در نخستین روز از این همایش و با حضور دکتر "حسین کچویان"، دکتر "احسان شریعتی"، "حجت الاسلام احمد رهدار" و "شهریار زرشناس" موضوعاتی از جمله زمینه های تاریخ اجتماعی ظهور فردید، فردید و زمان، قرائت فردید از هایدگر و .... مورد بحث و بررسی قرار می گیرد.

همایش در روز دوم با سخنرانی دکتر "محمد رجبی" پیرامون فردید و انقلاب اسلامی آغاز می شود و در ادامه دکتر "رضا سلیمان حشمت" و "حجت الاسلام علیرضا قائمی نیا" در قالب میزگردی به بررسی دکتر فردید و نسبت وی با دنیای غرب می پردازند.
همچنین دکتر "رضا داوری اردکانی" از شاگردان دکتر فردید، مهمان افتخاری این همایش دوروزه خواهد بود.
همایش نقد و بررسی اندیشه های دکتر فردید روزهای دوشنبه و سه شنبه 29 و 30 مهرماه از ساعت 13:30 الی 17 در محل تالار عضدی دانشکده ادبیات و زبان های خارجه دانشگاه علامه طباطبائی واقع در پل مدیریت- خیابان علامه طباطبائی برگزار می شود.
چرا هنر براي پي افكندن اصول يك ارزشگذاري جديد، اهميت تعيين كننده اي دارد؟ جواب فوري در شماره 797 در كتاب "اراده معطوف به قدرت"، كه در حقيقت بايد در موضع شماره 794 قرار داده شود، يافت مي شود: "پديده هنرمند هنوز از همه شفافتر است ...". در ابتدا ما بيش از اين جلو نمي رويم و تنها اين جمله را مورد توجه قرار مي دهيم."از همه شفافتر" يعني آن چيزي كه براي ما از حيث ذاتش از همه بيشتر قابل دسترس است، پديده "هنرمند" يا وجود يك هنرمند است. با اين موجود يعني هنرمند، چهره وجود براي ما بدون واسطه ظهور مي كند. نيچه خود، علت اين امر را به ما نمي گويد ، اما با اين حال ما مي توانيم به آساني علت آن را كشف كنيم. هنرمند بودن به اين معني است كه چيزي را كه هنوز موجود نيست، در وجود به ظهور آوريم. گويي در عمل فراآوردن ما شاهد به وجود آمدن موجودات هستيم و مي توانيم با وضوح تمام ماهيتشان را مشاهده كنيم. از آنجا كه اين امر مربوط به تجلي اراده معطوف به قدرت به مثابه خصيصه اصلي موجودات است، اين وظيفه بايد از جايي آغاز شود كه امر مورد پرسش خود را به واضح ترين صورت نشان مي دهد. زيرا هر توضيح دادني بايد از آنچه كه واضح است آغاز و به سمت آنچه مبهم است جريان پيدا كند و راه ديگري وجود ندارد.
هنرمند بودن راهي براي زيستن است. نيچه درباره زندگي به طور عام چه مي گويد؟ او زندگي را "صورتي از وجود كه بيش از همه براي ما آشنا است"(689،wm) تعريف مي كند. براي او "وجود" صرفاً "به عنوان عمومي سازي مفهوم «زندگي»«دم بر آوردن»«جانداري»«اراده كردن و به عمل آوردن» و «شدن» است. وجود – ما هيچ تصوري از آن غير از تصور «زيستن» نداريم. چگونه يك چيز مرده مي تواند «باشد»؟" (582،wm). "اگر دروني ترين ذات وجود، اراده معطوف به قدرت است..." (693،wm).
