دكتر سيداحمد فرديد
با مقدمه علي ابوالحسني (منذر)*
سالها پيش مقالهاي از دكتر احمد فرديد در روزنامه كيهان حروفچيني و چاپ شده بود اما مجددا از چاپ آن صرفنظر گرديد و صفحات چاپشده را خمير نمودند. طرفداران مرحوم فرديد، چند صفحه از نسخه چاپشده را برداشته و به دست ايشان ميرسانند. مقاله مذكور به امانت از سوي مرحوم فرديد در نزد يكي از محققان تاريخ (علي ابوالحسني منذر) كه با ايشان ارتباط نزديك داشته، باقي ماند تااينكه وي اخيرا آن را به انضمام مقدمهاي در اختيار ماهنامه گذاشت.
ضمن تشكر از اين مورخ معاصر، مقاله منحصربهفرد و به لحاظ تاريخي بسيار قابل بحث مرحوم فرديد را به شما عزيزان ارجمند تقديم ميكنيم.
مطلبی بسیار جالب از آقای محمد رضا ضاد در وبلاگ فردید نامه.
وبلاگ "فردید نامه" باز نمیشد، همین دو کلمه "فردید نامه" را جستجو کردم که در friendfeed به این جمله رسیدم:
"کسی میگفت: ما مترقی ترین ملت هستیم چون خدا توی قرآن گفته شما امت وسط هستید".
ذیل این جمله هم آقای حسین محمدی نوشته بود:
"امت وسط در قرآن را به مترقی بودن مسلمانان تفسیر میکنند، این هم نوعی دیگر از تفسیر های غربزده در مملکت ما"
ذهنم به نامه ای رفت که مرحوم جلال میکانیکی که از نزدیکان مرحوم فردید بود در سال 65 یا 66 به رئیس مجلس شورای اسلامی آقای هاشمی رفسنجانی درباره مطالبی که در خطبه نماز جمعه ایراد کرده بود، نوشت. بی فایده ندیدم که متن آن نامه را از یادنامه ای که خانواده مرحوم میکانیکی برای وی تنظیم و منتشر کرده اند، با توضیحات ذیل اینجا بیاورم:
مرحوم فردید در سالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اوضاع سیاسی کشور را دنبال میکرد و باصطلاح می پائید و در این ارتباط خطبه های نماز جمعه تهران و حتی شهرستانها را گوش میکرد یا در روزنامه ها میخواند. وی پس ازشنیدن خطبه فوق الذکر، در سخنان خود مطالبی درباره موضوعات آن بیان کرد و سپس مرحوم میکانیکی به احتمال زیاد به اشارت استاد فردید این نامه را نوشت که محتملا قبل از ارسال به رویت استاد نیز رسانیده شده است.
درباره مرحوم جلال میکانیکی شرح مختصری در مقدمه مصاحبه وی با استاد فردید که با عنوان "نسبت دیانت حقیقی اسلام با فلسفه و علم" در سایت ahmadfardid.com قراردارد، آورده شده است.
بجز اصلاح برخی اشتباهات تایپی مسلم تغییری در متن چاپ شده داده نشده است هر چند احتمال میرود اشتباهات دیگری نیز وجود داشته باشد.
درباره موضع استاد فردید نسبت به نحوه اخذ صنعت و تکنولوژی غربی میتوان به همان مصاحبه "نسبت دیانت حقیقی اسلام با فلسفه و علم" مراجعه نمود ضمن اینکه نوشته کوتاهی در این باب از خانم دکترمهتاب مستعان که آن نیز بنظر میرسد بر اساس سخنان استاد فردید تنظیم شده باشد، وجود دارد که در آینده در همین صفحه قرار داده خواهد شد.
پس از سلام و تحیت، خطبه اول نماز جمعه دوم دی ماه سال جاری جنابعالی حاوی نکات قابل توجه و بحث انگیزی در مفاهیمی از قبیل ارتجاع و ترقی یا انقلابی و مرتجع، میانه روی و دگماتیسم بود و برای اینجانب که از قدیم الایام خطبه های شما را از میان ائمه جمعه تهران خصوصا استماع یا مطالعه میکنم و بهره ها میبرم، ابهامات و سوالاتی از جهت اختصار بحث شما ایجاد شده است و گمان میکنم این سوالات بر برخی علاقه مندان دیگر نیز عارض شده باشد.
