصاّ در انگلستان خيلي قوي است و فعلاً حتي ميتوان گفت «برتراندراسل» Russell, Bertrand 1872-1970 وقتي بيان عقايدش را ميكنند جزء همين فلاسفة تحليلي حسابش ميكنند «ويتگناشتاين» Wittgenstein, Ludwig 1889-1951 باز بلندگوي همين فلسفة تحليلي است البته يك اختلافي هست با «پوزيتيويسم» Positivismus «آگوست كنت» Comte, Auguste 1798-1857 «آگوست كنت»- كه در اين دقت بيشتري در منطق بكار ميرود، اينها باريك انديشيهاي زيادي دارند در منطق و تحقيقات منطقي كه در «آگوست كنت» نيست، اينها را رويهم رفته «نئوپوزيتيويست» هم ميگويند (مذهب نو تحصلي). حالا اختلاف معتقدين «وحدت علوم» از لحاظ «نئوپوزيتيوسيم» Neupositivismus و از لحاظ «فلسفههاي آنالتيك»، اين تفصيل ميخواهد بعلاوه خود اينها بيان يك چيز نميگويند همه متفقاً بطور كلي «علومانساني» را تابع «علوم طبيعت» ميخواهند ولي چگونه؟ و چطور؟ اختلاف پيدا ميشود. ممكن است يكي جامعهشناس باشد و طرفدار «وحدت علوم» و جامعهشناسي اين با جامعهشناس ديگري كاملاً فرق داشته باشد و با هم نزاع داشته باشند، هر دو روانشناساند و هر دو هم بازگشت حرفشان به علوم طبيعت، با اين همه در خودشان اختلاف دارند مثل «پسيكاناليز»،پسيكاناليز را معمولاً علمي ميگويند به اصطلاح علمش هم بازگشتش به همان علوم طبيعت است ولي خود پسيكاناليستها با هم اختلافنظر فاحش دارند، مثلاّ «يونگ» Jung, Karl-Gustav 1875-1961 چقدر فاصله دارد تا «فرويد» Freud, Sigmund 1856-1939 ولي اصالت به علم ميدهد. در علمش هم هر آنچه بيشتر اصالت دارد علوم طييعت است، به اصطلاح شما كه من استعمال نميكنم «الگو»يش آن «پاترن»ش «روبر»ش- اصلاً «روبر» بهترين تعبير براي «پاترن» است، «پاترن» از «قدوه» و «اسوه» به معناي «برش» است. من ريشة اين لغت را پيدا كردهام. چقدر پدر و مادر دارد، اين لغت برميداريم، ميخواهيم خياطي كنيم يك چيزي برميداريم ميگذاريم رويش اين ميشود «پاترن»، «الگو»، در واقع بهترين تعبيرش «روبر» است بهر حال آن«روبر» هم كه از روي آن ميبرند علوم طبيعت است با اين همه ميبينيم در خود علومانساني هم «روبر»شان قدري با هم فرق ميكند اينطور نيست كه همه يك چيز بگويند. دنياي امروز به اصطلاح «نيچه» Nietzsche, Friedrich 1844-1900 «آشفته بازار» عجيب و غريبي است. اين كتابهايي كه مينويسند، اين حرفهايي كه ميزنند، قيلوقال است، جارو جنجال است، هياهو و غوغاييست. هي كتاب مينويسند، هي ميگويند تو درست ميگويي من غلط ميگويم. اين آن را رد ميكند، آن اين را رد ميكند، داد و بيداد است خصوصاّ در اروپا بيشتر از ما حالا هم دارد ميآيد اينجا، توي كتابها تفصيل پيدا ميكند.