با اين اشارات نسبتا قاعده مند، ما چارچوبي را كه در آن "پديده هنرمند" فهميده مي شود، بدست آورده ايم؛ چارچوبي كه بايد در تمام ملاحظات بعدي مان مورد توجه قرار گيرد. تكرار مي كنيم: وجود يك هنرمند شفافترين حالت زندگي است. زندگي براي ما آشناترين صورت وجود است. دروني ترين ذات وجود، اراده معطوف به قدرت است. ما در وجود هنرمند با شفافترين و آشناترين حالت اراده معطوف به قدرت مواجه مي شويم. از آنجا كه اين امر مربوط به تجلي وجود موجودات است، تامل در باب هنر از اين لحاظ اولويتي مسلم دارد.
با اين حال، نيچه، در اينجا صرفا از "پديده هنرمند"، و نه از هنر، سخن مي گويد. اگر چه مشكل است كه بگوييم هنر "في نفسه" چيست و چگونه است، اما با اين حال واضح است كه همچنين آثار هنري و نيز كساني كه چنيني آثاري را اصطلاحا "تجربه" مي كنند، متعلق به حقيقت هنر هستند. هنرمند تنها يكي از آن چيزهايي است كه حقيقت هنر را به مثابه يك كل تشكيل مي دهند. يقينا اينگونه است، اما اين، دقيقا همان چيزي است كه در فهم نيچه از هنر نقش مهمي دارد، او هنر را در تماميت ذاتي اش، بر مبناي هنرمند مي فهمد. او اين كار را آگاهانه و در تضاد آشكار با آن مفهوم از هنر انجام مي دهد كه هنر را بر مبناي كساني كه از آن "لذت مي برند" و آن را "تجربه مي كنند"، نشان مي دهد.
اين امر، اصلي راهگشا در باب آموزه نيچه درباره هنر است. هنر بايد بر مبناي خلق كنندگان و توليدكنندگان اثر هنري و نه مخاطبان آن، سنجيده شود. نيچه اين امر را در اين جملات به وضوح بيان مي كند:"زيبايي شناسي تاكنون يك زيبايي شناسي زنانه بوده است، تا آنجا كه صرفا مخاطبان هنر تجربه هاي خود را از اينكه "امر زيبا چيست"، تبيين و تدوين كرده اند. در كل فلسفه تا به امروز هنرمند در كار نيست ..." (811، wm). نزد نيچه نيز فلسفه هنر به معناي زيبايي شناسي است، اما زيبايي شناسي مردانه، نه زيبايي شناسي زنانه. پرسش از هنر، پرسش از هنرمند به مثابه توليد كننده و خالق آن است و بايد تجربه هاي او از امر زيبا ملاك قرار گيرند.
اكنون به شماره 797 باز مي گرديم:" پديده هنرمند هنوز از همه شفافتر است". اگر ما اين گزاره را بر مبناي پرسش از اراده معطوف به قدرت، با نگاهي به ماهيت هنر، لحاظ كنيم، در آن صورت سريعا دو جمله بنيادين در باب هنر را استخراج مي كنيم.
1. هنر شفافترين و آشناترين جلوه اراده معطوف به قدرت است.
2. هنر بايد بر مبناي هنرمند سنجيده شود.
مهدي حكمت
متن اصلی که هیدگر در آن
به بررسی تکنولوژی پرداخته است رساله ای است تحت عنوان «پرسش از تکنولوژی» که به
سال 1955 ایراد کرده است.
او در آغاز میان
تکنولوژی و ماهیت تکنولوژی تفکیک قائل می شود و ماهیت تکنولوژی را امری غیر فنی و
غیر تکنیکی می داند. از اینرو او حتی با تلقی تکنولوژی به مثابه ابزار مخالفت می
کند. به نظر هیدگر ما نسبت به تکنولوژی در موقعیت عجیبی قرار داریم چرا که
ابزارهای به کار گرفنه شده برای سیطره یافتن آدمی خود می بایست به کنترل آیند زیرا
این خطر هست که آنها از حیطه اختیار ما خارج شوند.