بعضی از نویسندگان اسلامی و حوزه علمیه قم از قدیم عادت بر این بود که نه شرقی و نه غربی بودن اسلام را به این بینگارد که اسلام در میانه این دو نحله فکری جهانی قرارا دارد و فی المثل خوبی های هر دو را دارد و لکن بدی های آن دو را ندارد. این تفکر به نوعی دیگر در میان لیبرال های ایران و نهضتی ها به اعتدال و میانه روی در تفکر اسلامی و مشی قرآنی تعبیر و تفسیر گردید. حال آنکه به نظر اینجانب از آیه شریفه "و کذالک جعلناکم امتة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الناس علیکم شهیدا" مطلقا میانه روی و یا به تعبیر دقیق تر محافظه کاری مصطلح سیاسی روز در نمی آید. امت وسط بودن یعنی "میان دار" بود و میان داری بمعنی داوری و میان دار میان داران عالم،ذات باریتعالی است . حافظ میگوید:
میان نداری و دارم عجب که هر ساعت
میان مجمع خوبان کنی میان داری
مهدی موعود(عج) به یک تعبیر میان دار است و از آن جا امت محمدی(ص) میان دار و داور همه امم و نحل است و به همین تفسیر شاهد بر همه است همه امم باید خود را بر او عرضه کنند و این امت بر حق و باطل حکم میکند.
در حدیثی شنیدم که عدل عبارت است از امت وسط. اگر عدل را به معنی اعتدال بگیریم استنباط میانه روی از امت وسط متقن مینماید، حال آنکه عدل به معنی داد آمده است خداوند عادل است یعنی اهل "داد" است و از بی دادی دور. داوری به داد میکند و میان دار است و داوری عادل.
البته اگر وسط را به این معنی که این امت بر صراط مستقیم می رود یعنی بر وسط جاده حقیقت به سوی مقصد می رود، تعبیر کنیم کاملا صحیح است. این وسط بودن غیر از میانه روی و غیر انقلابی بودن است . بدین معنی که از افراط و تفریط بدور است . فی المثل در بحث فضیلت های چهارگانه که اهل حکمت گفته اند، عدالت به معنی پرهیز از افراط و تفریط، کاملا روشن کننده مقصود ماست. در علم و حکمت گفته اند اگر افراط باشد شیطنت و جربزه است و اگر تفریط باشد سفه، و میانه روی در حکمت وسط این دو است به نحوی که "انسان جاهل" در احادیث صرفا انسان غیر عالم به معنی عادی لفظ نیست بلکه آن است که اهل جربزه یا سفه باشد و "عالم"، آن که از این دو بدور بود و یا عالم ربانی باشد و یا در طریق نجات . از این جا عرض میکنم که "همج رعاع" همان میانه روهای بی درد و غافل از حقیقت هستند.
در باب دگم و دگماتیسم و دگماتیست بودن، فرنگی ها و منور الفکران به "اصول عقاید" که نزد اهل ادیان و ملل توحیدی تغییرناپذیر است می گفتند "دگم". سپس در قرن هجدهم که منورالفکران غربی قصد هدم پایه های هرگونه اعتقاد اصیل دینی را کردند، حکم بر محو دگم ها داده اند و اهل بنیاد های دینی و اعتقادی را دگماتیست خوانده اند. بنابراین اگر بدون ایضاح موضوع به تمامی، از آنان دانسته و ندانسته، و با وام گرفتن از اصطلاح یاد شده دگماتیسم را محکوم کنیم بر صواب نخواهیم بود . این که غربی ها بعد از انقلاب اسلامی ما را بنیادگرا خوانده اند بیراه نرفتند و نگفتند، اهل "الله" بنیادگرا هستند و به دگم – اصول عقاید – وفا دارند و انسانی که دگم ندارد ، انسان مسخ شده امروز غربی است که باب دندان مستکبران است. انسان بی سلاح و بی درد و بی ایمان که تحت تاثیر وسائط ارتباط جمعی قرار داشته و در پنجه های قدرتمند علم و صنعت و تکنولوژی مقهور است.
دفاع در برابر حمله سپاهیان شیطان این نیست که خود را از دگم ها مبرا بدانیم . امام امت یک بار فرمودند"اگر مبارزه با آمریکا جرم است ما مرتجع هستیم".
در باب ارتجاع و ترقی با داشتن سابقه صدر مشروطه که در باب ترقی و پروقره داد سخن ها دادند، بحث مفصلی میباید. در جها ن امروز مدار و ملاک ترقی "غرب" و "تکنولوژی غربی" است ، علم و صنعت و تکنولوژی جای همه مباحث و حقایق دینی، فلسفی، حکمی و کلامی را گرفته است و "مترقی" آن است که تسلیم این دجال آخر زمان باشد . البته این بیشتر به منورالفکران و فراماسون ها و وارثان زهوار دررفته آنها ربط پیدا میکند و روشنفکران غرب که با ظهور مارکسیسم و وضع نا موافقی که در برابر سرمایه داری گرفته ،مطرح شده اند با حفظ صورت موضوع، ارتجاع و ترقی را به سرمایه داری و سوسیالیسم رجوع میدهند و این تعبیر و یا اصطلاح سیاسی کاملا جا افتاده است. حافظان وضع موجود در جهان که امپریالیسم و سرمایه داری باشد به صفت مرتجع و انقلابیون تغییر دهنده آن مترقی نام یافتند ، ولی سخنان جنابعالی که فرمودید: "امروز دو صف شناخته شده مترقی و مرتجع در جهان وجود دارد" کاملا مبهم است که کدام از دو تعریف را مراد کرده اید و یا تعریف سومی را مدنظر دارید که در جهان شناخته شده نیست. در مجموع بحث جنابعالی و مثال هائی که از شوروی و گورباچف آوردید که از دگم ها دارند دست میکشند و به صف ترقی جهانی می پیوندند – مضمونا – ابهام و شبهه را بیشتر کرده است . با پرهیز از اطاله کلام چنانچه مسایل فوق که از سر ارادت و علاقه مندی بیان شد درخور یافتید و سوال و ابهام حقیر را موجه ، به هر نحو که صلاح میدانید این جانب را با توضیحات خود روشن فرمائید.