مذهب شك كه در اينجا به ازاي لفظ يوناني الاصل Scepticisme و از جمله هم ريشه با اسم مصدر Skepsis به يوناني كه با كلمه «حسبه» و «احتساب» و «حسبان» به عربي و «سختيدن» و «سختش» به بيان فارسي قريبالمعني است- بكار رفته، از طرف متفكران و مخصوصاّ متكلمان اسلامي (در ضمن بيان كيفيت ثبوت حقايق و ماهيت اشياء و امور در «خارج» و در «ذهن» و در «نفسالامر») از آراء سوفسطائيان تلقي و با تقسيم طرفداران اينگونه آراء به سه فرقه بشرح هر يك از آنها پرداخته شده است كه ماحصل آن اينست:
1-«لاادريه» (مذهب شك مطلق) كه در هر چيز شك كرده سعي در ابا و امتناع از هرگونه اذعان و اعتقاد و از آنجا سعي در توقيف (Epoche به يوناني) هر گونه تصديق و تكذيب را در مورد ثبوت و عدم ثبوت حقايق مقتضاي حكمت و دانايي حقيقي يعني «جهل بسيط» ميگرفتند.
2- «عناديه» كه مطلقاّ ثبوت و وجود حقايق، چه در «ذهن» و چه در «خارج» و چه در «نفسالامر» را انكار كرده به عدم ضرورت كلية اصول و احكام و بجواز و تجويز عقلي «اجتماع» و «ارتفاع» متناقضان قائل بودند و «هستي» و «بود» و «نمود» آن را بصرف وهم و خيال و «كسر اب بقيعه يحسبه الظلمآن ماءً» ميگرفتند.
3- «عنديه» كه ثبوت حقايق را فرع بر اعتبار معتبر و فرض فارض و تابع اعتقاد هر شخص و هر طايفه ميانگاشتند و بدينوجه، بيآنكه مطلقاّ منكر ثبوت و وجود حقايق باشند، آنها را از امور اعتباري نسبي بشمار ميآوردند و بطور كلي انسان را مناط اعتبار «حقيقت» قرار ميدادند.
ضمناّ بايد يادآور شويم كه در «فصوص الحكم» «محييالدين ابن العربي» (فص شعيبي) و از آنجا از طرف بعضي از شارحان و هواداران مشرب عرفاني «ابيالعربي» و از آن جمله «جامي» در «لوايح» و غيره تعبير «حسمانيه» است كه به معني «سوفسطائيه» بكار رفته. از طرف ديگر در «معارف» «يهاء ولد» (به تصحيح استاد فروزانفر ج 1 ص 398 ) كلمة «حسبانيان» به معني معني «سوفسطائيان» آمده و در اين ابيات مثنوي معنوي در دفتر ششم نيز تعبيرهاي «تسفسط» و «انكار حقايق» و «حسبان خيال» (يا شايد حسبان و خيال) متلازما در پي يكديگر آورده شده است:
چون بقلب حق بود ابصار را
او بگرداند دل و افكار را
چاه را تو خانهاي بيني نظيف
دام را تو دانهاي بيني ظريف
اين تسفسط نيست تقليب خداست
مينمايد كه حقيقتها كجاست
آنكه انكار حقايق ميكند
جملگي او بر خيالي ميتند
او نميگويد كه حسبان خيال
هم خيالي با شدت چشمي بمال
منبع: مابعد الطبیعه. پل فولکیه. ترجمه یحیی مهدوی
آل احمد در رساله در خدمت و خيانت روشنفكران، يا توجه به اين مطلب نداشته و يا صلاحش در اين نبوده كه ميان منورالفكر و روشنفكر فرق بگذارد.
در مملكت ما، روشنفكري چيزي جز ملغمه اي از منورالفكري و به خصوص روشنفكري نبوده و نيست كه به انديشمندي تعبير شده است، مخصوصا با تبليغات دوره ستم شاهي كه طرفداري آنها باطنا جز از منورالفكري يهودي و ماسوني و صهيوني نمي بود ــ چنانكه جمعيت انديشمندان، به سردمداري دكتر نهاوندي ـــ حقيقت و واقعيت آن، هر دو، جز در يهودي پرستي و ماسوني پرستي و صهيوني پرستي نمي بود.