هیدگر از بحث در باب
ابزار به تحلیل واژه علیت (آیتیون) در سنت مابعدالطبیعه که به ارسطو بر می گردد می
پردازد. در تفکر یونانی مفهوم علیت هیچ ارتباطی با مفاهیم انجام دادن کاری یا سبب
شدن حادثه ای ندارد و واژه یونانی علین به معنای مدیون بودن یا پاسخگو بودن به
چیزی است. در نتیجه علل اربعه مسئول بودن برای چیزی هستند که در عین فرق داشتن،
متعلق به یکدیگر هستند. حال پرسش این است که عامل وحدت چیست؟ و هم آوایی چهار نحوه
مسئول بودن در کجا نقش ایفا می کند؟ و مسئول بودن به معنای یونانی چیست؟
بنا به رساله مهمانی
افلاطون هرگونه به راه-آوردن ِ-آنچه از عدم حضور در می گذرد و به سوی حضور یافتن
پیش می رود نوعی پوئیسیس یا فرا-آورده است. پوئیسیس تنها به معنای تولید دست
افزاری و به تصویر درآوردن هنری(فاعلیت انسانی) نیست، بلکه فوسیس نیز پوئیسیس است.
فوسیس فی نفسه به طور مستمر اشیاء را به عرصه ظهور می رساند و می گذارد که آنها
ظهور یابند. حال پرسش این است که در فرآیند فرا-آوردن چه چیزی روی می دهد؟ «فرا-
آورنده- از» چیزی را از پوشیدگی و اختفاء به ناپوشیدگی و ظهور می آورد. یعنی آنچه
ناپیدا است چیزی آشکار می شود. در اینجا ما در قلمرو حقیقت(الثیا) یا ظهور
هستیم. در هر فرا آوردنی آنچه تولید می شود نیازمند یک ظهور و حضور است. حال
ارتباط این مباحث با تکنولوژی را مورد بحث و فحص قرار می دهیم.
ما همواره در بحث از
تکنولوژی به سود آوری توجه داریم. ما آنچنان مفتون و مسحور تکنولوژی هستیم که هرگز
این امر را مورد پژوهش قرار نمی دهیم که به راستی در حیطه تکنولوژی چه می گذرد؟
تکنولوژی فرا آوردن است
و فرا آوردن به الثیا(حقیقت) تعلق دارد. ارسطو در اخلاق نیکوماخوس تخنه (فن و هنر)
و اپیستمه را حالاتی از ظهور و آشکارگی می داند، بدین صورت که او تخنه را با توجه
خاصی به این امر لحاظ می کرد که در آن ما با ظهور یا آشکار شدن چیزی سروکار داریم
که خودش را فرا نمی آورد و هنوز آنجا پیش روی ما نیست، چیزی که بنابراین می تواند
اکنون به طریقی ظاهر شده و روی دهد. در این فرآشد آنچه تعیین کننده است، نه ساختن
یا تولید کردن چیزی بلکه انتظار یا پیش یابی(anticipation) است.
به بیان دیگر آنچه مهم و
تعیین کننده است از پیش دیدن هیئت یا صورتی است که قرار است به دست آید.در این پیش
یابی با پیش دیدن است که آشکارگی رخ می دهد و این امر مبنای تولید است.
ممکن است کسی ایراد بگید
که این تعریف از قلمرو ماهوی تکنولوژی تنها بر تفکر یونانی و حداکثر بر تکنولوژی
دست افزاری صادق است و نه در مورد تکنولوژی جدید که مبتنی بر نیروی ماشین می باشد!
در اینجا دو پرسش مطرح می شود:
1) آیا به هم پیوستگی الثیا و نخنه در مورد تکنولوژی جدید نیز صادق است؟
2) ماهیت اصلی و ذاتی تکنولوژی جدید چیست؟
پاسخ پرسش اول مثبت است.