با تشکر وسپاس
جلال میکانیکی
کارمند وزارت برنامه و بودجه
سرپرست دفتر حقوقی و امور مجلس
اگزيستانس ژان پل سارتر
شما ميتوانيد بعضي از توضيحات سارتر را به خدا ببريد، خود اين فلسفه سابقه دارد. بدين صورت كه عالم در علم حق ماهيتي است؛ در كتب ما هست، كه لايب نيتس هم تفسير داده است. در علم حق ماهيات هستند، امكان ذاتياند. اراده خدا به اينها تعلق ميگيرد و ميگويد «باش» ميشود پس عدمش ميرود و وجودش ميآيد، همين طور ميگويد «نباش» وجودش ميرود و ثبوت پيدا ميكند. سارتر عين اين را گفته است. اگر انسان گفت هست پس هست، اگر گفت نيست پس نخواهد بود. او انسان را به جاي خدا ميگذارد، در آخرين مرحله تاريخ اين را از كجا ميآورد؛ اين بافت است. او به درس هوسرل رفته و آثار اوليه هيديگر را با شتابزدگي مطالعه كرده است. سوابق پشت سرش برگسون و كارتيه لاتان و يك روس است كه در دانشسرايي هگل درس ميداده و سارتر به آن گوش ميداده. او يك چيزي ساخته كه من حيث المجموع بايد اسمش را گذاشت آخرين مرحله فقدان ذكر و فكر و انسان را جاي خدا گذاشتن و حتي انسان را به جاي ماده و روح گذاشتن. چون بالاخره ماركسيسم به وجود ماده اصالت ميدهد و ديگري به روح اصالت ميدهد و ژان پل سارتر در اين ميان نه به روح اصالت ميدهد و نه به ماده. همه اينها در نظر سارتر اعتباري است به اعتبار بشر. اين عبارت است از قيام صدوري، همه و همه ماده و روح غيره مسبوق به ماست. البته اين تكبر انسان خدايي به قرون وسطي آمده بود، اما اين نه به معني ژان پل سارتر است، يك معني ديگري دارد كه با سوابق ديگر فراموش شده است. شاعر گفته:
افلاك و عناصر و جماد و حيوان
عكسي ز وجود روشن كامل ماست
در جايي ديگر ميگويد:
ما صوفيان صفا از عالم دگريم
عالم همه صور و ما واهب الصوريم
بنابراين گفتم «حوالت تاريخي» قرون وسطي و دروة اسلام كه بعد از «يونان» شروع مي شود «زهد» است. دورة جديد هم «زهد» است، اما زهدي وارونه، هر دو در «خانقاه»اند. اين «طريقت» «پس فردا»ست كه از «خانقاه» مي خواهد به «ميخانه» برود، تا از مستي زهد و ريا به هوش آيد، و از «غربزدگي غير مضاعف» زهد قرون وسطي و «نيست انگاري» «خودبنيادي» «غربزدة مضاعف» دورة جديد رهايي پيدا كند.و زهد و ريا با «نيست انگاري» يكي است، «نيست انگاري» اصل ذات خويش را هست مي انگارد و خداي «پريروز» و «پس فردا» را و آن «حقيقت» پريروز و پس فردا را نيست مي انگارد. پس «نيست انگاري» دورة قرون وسطي «خودبنياد» نيست، ولي دورة جديد هم «نيست انگار» است و هم «خودبنباد». اين زهد جديد است. پس يك زهد «نيست انگارانه» هست و يك زهد «نيست انگارانة خودبنياد».
زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر ز مستي زهد و ريا به هوش آيد
«خانقاه» به يوناني…. مي شود… يعني بيگانه… در يوناني به «جاي» و «گاه» و اينها معني شده است. اين «خانقاه» با «مسكنت» و «مسكين» هم ريشه است. «مسكنت زده» يعني بيگانه گشته. «خانقاه» يعني «دارالمساكين». سابقاً در يونان، يا در قرون وسطي غربايي به در خانة مردم مي آمدند، فقير بودند، مردم به آنها چيزهايي مي دادند و جاي اينها را مي گفتند… يعني جاي غربا و مساكين است، به معني «خانقاه». اين بيگانگي و از خود بيگانگي را كه من بارها گفته ام يعني «مسكنت»، من سال ها گفته ام انسان، «مسكنت زده» است، در «خانقاه» زهد و ريا، زهد و رياي «نيست انگارانه» از يك سو و زهد و رياي «خودبنيادانه» و «غربزدگي مضاعف» از سويي ديگر. در اين «خانقاه» بيگانگي از خداي «پريرزو» و «پس فردا» و آشنايي با خودش با «نفس امارة» خودش و بيگانگي از «نفس مطمئنه» است، « و باؤ بغضب من الله و ضربت عليهم الذله و المسكنه» يعني بر آنها بيگانگي از حق و حقيقت زده شده، بيگانه اند.