حقيقت آن است كه در دوره قاجار، اسلام دوره فساد و ممسوخيت خود را مي گذرانيد. آنچه بود، ظلم و جور و استبداد بود. مردم نوعا طالبِ انقلاب، به معني گذشت از اين ظلم و جور بودند ولي سير تاريخ و حوالت تاريخي و تبليغات چنان بود كه آنچه بر مشروطه چيرگي پيدا كرد همان غربزدگي و نيست انگاري و طاغوت زدگي مضاعف و مكر ليل و نهارزدگي و فلك زدگي مضاعف بود، و منورالفكري با همه لوازم آن، و قبل ازهمه قَبلة يهودي.
درباب شيخ فضل الله نوري در اين اواخر ...
خطر و نجات
مارتین هایدگر
ترجمه دکتر فردید
انسان در خیزش آن است که بر سراسر گیتی جهش گیرد و ولایت نهان ناسوت را به صورت قوی دستگرای خویش سازد و سیر ماجرای تاریخ را تابع نقشه بندیها و نظام پردازیهای خویش به قصد استیلای بر کره ارض قرار دهد. ولی همین بشر گستاخ و ستیزه گر را دیگر شایستگی آن نیست که بسادگی بتواند گفت چه است (معنی شیی چیست) و بسادگی بتواند گفت که این چه است که چیزی است.

کل موجود به متعلق یگانه خواهش نفسانی بسوی تسخیر تبدل پیدا کرده است و این خواهش نفسانی است که امر بسیط وجود را یکسره در حجاب غفلت فرو پوشیده است.
کدام حی مائتی است که در ژرف پایه این آشفتگی، تفکر بتواند کرد. چشمهای خود را می توان در مقابل این ژرف پایه بست. می توان برای ژرف پایه، پرده های فریبنده از وهم و پندار بر دیدگان خود کشید، ولی ژرف پایه هم چنان به جای خود باقی است. نظریه های مربوط به طبیعت و اقوال تاریخ را به وضع امروزی چنان است که بدانها نه تنها این تشویش از راه نمی توان برد. سهل است هر امر و هر چیز را به آنها در ناشناخته ترین مشوش تری می توان ساخت. زیرا این نظریات و این اقوال از تشویشی مایه می گیرد که مبدا آن همان امر تمایز میان وجود و موجود است.
آیا اساسا نجاتی هست؟ تنها و تازه وقتی نجات خواهد بود که خطر هم باشد. و هم وقتی خطر تواند بود که غفلت از وجود و حقیقت وجود، غفلتی که مرجع آن جز به نفس وجود نیست به نهایت خود رسد...
(کتاب راه های گیلی، بخش 343، 1964)
منبع سایت: مجله موقف - شماره اول
چنانكه خواهيم ديد نحو حكمت عملي و نظري و شعب آنها در هريك از اقسام حكمت، برحسب نحوة پژوهش و تحقيق آنها در اعيان و ماهيات اشياء، تغيير حاصل ميكند و اين خود بدان جهت است كه نظر و عمل انسان امري تاريخي است و در هريك از ادوار، با تغيير نسبت انسان با عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم، در نظر و عمل او تغيير و تفاوت ماهوي حاصل ميگردد. به همين سبب در هر يك از دورههاي تاريخي يكي از اقسام حكمت بر ديگر انحاء غلبه مينمايد...
مسائل حكمت اولي در ساحت حكمت انسي
مهمترين بحث حكمت انسي، بحث از وجود و احكام و تجليات وجود است كه عارفان آن را علم توحيد نيز ناميدهاند. زيرا چنانچه گفته شد موضوع حكمت اولي در نزد حكيمان انسي وجود خداوند از حيث تجلي آن در مجالي اسماء واعيان است. كه برخي از اهل تصوف از قبيل قيصري و صائنالدين تركه و عبدالزراق كاشاني و سيد حيدر آملي از آن به وجود مطلق نيز تعبير كردهاند.
بدين قرار مسائل حكمت انسي عبارت است از تحقيق در مراتب ذات و مراتب تجليات حق و احكام ناشي از تجلي در مشاهدِ اعيان و ماهيات كه از آن به احكام وجود نيز تعبير كردهاند.