اما پرسش دوم، آغاز بحث
اصلی در باب پرسش از تکنولوژی می باشد و خود منتهی به پرسش دیگری است؛ انسانی که
در عصر تکنولوژی و با تکنولوژی تعین و تخقق می یابد چگونه به آنچه به او عرضه می
شود پاسخ می دهد و چه نوع نسبتی میان او و وجود(Sein) هست؟
جواب این است که در
رهیافت تکنولوژیک هر چیزی صرفا از جهت در دسترس بودن یا با توجه به قابل تصرف
بودنش عرضه می شود. انکشاف حاکم بر تکنولوژی جدید نوعی تعرض است. تعرضی که طبیعت
را در برابر انتظار بیجا قرار می دهد که تامین کننده انرژی باشد تا بتوان انرژی را
از آن حیث که انرژی است از دل طبیعت استخراج و ذخیره کرد. کشاورز در گذشته با کار
خود زمین و مزرعه را مورد تعرض قرار نمی داد و تنها بر آن نظارت می کرد. اما اکنون
حتی کشت زمین هم گرفتار مفهوم کاملا متفاوتی از به نظم درآوردن شده است.
انکشافی که بر سراسر
تکنولوژی جدید حاکم است، خصلت در افتادن به معنای تعرض را دارد. تعرض به این صورت
به وقوع می پیوندد که انرژی نهفته در طبیعت اکتشاف و حبس می شود و حاصل این روند،
تغییر شکل می یابد و این امر تغییر شکل یافته و آنچه انبار شده است از نو نوزیع می
شود.
مادامی که آنچه در مقابل
و رویاروی آدمی است متعلق شناسایی یا ابژه بود نوعی استقلال خاص برای شی لحاظ می
شد، اما با تبدیل آدمی به یک سوژه یا فاعل شناسایی صرف، بشر خود را لااقل از نظر
داشتن ادراک، بنیاد و شالواده حقیقی معرفت و آگاهی تلقی می کند.این رهیافت در
تکنولوژی جدید به اوج می رسد.
در اینجا نه امر ادراکی
بلکه امر کنشی که به عمل مربوط می شود در برابر من ظاهر می گردد، البته همان گونه
که سوژه آن را وضع کرده است. در این دوره عمل یعنی توانایی برای انجام دادن معیار
معرفت می شود و در نتیجه چنین توانایی بیشتر و بیشتر به معنای سیطره داشتن- بر
فهمیده می شود و این سیطره یافتن بر چیزی می بایست خود را مستقیما در توانایی بر
این امر نشان دهد که آن چیز به سهولت در اختیار و در دسترس ما قرار می گیرد.چنین
به سهولت در اختیار و در دسترس قرار گرفتن در ذخیره یا موجوی ثابت روی می
دهد. یعنی در تبدیل موجودات به موجودی ذخیره یا سرمایه. تاکنون دریافتیم که سرشت
بشر از رهگذر نسبتش با نامستوری تعین و استمرار می یابد. این عدم استتار که امر
واقع در هر لحظه معین خود را آشکار می کند یا پس می کشد تحت اختیار بشر نیست.
گناه اگر چه نبود اختیار
ما حافظ
تو در طریق ادب کوش و گو
گناه من است
این حقیقت که امر واقع
از زمان افلاطون تاکنون خود را در پرتو مُثل نمایان کرده است، ساخته و پرداخته
افلاطون نبوده و افلاطون تنها به امری پاسخ می داده که او را خطاب کرده است.