آقاي دكتر… ميپرسيد: آيا «آزادي» را برمبناي «اخلاق» بايد بدانيم يا نه؟ و اين «آزادي» كه به عنوان يك حالت در «اسلام» بايد وجود داشته باشد چيست؟ و امروز اين مفهوم چه استنباط ميشود؟
جواب: اگر مفهوم سخن «آزادي» را (مفهوم هر امر غير از معني آن است: «معني» امري است «خارجي» و «انضمامي»، در صورتي كه «مفهوم» امري است «انتزاعي» و «ذهني») با «افلاطون» و «ارسطو» شروع كنيم و بياييم مثلاً تا به اسلام، از «فارابي» گرفته تا به «خواجه نصير طوسي». ميبينيم كه «آزادي» در چارچوب «فضايل چهارگانة اخلاقي» و در دو طرف «افراط» و «تفريط» آنها طرح ميشود. فضايل اصلي چهارگانه يعني: «حكمت»-«شجاعت»-«عـفت»-«عدالت». مراد از «حكمت» در اين تقسيم، «حكمت عملي» به معني «عقل عملي» است كه مابه ازاي آن به يوناني «فرونزويس» و به لاتيني «پروديسنا» و به فارسي «فرزانگي» است. نه «سوفيا» به يوناني كه به معني «حكمت نظري» و همچنين «نظر» در «عقل عملي» است يعني «فرزانگي» است. ممكن است شخصي «حكيم» باشد به «حكمت نظري» و «نظر» در «حكمت عملي» ولي در عمل «حكيم عملي» يعني «فرزانه» نباشد. «فرزانه» نباشد. «فرزانه» نباشد. «فرزانه» كسي است كه در «عقل عملي» نه اهل «افراط» باشد و نه «تفريط». افراط در «عقل عملي»، عربي آن عبارت است از «جربزه»، (مأخوذ از لفظ يوناني «هولوفويوس»، كه معني آن هوش زيانكار است.) ميخواهم بگويم انسان عاقل و هوشمند امروزي بيشتر اهل «جربزه» است تا «فرزانگي». نظر بنده اين است كه در جريانهاي فكري امروز آنچه كمتر وجود دارد همان «فرزانگي» است. همچنين است فضائل ديگر، «شجاعت» و «عفت» و «عدالت». اساساً امر اعمال فضائل چهارگانة اخلاقي به بنبست كشيده و تجديد اين «فضائل يوناني» نيز ديگر محال است درست مانند «اومانيسم» (بشرانگاري) كه كار آن نيز به بنبست كشيده شده و تجديد آن نيز محال است. در عصر حاضر جمع «اومانيسم» با «انسان دوستي» (فيلانتروپي) خيالي است واهي و محال . «بشر انگاري» بيشتر با «ميزانتروپي» (مقت الانسان) است كه سازگار ميآيد تا مردمي و مردم واري. اگر روزي «حافظ» شيرازي ميگفت:
مــباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در طريقت ما غير از اين گناهي نيست
امروز ميتوان گفت: مباش در پي «اومانيسم» و هر چه خواهي كرد- كه در طريقت ما (به حكم «فتواي باطن» ما) غير از اين گناهي نيست…
عقل دورهي جديد
حالا بياييم به دورهي جديد. عرض كردم در دورهي جديد عقل يوناني ميآيد و به تعبيري نفس يوناني و نحله يوناني كه «هرتوقه» و «هراتوقه» (1) نيز گفتهاند. حالا اين نحله در فلسفههاي جديد يعني اكول فرانسه ecole، شوله آلماني schule و اسكوله يوناني skhole در اسلام به مكتب ترجمه ميشود. حالا بايد ديد كه مكاتب جديد چقدر نسبت و ارتباط با نحله و چقدر با مله دارند. ايدئولوژيهاي ديني و غير ديني جديد همواره تابع نحل است، در اين دوره كتابي نيست و اگر كتابي هست «كاپيتال» است. حال كسي مكتبي شد و مدعي اسلام بود، بايد ديد چقدر اهل ملت است و چقدر اهل نحله. ولي آنچه مسلم است همواره نحله غالب بوده، گرچه التقاط هم هست، زيرا زمان آخرالزمان است. اكنون عصر پايان نحل، پايان و تماميت مكتبها و هرتوقها در غرب است. اينها افتادهاند به جان هم. دورهي جديد كه ميآيد اروپايي غربزده مضاعف ميشود. اگر عقل يوناني در قرون وسطي انسانها را غيرمضاعف زده بود، از رنسانس تماماً ميزند و سقراطهاي جديد و ارسطوييان جديد، علم جديد و هنر جديد به وجود ميآيند.