هر مرحله از وجود حكمي دارد
گر حفظ مراتب نكني زنديقي
مباحث علم توحيد به 3 بخش اساسي تقسيم ميشود:
1- بحث از وجود و مراتب و احكام آن
اساسيترين پرسش حكمت انسي از همان امري است كه در دو هزار و پانصد سال تاريخ متافيزيك مورد غفلت يا به بيان بهتر مورد «نيست انگاري» قرار گرفته است و با تعمق در حوزههاي متافيزيك در اروپا و آسيا معلوم ميگردد كه در هيچيك از انحاء مابعدالطبيعه پرسش از حقيقت وجود كه هيدگر آن را Grundfrage يا پرسش اساسي تفكر دانسته مورد اهتمام قرار نگرفته است.
متافيزيك از آنجا آغاز شد كه حقيقت وجود مورد غفلت قرار گرفت و به همين جهت ميتوان گفت كه طرح پرسش در باب حقيقت وجود، بشارت دهنده پايان تاريخ متافيزيك است؛ متافيزيكي كه همواره در نور وجود به تحقيق و پژوهش در باب موجود پرداخته است ولي هرگز اين نور را در نظر نياورده است. موجودات همه پرتويي از پرتوهاي وجودند و حتي هرگاه در باب هريك از موجودات تحقيق و پژوهشي به عمل آيد اين تحقيق در پرتو نور وجود ممكن آمده است. اما متافيزيك همواره مسحور در موجود مانده است ولي هرگز به سوي وجود رخ برنگردانده است ...
... اكنون ميافزاييم كه پس از ورود مابعدالطبيعه به جهان اسلام دو گروه با آن به مخالفت پرداختند. يكي ظاهريان وعده كثيري از متكلمين كه پرسش از ماهيات و حقايق امور براي آنان طرح نبود و كوشش نظري و عملي براي حصول به حقايق اشياء مورد اهتمام آنها، قرار نميگرفت. اما گروه دوم، متصوفين مسلمانان بودند كه با تأسي از فرمايش پيامبر «ربّنا ارنا الاشياء كماهي» جد و جهد بسياري براي وقوف به حقايق اشياء به عمل ميآوردند. اما آنان نيز به مابعدالطبيعه و اصحاب آن حسن ظني نداشتند. چنان كه عطار گويد:
فاء كفر اينجا به حق المعرفه
خوشترم آيد ز فاء فلسفه
نيز مولانا گويد:
«فلسفي خود را ز انديشه بكشت…» يا گويد: «بند معقولات آمد فلسفي …»
منشأ اين تعابير و نظاير آنها اين بود كه به اعتقاد حكماي انسي، ادراك حقيقي ماهيات اشياء ممكن نميگردد، مگر با رويت آنها در علم حق، و اين مستلزم اُنس با وجود حقيقي و فناي از وجود مجازي است و اين همه ممكن نميگردد مگر با مجاهدت و فناي از نفس و بقاء به حق. در مابعدالطبيعه نه تنها سلوك و مجاهدت براي اُنس با وجود، مقصد و مراد نيست بلكه از تعمق در حقيقت مابعدالطبيعه پيدا ميآيد كه اساساً در آن حقيقت وجود نيست انگاشته شده است و اين امري است كه متفكرين غرب نيز در پايان تاريخ متافيزيك بدان پي بردهاند. مارتين هيدگر اين پرسش اساسي را طرح نمود كه متافيزيك چيست؟ پرسش از حقيقت وجود و پرسش از ذات و كنه متافيزيك مضمون اصلي تفكر هيدگر بشمار ميرود.و اين دو پرسش در تفكر وي با يكديگر كمال ارتباط را دارند. چرا كه متافيزيك از آنجا آغاز ميشود كه حقيقت وجود، مورد غفلت قرار ميگيرد و از آن پرسشي به عمل نميآيد. در مابعدالطبيعه هرگاه از وجود سخن به ميان آمده در نهايت، اين وجود به موجوديتِ موجود تعبير و تاويل شده است.....