بنابراین نحوه برخورد ما با اشیا امری تکنولوژیک است و دلبخواهانه نیست بلکه آدمی
در این نحوه رویارویی جای داده شده و از سوی حالت خاصی از ظهور خود وجود به این
نحوه از سروکار داشتن با اشیاء به چالش و معارضه خوانده شده است. هیدگر این حالت
خاص از خود ظهور و انفتاح وحود را گشتل(Gestel) می نامد. گشتل در زبان آلمانی به معنای قفسه و داربست
است و در کاربرد هیدگر به معنای قالب بند است. هیدگر این واژه را به صورت نامتداول
و غریبی به کار می برد و خودش این غرابت را از رسوم قدیمی تفکر می داند و در حقیقت
متفکران هنگامی از این رسم پیروی می کنند که پای تفکر درباره والاترین امر در میان
باشد. همچون افلاطون که ایدوس را به معنای آنچه در همه چیز و هر چیز حضوری مستمر
دارد معنا می کند، در حالی که در معنای شکل ظاهری، شی رویت پذیر در چشم ما بود.
گشتل ذات یا ماهیت یک شی
نیست بلکه حالت خاصی از طهور و انفتاح است. این حالت خاص نحوه ای از ظهور و انفتاح
وجود است که آدمی در آن برای آشکار کردن وجود یا پرده برداشتن از آن به شیوه نظم-
بخشیدن یا تلقی امر واقع به منزله موجودی یا ذخیره به معارضه خوانده شده است.
گشتل به معنای نحوه ای
از انفتاح و گشودگی است که تحت تاثیر و نفوذ خود را در همین ماهیت تکنولوژی نشان
می دهد و خود به هیچ وجه امری تکنولوژیک نیست. نامستوری و آشکارگی(حقیقت پیش
سقراطیان) به انحاء بسیار مختلف روی می دهد؛
دوره یونان (آغاز مابعد
الطبیعه) : فرا آوردن
دوره جدید: ابژه کردن
دوره تکنولوژی: نظم
بخشیدن
پرسش: آیا انسان می
تواند مناسبات خویش با عالَم را مطابق میل و خواست خویش تعیین کند و سپس این
مناسبات را رها کند؟ یا اینکه مناسبات آدمی یا عالم و موجودات از یک حالت جبری
تبعیت می کند؟
هیدگر به عمد از به کار
بردن مفهوم برقرار کردن نسبت که در آن آدمی مرکز و محور مناسبات تلقی می شود
اجتناب می کند. زیرا در دوره جدید من به منزله سوژه یا فاعل شناسا چیزی است که به
معنی حقیقی کلمه هست و هر چه که از سنخ و ماهیت سوژه نیست مجوز یا حقانیت هستی اش
یعنی به رسمیت شناخته شدنش به منزله یک موجود را مدیون اعطا و بخش سوژه است. به
همین دلیل سخن هیدگر از حوزه امور ابژکتیو خارج است و در ساحتی است که نیازمند
تحولی در شیوه اندیشیدن خویش است.
تقدیر اکشاف همیشه حاکم
بر آدمی است. اما این تقدیر هرگز جبر سرنوست نیست. چون آدمی هنگامی به راستی آزاد
می شود که به قلمرو تقدیر تعلق داشته باشد و در نتیجه کسی می شود که گوش فرا می
دهد و می شنود و نه کسی که فقط گوش می سپارد و اطاعت می کند. وقتی ما خود را به
صراحت در معرض ماهیت تکنولوژی قرار می دهیم به ناگهان خود را درگیر فراخوانی آزادی
بخش می یابیم. پس گشتل نحوه ای از تقدیر یا حوالت وجود است و تعمق و اندیشیدن در
این تقدیر یکی از اساسی ترین تکالیف آدمی است. زیرا با چنین تعمقی امکان برتری در
فراروی ما گشوده می شود. این امکان که خود را صرفا محدود به این نحوه خاص از
رویارویی با آنچه – هست کنیم، یعنی فهم امر واقع را از طریق نظم بخشیدن انجام
ندهیم بلکه قادر باشیم که به پژوهش درباره چیزی بپردازیم که به منزله ظهور و
نامستوری در این نحوه از رویارویی مستتر است.این جستجو و تمنی آدمی را قادر می
سازد که خویشتن را بیابد یعنی به تعینی از وجود یا سرشت راستین و حقیقی خودش برسد.