ابن تيميه كتابي دارد به نام «موافقت صريح معقول و منقول» و به خيال خودش عقلي كه از آن دفاع ميكند قرآني است. حتي ابن جوزي ميخواهد احكام عملي را از قرآن درآورد، اينكه همه چيز را در كتاب پيدا كند. حال آنكه بنده همه اينها را ميبرم به امالكتاب. هر چه هست در «ام الكتاب» هست، در سرنوشت هست. اين است حوالت تاريخي كه در قضا الهي هست، يعني زماني كه الان داريم، زماني كه تاريخي است در «لوح قضا» هست. تاريخي كه در ابتدا آمده در لوح قضا هست و تاريخي كه در پايان آمده در لوح قضا هست يعني در «ام الكتاب». اين «ام» يعني اصل و سر، كتب يعني نوشت و حكم كرد و ام الكتاب يعني «سرنوشت». يك معني ديگر، اين است كه شما بياييد علوم امروزي را بگيريد و ببريد به قرآن و بگوييد كه همه علوم در آن هست، تمام قوانين در قرآن هست. بعضي از ظاهرين اين كار را كردهاند. مانند طنطاوي كه علم الاشيا را تحويل ما ميدهد، حالا فيزيك باشد و طب يا فليكات و ديگر علوم. حالا همه احكام عقلي اعم از نظري و عملي و همه و همه، در قرآن هست، از خبري و انشايي. اين عمل صد سال سابقه دارد و بهاييها ميگويند علم با وحي يكي است و اصرار دارند و دفاع ميكنند و ميگويند كه متجدديم، دين را تابع علم ميدانند. حال گفتيم دورهي جديد دورهي غربزدگي مضاعف است كه اشكال گوناگون دارد. يك عده هستند كه غربزدهاند و ميدانند و غيرمضاعف و طرفدار عقل يوناني هستند، كتاب را قبول ندارند و از دين ميترسند و ميگويند كتاب مال عوام است براي حفظ ظاهر. اينها را زنادقه ميگويند و نهان روش، مثل «ابن ابوالعوجا»، عدهاي متوجه ميشوند و به نام دين مبارزه ميكنند، چقدر متوجه و موفق شدهاند اين خود پرسشي است.
آنچه كه امروز در غرب و تفكر غربي، در پايان تاريخ در حوزههاي مختلف مكتبي مطرح و غالب است، فلسفه علوم و منطق علوم و منطق درايي است. امروز كاري به منطق درايي هگل ندارم، منظورم در بحث امروز منطق درايانياند كه در غرب در پايان تاريخاند. قدري از جريانهاي منطقي غرب برايتان بگويم، كه اينها چه ميگويند و اين بحثها مهم است.
اسنوخرد قرن هجدهم و منورالفكر و علم حضوري و حصولي افزاري و اصيل
حالا بنده در باب اسنوخرد قرن هجدهم مطالبي را ميخواهم طرح كنم. اسنوخرد در قرن هجدهم گسترش پيدا ميكند. اين اسم همان منورالفكري است كه به روشنفكر تبديل ميشود. منورالفكر را كه هنوز نگذاشتهايم گفتهاند روشنفكر و انتلكتوئل كه كلمه ديگري است كه همان منورالفكري است. يك تغييري در آن پيداه شده و تبديل شده به روشنفكر، چون اين منورالفكر مشروطه جايي نرفته بالنتيجه اسنوخرد نهان روش زده مانده است و انقلاب منورالفكري به معناي ماركسيسم نيامده و نميتواند بيايد. اينكه حالا ميان ماركسيسم و منورالفكري قرن هجدهم چه نسبتي است خود پرسشي است كه غربيها زياد سخن گفتهاند. انتلكتوئل و انتلكتواليسم بالذات بازگشتش به انقلاب روسيه است، حالا بعضي ميگويند ترجمهي انتلكتوئل اشتباه است، قابل ترجمه نيست، يكي گفته به جاي انتكتوئل خردمندان و در روزنامهاي نوشته بودند فرزانگان، نميخواهم اسم بيايد. حالا اين فرزانگان و منورالفكران چه نسبتي با هم دارند و در چه مرتبهاي از حصول و حضورند، در چه مرتبهي آگاهي و خودآگاهي، سير حضوري و دلآگاهي كه هيچ؛ سير حضوري اعم از افزاري و يا سبب سوزانه است.