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
اول دي ماه نخستين سالگرد رحلت مرحوم سيدعباس معارف بود. «معارف» گرچه در سالهاي واپسين عمر خود خلوتنشيني اختيار کرده بود، اما پس از رحلت او در وصف علامگي وي و وارستگياش کم نگفتهاند، گرچه در اين باب نيز هنوز حق او آنچنان که بايد ادا نشده است. اينکه «حقيقت معارف چه بود»؟ پرسشي است که پاسخ آن به راحتي بر کاغذ نميآيد، بگذريم از آنکه اگرهم امکان پذير باشد، از چو مني امکانپذير نيست. اما من باب «مالايدرک کله لا يترک جله»، خواهيم کوشيد تا در سالگرد وي، رهتوشهاي از زندگي او براي خود برگيريم.
مرحوم سيدعباس معارف، فرزند مرحوم سيد حسنعلي که او نيز علقهاي به عارفان و صوفيان داشت در سال1333هجري شمسي در تهران متولد شد. در ايام نوجواني همزمان با تحصيلات رسميدروس حوزوي را در ادبيات عرب، فقه، اصول و فلسفه در شهرستانهاي زنجان و سمنان نزد اساتيد فن، و من جمله آيتالله عالميو علامه حائري سمناني صاحب حکمت بوعلي سينا گذراند.
در اواسط دهه پنجاه، معارف به تهران آمد و تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته «حقوق سياسي» در دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران آغاز کرد. معارف که از دوران دبيرستان ريشههاي خودآگاهي سياسي با جهت گيري ضد رژيم شاهنشاهي، در جانش زبانه زده بود و حتي دعوت عناصري از اعضاي «انجمن حجتيه» را به جهت عدم جهتگيري انجمن عليه ريشه مفاسد، يعني رژيم پهلوي نپذيرفته بود، با ورود به دانشكده حقوق و علوم سياسي از چهرههاي محوري حرکت اسلامي دانشجويان در اين دانشكده گرديد که منجر به بازداشتهاي کوتاه مدت وي در اين سالها از سوي ساواک شد.
گذشتن از غربزدگی مستلزم تعاطی کلمات است و گر نه ما که زبانمان ویران است و نسبت به معنی و حقیقت کلام و اسم و مسمی و کلمات بعد و فاصله زیادی پیدا کرده ایم. چطور می توانیم همه چیز و از جمله گذشته و و تفکر گذشته و شرق و غرب را طرح کنیم؟
زبان برای من اصالت دارد لذا می گویم که این زبان است که اقوام را از هم متمایز می کند. وقتی زبان ویران شد تذکر گذشته هم از میان می رود. و به همین جهت اکنون تذکر نسبت به گذشته (یعنی یاد حضوری نه یاد حصولی نسبت به آن) در میان نیست و فرا روی خود هم افقی نمی بینیم.
... در قرون وسطی خدا موضوع تفکر قرار می گیرد. در دوره جدید بشر از این موضوع اندیشی اعم از اینکه موضوع تفکر جهان یا خدا باشد می گذرد و خود (من) را موضوع قرار می دهد و این حوالت دوره جدید چنان است که به آسانی نمی توان از آن روی بر تافت. اما این به آن معنا نیست که در سر سویدای بشر در همه جهان خواست عمیقی برای گذشت از این اسم و از این خود موضوعی و از این حوالت تاریخی نیست انگارانه نباشد.
البته آنچه در سر سویدای بشر برای گذشت از این حوالت وجود دارد خیلی نهان و مجمل است. اما جلوی آن را هم نمی توان گرفت...
...اکنون ما در دوره ای زیست می کنیم که طی چند ماه اخیر بسیاری از این افراد دست شان به قدرت رسیده و از دیوارهای قدرت بالا رفته اند...
...همین دیروز دیدم عده ای از دانشجویان بسیجی در یکی از جلسات شان صحبت از این کرده بودند که دموکراسی ظهور نفسانیت است. این حرف حجتیه نیست. این حرف احمد فردید است. تمام دست آوردهای نیکوی مغرب زمین را که امروز و در این جو خشونت زده کشورمان به جوئی از آنها احتیاج داریم از طریق همین الفاظ به مسخره گرفته و لوث کرده اند....