تعین راستینی که زنده به نسبتی است که آدمی با نامستوری یا حقیقت دارد.
این قیام- در- نامستور و
به انجام- رسانیدن- نامستوری صرفا به این معنا نیست که آدمی حامل یا قاصدی است که
از این نامستوری خبر می دهد، بلکه انسان یگانه موجودی است که نامستوری را به انجام
می رساند و به آن اثر می بخشد. البته اینکه چگونه نامستوری متحقق می شود امری نیست
که مبتنی بر آذمی و وابسته به او باشد. در هر دوره ای وجود خود را به گونه ای خاص
و متفاوت آشکار می کند و بر همین اساس بشر نیز خود را به نحو متفاوتی می فهمد
و به نظر هیدگر این امر خطری بزرگ است.
لیکن بزرگ ترین خطر این
است که تقدیر در قالب گشتل حاکم شود. این خطر خود را از دو نظر بر ما آشکار می
کند:
به مجردی که امر نامستور
دیگر حتی به عنوان شی هم برای بشر مطرح نباشد بلکه منحصرا همچون منبع ثابت تلقی
شود و بشر در درون این بی شیئی چیزی جز ناظم ذخیره ازلی نباشد. آدمی به لبه پرتگاه
می رسد. یعنی در آستانه جایی که خود او هم باید فقط به عنوان منبع ثابت تلقی شود.
در این میان بشری که چنین به مخاطره افتاده است خود را متکبرانه در مقام خداوند
زمین می ستاید. در نتیجه این توهم جا می افتد که هر آنچه بشر پیش روی خود می یابد
فقط به این اعتبار وجود دارد که ساخته او است. گویی بشر همه جا فقط خودش را می
بیند و بس. در حقیقت امروز، بشر دیگر هیچ کجا خود را یعنی ماهیت خویش را نمی بیند.
بشر چنان قاطعانه در خدمت معارضه طلبی گشتل قرار کرفته است که دیگر گشتل را به
عنوان خطاب درک نمی کند و خودش هم دیگر مخاطب این خطاب نمی بیند و در نتیجه به هیچ
وجه نمی تواند بشنود که او به چه اعتبار از درون ماهیتش به حضور آمده است. به این
ترتیب هر جا گشتل حاکم است، تنظیم و تامین ذخیره ثابت مشخصه هرگونه انکشاف است.
حال آنچه بشر را تهدید می کند در وهله نخست ماشین آلات و دستگاه های بالقوه مهلک
تکنولوژی نیست، بلکه خطر این است که فرمانروایی گشتل بشر را مورد تهدیدی قرار داده
است که به سبب آن امکان دارد او نتواند در مسیر انکشاف اصیل تری قرار گیرد و در
نتیجه فراخوان حقیقت آغازین تری را تجربه کند. آنجا که گشتل حاکم است خطر به مفهوم
دقیق خود وجود دارد.
اما به قول هولدرلین،
هرجا خطری هست، نیروی منجی نیز می بالد.
نجات دادن باز فرستادن
به اصل و ماهیت خود است تا از این طریق ماهیت برای نخستین بار به ظهور واقعی خود
در آید. سخنان هولدرلین حقیقتی را بیان می کند که فرمانروایی گشتل نمی تواند تنها
در ممانعت از پرتو افکندن بر هر انکشافی بر هرگونه ظهور حقیقت خلاصه شود، بلکه
ماهیت تکنولوژی باید رشد و نمو نیروی منجی را در پناه خود حفظ کند. حال اگر در
گشتل نحوه خاصی از نامستوری متجلی می شود و اگر در هر نحوه ای از ظهور و نامستوری
چیزی همچون عطیه و بخشش مستتر است، پس دقیقا همین نکته یعنی همین مفهوم چیزی اعطا
می کند که ما را به تفکر دعوت می کند. بنابراین این امکان هست که آدمی بر حسب
نسبتش با حقیقت فهمیده شود و نشان دادن این نکته همان تلاش مستمر و همیشگی هیدگر
بوده است. چنین تفکری ممکن است به ما چیزی اعطا کند که ما را در غلبه یافتن بر
خسران و فقدانی که اسیر آنیم یاری دهد. چنین تحولی ممکن است دققا از جانب هنر و
بواسطه هنر صورت گیرد. چرا که نکته اصلی در هنر نه نظم بخشیدن بلکه «بگذار وجود به
روشنایی در آید» بوده است و این یعنی حقیقت آدمی در هنر بر خلاف فلسفه موضوع تفکر
خود نامستوری است به همان گونه که ظهور و خفا در آن واقع می شود.