در عصر حاضر انقلاب حقيقي براي اشخاص بدون مرگ آگاهي و ترس آگاهي كه عبارت است از دلآگاهي و حضور اصيل، حاصل نميشود. اجمالاً در هر دورهاي دلآگاهي و سببسوزي هست، آگاهي و خودآگاهي هم هست. اين اولياء بزرگ و انبياءاند كه به مرتبه دلآگاهي اصيل سببسوزانه رسيدهاند كه مولانا، در اين مورد ميگويد:
همچنين زآغاز قرآن تا تمام
رفض اسباب است و علت والسلام
كشف اين نز عقل كار كار افزا شود
بندگي كن تا ترا پيدا شود
بند معقولات آمد فلسفي
شهسوار عقل عقل آمد صفي
عقل عقلت مغز و عقل تست پوست
معدهي حيوان هميشه پوست جوست
چونكه قشر عقل صد برهان دهد
عقل كلي كي گام بيايقان نهد
در اينجا كمال انساني نفي اسباب است. قبل از اين ابيات نفي سبب ميشود.
چشم بر اسباب از چه دوختيم
گر زخوش چشمان كرشمه آموختيم
هست بر اسباب اسبابي دگر
در سبب منگر در آن افكن نظر
انبياء در قطع اسباب آمدند
معجزات خويش بر كيوان زدند
بيسبب مر بحر را بشكافتند
بيزراعت چاش گندم يافتند
ريگها هم آرد شد از سعيشان
پشم بز ابريشم آمد كشكشان
جمله قرآن است در قطع سبب
عز درويش و هلاك بولهب
علم حضوري و حضور افزاري و علم حصولي افزاري در حالاتي است كه بشر سيري داشته است، اين عبارت است از سيري از مرتبه وِلايت به وَلايت، البته بشر امروز اجمالاً سير دارد ولي سير بشر به سوي وَلايت پسفردايي است و انقلاب حقيقي عبارت است از سببسوزي همه چيز، وقتي بازميگردد، سبب ميآيد و اسنوخرد، ولي در اين مقام اصالت با اسنوخرد نيست، چنانكه بشر امروز گرفتارش است.
عرض كردم قرن هجدهم است و غلبه با منورالفكري و روشنفكري، باز گفتهام اين منورالفكري و روشنفكري عادت است. اين را بايد خودتان فكر كنيد كه تفاوت منورالفكري و روشنفكري چيست. اين مسأله كه عبارت است از منورالفكري و روشنفكري در يك چيز مشتركاند، همه به آن ميگويند «واقعگرايي» و «عينيتگرايي».
«صادق هدايت» مثل همه ما موجودي بود ديروزي و امروزي و فردايي. ديروزش «سنن تاريخي» و مخصوصاّ سنن خانوادگي او بود كه هيچگاه در وجود او كاملا نسخ نگرديد،و فردايش سنن ادبي گنديده و پوسيده ميان دو جنگ مخصوصاّ ادبيات فرانسوي اين دوره بود.
«صادق هدايت» ظاهراّ به سبب شيفتگي نسبت به «سنن تاريخي» غرب به پرخاش و منازعه با سنن شرقي برخاسته بود، ولي هيچگاه نتوانست خود را از چنگال سنن خانوادگي شرقي خود برهاند. بنابراين در وجود او همواره تضاد خانه داشت. «هدايت» به تمام «سنن» گذشته بد و بيراه ميگفت و به آداب و رسوم خانوادگي بدون اينكه از اين آداب و رسوم گذشته باشد، دشنام ميداد. اگر «هدايت» واقعاّ از آداب و رسوم «حاجي آقا» گذشته بود هيچوقت با آن حالت غير عادي كتاب «حاجي آقا» را نمينوشت.
«هدايت» شاعر نبود. اديب بود اما اديبي گرفتار كششهاي متضاد. آدم سادهاي نبود، سخت گرفتار پيچيدگيها و عقدههاي خانوادگي بود.
در هنر به معنی عام آن حقیقت است که تحقق پیدا می کند. هر جا که انسان نسبت بی واسطه و حضوری پیدا کرد با اسمی که مظهر آن است، در آنجا هنر به معنی عام لفظ است (نه به معنی امروزی آن) اعم از سیاست و دیانت و غیره، از جمله هنر و هنرمندی.
هنر به معنی جدید لفظ اساسا راهش عبارت از صورت های خیالی است. منتها به شرطی که انسان از این صورت ها کنده بشود و تعالی حاصل کند به اسمی که مظهر آن است. هنر جلوه محسوس نامحسوس است و به تعبیر دیگر جلوه محسوس دیدار. و از طرفی هنر به این معنی ترکیب یافته از صورت های خیالی است که صورت های خیالی در اینجا حکم سکوی پرش دارد برای انسان که از ان کنده بشود. هنر در ترکیب صورت و ماده اعم از اینکه به انتزاعی و انضمامی یا اتحادی تکمیل شود، نحوه ترکیبش مصداق حقیقی این ابیات است:
از صفای می و لطافت جام
به هم آمیخت رنگ جام و مدام
(جام = ائینه، عدم = هیولا و ماده)
همه جام است و نیست گویی می
یا مدام است و نیست گویی جام
هنر و هنرمندی اساسا نحوی از دیداربینی و بازبینی دیدار است (دیدار به معنی ایده):
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
«حافظ»
زدیدارت نپوشیده است دیدار
ببین دیدار اگر دیدار داری
«سنائی»
خودبنيادي اومانيسم
وقت امروز اگر حضوري باشد و حصولي، جهت اشتراكش وقت خودبنيادانه است، انسان در متن وقت خودبنيادانه و زمان خودبنيادانه و نيستانگاري است. نيستانگاري با يونان شروع ميشود. يونان تماسي كه با وقت پيدا ميكند نيستانگارانه است، ولي هنوز خودبنيادانه نيست. يونان بنيادانديش طاغوت زده است، ولي اين طاغوت كه خداي يوناني است با زئوس يكي است. طاغوت براي آنها ظاهر و خودشان مظهر آنند، اما خود اين خداي يوناني يعني خداي آخرالزمان، با سقراط شروع ميشود. در دوره جديد اين طاغوت يوناني وارونه ميشود، انسان طاغوت ميشود و طاغوت مظهر انسان. وجود انسان اصالت پيدا ميكند، وجود طاغوت تابع وجود انسان ميشود، اين يعني اومانيسم.