...من حتی این شکل افراطی سخنان تاسف آور آقای رئیس جمهور که درباره از بين بردن اسرائیل مطرح می کنند را تا حدودی تحت تاثیر چنین اندیشه هائی می دانم....
با گوی هرم ساختن
درباره نقش علی لاریجانی در مجلس هشتم و نیم نگاه او به ریاست
مهرداد خدیر
روزنامه اعتماد
....
از ماست که بر ماست
در روزهای انتخابات ریاست جمهوری در بهار سال 84 که بازار مصاحبه پر رونق بود و کاندیداها بسیار گفتگو می کردند علی لاریجانی هم در یکی از این مصاحبه ها درباره خود و دیدگاه های خود گفت. در این مصاحبه این دانش آموخته فلسفه علاقه خود را به مارتین هایدگر پنهان نمی سازد و از او به عنوان فیلسوف بزرگ غرب یاد می کند که "آدمی را به عالم حیرت می رساند". اندیشه های هایدگر در نقطه مقابل دموکراسی خواه لیبرالی چون کارل پوپر قرار می گیرد. ترجمان آن دو در ایران احمد فردید و عبد الکریم سروش هستند. عجیب نیست که در زمان ریاست لاریجانی بر صدا و سیما بیشتر اندیشه های هایدگر ترویج می شد و لو گاه با لعاب های ایدئولوژیک. این اشاره بدین سبب است که وجه دیگری از اختلافات فکری اصلاح طلبان خصوصا آنها که از سروش تاثیر پذیرفته اند با او روشن شود که علاقه خود را به هایدگر پنهان نمی سازد. لاریجانی در همان گفتگو و در بخش دیگری که از او خواسته می شود یک بیت شعر تاثیر گذار را بخواند به سراغ علاقه های فلسفی و حکمی خود و سراغ ناصر خسرو می رود و این بیت از شعر مشهور عقاب را می خواند:
چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست
......
حدادعادل و لاريجاني را در هر چه تفاوت باشد در دو چيز شباهت است؛ بيان شاگردي در نزد شهيد مرتضي مطهري و دانش آموختگي در فلسفه. البته بر اين شباهت تفاوتي نيز وارد است و آن اينكه شاگردي دكتر سيدحسين نصر در فلسفه به حدادعادل منسوب است و شاگردي احمد فرديد هم به لاريجاني.
....
عبدالكریم سروش با مذبذب خواندن سیدمحمد خاتمی، رییس جمهور، گفت: تذبذب عملی خاتمی ریشه در تذبذب فكری ایشان دارد كه این امر نیز ناشی از دلبستگی خاتمی به دیدگاه های احمد فردید است.
به گزارش خبرنگار شریف نیوز، وی در پاسخ به سوالی در خصوص «موفقیت اصلاحات و نقد رییس جمهور» گفت: وقتی كسانی در ایران از نقد مصون هستند، انصاف نیست از آقای خاتمی نقد كنیم و من زمانی از آقای خاتمی نقد خواهم كرد كه نقد دیگران هم ممكن باشد. اما اگر بخواهم خیلی مختصر عرض كنم یكی از مشكلات آقای خاتمی علاقه ایشان به فردید می باشد كه در وی تزلزل ایجاد كرده است.
منبع: شریف نیوز
ويژگي هاي تفکر فرديد چه بود؟
فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم که يکي از شاگردان فرديد، که در کلاس هاي فلسفه علم من هم شرکت مي کرد، يک بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت که هميشه نمي توان با مخالفان استدلال کرد، در مواردي بايد شمشير به کار برد، کاري که بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.
فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي کرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از کشور کار مي کرد. اصولا ، يکي از کارهايي که نمي دانم از کجا سازماندهي شد، اين بود که اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه کردند. رخنه اي که تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي که براي بزرگان کشور، تهيه مي شد، نفوذ کردند. و از اين طريق، افکار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان کشور دادند. من اطمينان دارم که پاره اي از تحليل هايي که عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.
فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي کلمه. يعني يهودي ستيزي، که ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي کردم و ...