از آنجایی که ماهیت
تکنولوژی تکنولوژیک نیست، تامل ماهوی درباره تکنولوژی و رویارویی قطعی با آن باید
در قلمرویی رخ دهد که از یکسو با ماهیت تکنولوژی قرابت دارد و از سوی دیگر از
بنیاد با آن متفاوت است. با این وجود هرچه در مورد ماهیت تکنولوژی پرسش جویانه تر
تامل کنیم به همان اندازه ماهیت هنر اسرار آمیزتر می شود. این امکان رهایی و نجات
ممکن است تحقق یابد مشروط به اینکه مسیر پژوهش برای فهم امر بنیادین را دنبال کنیم
و بدین ترتیب به نخستین متفکرانی رجوع کنیم که برایشان ظهور و نامستوری حادثه ای
حیاتی و الهام بخش بود و بدین ترتیب است که متفکر آلمانی مارتین هیدگر با بررسی
بنیادهای انتولوژیک برای نخستین بار تلاش کرده است تا تکنولوژی را از دست تعابیر
سوبژکتیویسم و صرفا ابزارگرایانه برهاند و آن را به یکی از پرسش های اصلی فلسفه
بدل کند.
دورهي مسيحي و اسلامي
بنابر تلقي و نظرگاه مردم قرون وسطاي مسيحي و جهان اسلامي حقيقت عبارت از خدا است. و همه حقايق به حقيقت او برميگردد. از اينجا نام دورهي تئيسم و خدامداري را بر اين دوره اطلاق كردهاند. هنر، سياست، علم و همه امور در اين دوره رجوع به خدا و دين آسماني دارد؛ «تئولوژي» (الهيات) صورت معرفت غالب است.
برخي بر اين سخن كه در دورهي قرون وسطيمدار تفكر فقط خداست اعتراض كرده و آثار متفكرين، علما و دانشمندان در زمينه طبيعيات و رياضيات (مانند ابنهيثم، كمالالدين فارسي، ابوريحان بيروني، ابنسينا و...) را دال بر طرح مطالبي غير از مسأله وجود خدا دانسته است. اين را ناقص تقسيم (قسمت) تاريخ به ادوار سهگانه تاريخي (يونان، قرونوسطي و جديد) پنداشته است. مطلبي كه در آغاز بايد بدان اشاره كرد و تذكر داد اين است كه دائرمدار بودن خدا در فلسفهي قرونوسطي به اين معني نيست كه ديگر بحث از طبيعيات و رياضيات و ساير علومي كه مورد تجسس و مداقه و بحث و نظر عالمان است مگر مظاهر و جلوهها و مخلوقات باواسطه و بيواسطه خدا نيستند؟ به علاوه خدامداري قرونوسطي صورت نوعي غالب بر تفكر بشري است. نويسندهي محترم در دنبالهي بحث قاعدهي «الحد لايكتسب بالقسمه» در باب دوره جديد نيز همان اعتراضات را به نحوي ديگر دارد. قبل از اين دو جهانمداري يونانيان را مورد شك قرار ميدهد و مينويسد كه اساساً حد تاريخ را نميتوان تعيين كرد، حال آنكه اصلاً مطلب «مطلب حد» نيست. بحث بر سر صورت نوعي تاريخي است و ترقي و تقدم تاريخي.