اومانيسم غربي يعني اصالت وجود انساني و اصالت طاغوت، از اين جهت كه انسان طاغوت است. در تمام تاريخ غرب من اين را ميبينم. اين طاغوتزدگي و غفلت است كه كلمه اومانيسم را ترجمه ميكنند به انسان دوستي، اصلاً اومانيسم عين كينتوزي است. آنها كه اومانيسم را به بشردوستي ترجمه ميكنند اطلاع ندارند و اين از طاغوتزدگي و بيسوادي آنهاست. بشردوستي به فرانسه ميشود فيلآنتروپي. فيلوس يوناني يعني دوستي و آنتروپوس يعني انسان. ميزآنتروپي يعني مردمگريزي و دشمني نسبت به انسان. در عصر اومانيسم كه اصالت به انسان داده ميشود، دشمني با انسان آغاز ميشود، افراد با هم دشمناند، افراد نسبت به هم گرگ پويي پيدا ميكنند. ما امروز در پايان ميزآنتروپي هستيم.
دترمينيسم و ماترياليسم و خصلت و جبر
بر حسب مد روز ترجمه كتابهاي ماركسيستي، دو كلمهاي كه ترجمه شده يكي جبر است و ديگري كلمهاي است كه به شما خواهم گفت. ماركس در ابتدا در فرانسه ترجمه شد، بنده خبر نداشتم، بعداً متوجه شدم كه عبدالحسين نوشين ماركس را در ايران ترجمه كرده است. نوشين هنرپيشه خوبي بود، سيد بود و مرد، زن او هم لرتا بود. زبان فرانسه ميدانست و با يكي ديگر كتابهاي ماركس را ترجمه ميكرد. يك بار به خانه صادق هدايت رفته بود و او ميدانست كه من در ترجمه واردم. او بسيار ظرافت داشت و بعد مرا مجبور كرد كه بد و بيراه به اين ترجمه بگويم و تندي مرا با شيطنت خود تشديد ميكرد و نوشين هم آنجا نشسته بود؛ در آخر همه زير خنده زدند. آن كلمه ديگر «خصلت» است، كه ترجمه «كاراكتر» بود. حالا «پديده خدايان» كه هيچ، بعضي هم از اين آقايان متجدد هم خصلت را به كار ميبرند. «خصلت» ي را كه اگر انسان يادش نرفته و زبان را فراموش نكرده باشد نميتواند براي اسب هم به كار ببرد، چه رسد كه بگوييد اين خصلت سيگار من چيست، كاراكتر كه ميگوييد به معني صفت اسب و حالا اين لفظ خصلت از آنجا آمده و اين تاريخ ندارد. توجه كرديد دربارهي خصلت چه گفتم، خصلت معمولاً از زبان و روزنامهنگارهايي بيرون ميآيد كه يك تمايل به چپ دارند. من نخواندم ولي اين تعبير در شعارهاي جبهه خلق بايد زياد باشد. شما بايد توجه كنيد كه اين آدم بالكل مظهر چه كلي است، حالا مسأله جبر به اندازه يك كلمهي معمولي كوچك است. اگر كسي يك رساله كوچك در جبر و اختيار خوانده باشد يا به اندازه يك محصلي كه در سال آخر متوسطه فلسفه خوانده باشد، دترمينيسم را به جبر ترجمه نميكند. جبر كلمه ديگري است در فرنگي جبر را «گنتراس» و «اوبريسم» ميگويند. جبار و جبر از «اوبر» است و «سوپر» و «ابر» به فارسي. اگر كسي بر ديگري برتري داشت و زور هم با او بود، اين را ميگويند «جباريت»، اصلاً تقسيمات فاعلي كه شما كرديد، ميگويند اثري از موجودي سر ميزند و فعل موجود تحقق مييابد و موجود فعل دارد و عمل براي انسان است؛ «فعل» اعم از «عمل» است....