گرچه در دورهي قرونوسطي «خداشناسي» علم پايه محسوب ميشود؛ اما تفكر يوناني به صور خفي و جلي در تفكر ديني تصرف ميكند و بعضاً حجاب آن ميشود. چنانكه فيالمثل «توماس آكوئيناس» متفكر مسيحي قرونوسطي گرچه براي خدا موضوعيت قائل است، فلسفهي ارسطو را اساس تفكر خويش در تبيين عالم و خدا و انسان قرار ميدهد و با صورت خدامدارانه ارسطويي كتاب آسماني را كه قبلاً تحتتأثير آراي متفكران رومي و اسكندراني قرار گرفته بود، تفسير ميكند. از اينجاست كه در قرونوسطاي مسيحي فلسفهي يونان بسيار اهميت پيدا ميكند و حتي به نام دين از آن دفاع ميشود و افلاطون، ارسطو و بطلميوس چون اولياء خدا تلقي ميگردند. و اين غربزدگي به معني اخص لفظ است. خلاصه اينكه در قرون وسطاي مسيحي فلسفه يونان غالباً بر افكار غلبه پيدا ميكند اما نه چنان است كه خدامداري مسيحي بالكل فراموش شود و همين فصل، فارق تفكر يوناني و مسيحي است. در اسكولاستيسيسم جديد نيز سعي در جمع ارسطو و آراي جديد با كتب آسماني است.
تفکر سیداحمد فردید هر چه که باشد، مهم است. مثلِ تفکر خیلی دیگر از فیلسوفان ایرانی و غیر ایرانی که اگر چه اشتباه بودنِ خیلی از نظراتشان مشخص شده است، اما مهم هستند. و این خاصیت تفکر است که نیاز به بررسی دارد. شخصیتهای بزرگ همیشه شاگردانِ مهمی نیز داشتند و خیلیها تحتِ تأثیرِ تفکر ایشان قرار میگیرند. برای همین است که دستهای افلاطونی و دستهای ارسطویی و دستهای صدرایی و دستهای دیگر منتسب به دیگری میشوند.
در این میان اما خیلیها از این میترسند که مبادا روزی مارکِ فردیدی بودن بخورند و هراسِ از این، باعث میشود تا گاهگاهی نقدی هر چند ضعیف بر سیداحمد فردید وارد کنند و از فردیدی بودن، برائت جویند. نگاهی به کسانی که روزی در محفلِ فردید شرکت میجستند و بارهای زیادی به خانهی سیداحمد فردید در خیابانِ صبا و بنبستِ مهربان، در آمد و شد بودنند مؤید این مطلب است.
خیلیها حرفهای فردید را هر روز بر زیان میآورند و در مورد آنها حرف میزنند؛ بی آنکه بگویند این افکار را از کجا گرفتهاند و چه کسی اینگونه فکر کردن را به آنها یاد داده است. و این نه به خاطر این است که میخواهند نامی در کنند که بیشتر از آن جهت است که فردیدی بودن را (که به انگی بدل شده است)، به دنبال خود یدک نکشند و به فعالیت خود ادامه دهند. جدای از اینکه چهگونه شده است که فردیدی بودن به انگ بدل شده است، میخواهم این مطلب را تأکید کنم که به نظر نیاز به آن دارد تا قبحِ فردیدی بودن شکسته شود. اگر کسی به واقع امر ارادتی به سیداحمد فردید دارد به راحتی بتواند آن را ابراز کند و این ابراز ارادت، برایاش دردسر تبلیغاتی نداشته باشد.
پرسش من این است که چرا فردیدی بودن، انگ پنداشته شده است؟ آیا جریانی برای قبیح کردنِ این صفت برقرار است؟
این اصطلاحات به زودی در این وبلاگ توضیح داده خواهد
شد.