....هيوم در دورهي جديد در غرب عادت الله را به عادت البشر ميآورد. او در تبيين علل همه چيز را به عادت و تداعي معاني و اقسام آن بازميگرداند، در اينكه ميگوييم قوانين ازلي و ابدي و ثابت است، عادت برايشان جاري شده است؛ عادت البشر. هيوم اين اصطلاح را از قرون وسطي ميگيرد، اما به جاي عادت الله، عادت البشر را بر اشيا جاري ميداند. هيوم ميگويد نسبت ميان علت و معلول يا تقارن و توالي امور كه به نظر ضرورت ميرسد تصوري خطاست، پس او مانند اشاعره دترمينيسم را منكر ميشود. هيوم راسيوناليست است، اما به اعتقاد او عقل انسان كه در ادراك نسبت به اشيا به ضرورت ميرسد در خطاست.
متافيزيك
متافيزيك فقط نسبتي است كه با يونان پيدا ميشود، با سقراط؛ با كل مطلق. با سقراط شروع ميشود و با افلاطون تبيين ميشود، كه پرسش از مبدأ عالم و آدم و عالم و آدم ميكند. مبادي كه در فلسفه بحث ميشود، به آن فلسفه اولي گفته ميشود و در دورهي جديد ما فيالطبيعه از آن جدا ميشود و رياضيات در وسط قرار ميگيرد. در دورهي جديد متافيزيك با فلسفه مساوي است، مثلاً ميگويند فلسفهي تاريخ يعني متافيزيك تاريخ، فلسفهي طبيعيات يعني متافيزيك طبيعي. به هر حال طبيعيات به عنوان فلسفه به پايان ميرسد. در دورهي جديد يا علوم است يا متافيزيك. البته تقسيماتي كردهاند ولي متافيزيك در همه جا هست.
در ماركسيسم هم متافيزيك هست و از فلسفهي موجودات پرسش ميكند و ميگويد ديالكتيك است، از ماده پرسش ميكند ميگويد حركت است. ماركس اگر با متافيزيك مخالفت ميكند براي قايل بودن متافيزيك به خدا علاوه بر ماده است.
پس در نظر ماركس چون خداشناسي با علوم مخلوط شده ميگويد متافيزيك باطل است. امروز گرچه فيلسوفان تحصلي با متافيزيك مخالفت ميكنند، اما خود تفكر متافيزيك دارند. اينها همه، خود جاي حرف دارد. اينكه آگوست كنت چه گفته در آثارش متافيزيك چه معني داشته و در هيديگر متافيزيك چه معني دارد و غيره، در هر صورت مسأله متافيزيك در ميان مباحث گم شده است.
عالم ديدار و پندار در دوره جديد
حالا ببينيم در دوره جديد اين دو عالم چه نسبتي دارند، حق اين است كه اين دو عالم وارونه شود، آن عالم ديدار افلاطوني كه به يك معني عالم آخرت قرآن ميشود البته نه عين آخرت، بلكه طاغوتي است، انكار ميشود: يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون (سوره 30 آيه 6). براي تقريب به ذهن معمولاً مردم عملشان به جهان پندار است و از جهان ديدار بيخبرند و اين «يعلمون ظاهراً…» آيا افلاطوني است؟ به عقيده من نيست. اصلاً در دوره جديد مراتب عالم عكس افلاطون است، عبارت از دوگانگي ظاهر و باطن، معني و صورت؛ كه تا آنجا كه به دورهي جديد ميرود عالم پندار و صورت ظاهر را ميبيند، در حالي كه وقتي سير كرديم به عالم ديدار اهل معني ميشويم و از صورت ظاهر تعالي پيدا ميكنيم، اين معني رفتن از باطل به سوي حق است و از ظاهر به باطن، از پندار به ديدار. دوره جديد وارونه ميشود، عالم پندار افلاطوني عالم ديدار ميشود و عالم ديدار افلاطوني عالم پندار. آنچه كه بشر امروز اصالت ميدهد و نامش را واقعيت ميگذارد، عبارت از عالم پندار است. ارزشها و جدول ارزشهايي هم هست كه درست ميكنيم، بالاترين اين ارزشها، اصالت به عالم پندار ميدهد و اين عبارت است از «يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون». نه تنها ظاهر حيات دنياي پيشينيان، كه ميگفتند ظاهر حيات دنيا درست است ولي نميخواهم بروم به آخرت، بلكه به دنيا اصالت ميدهد و ميگويد اصلاً شما اشتباه ميكنيد كه ميخواهيد به آخرت برويد، آخرت را وارونهاش بكن، همين عالم واقعيت آخرت جديد است و همين عالم پندار عالم حقيقي است و آنچه شما عالم ديدار ميگوييد عالم پندار است. پس دو عالم باقي است و اين نكته باريكي است. توجه كرديد اين اثننيت دو عالم پندار و عالم ديدار به جاي خودش هست، ولي اين وارونه شد، در اكثر فلاسفه هست، ماركس وارونه ميكند، خودش هست، ولي اين دو تا هست، هر جا شما ديديد اين دو عالم وارونه شده است يك تعبيري متافيزيكي است كه ميگويد غيب افلاطوني رفته و شهادت صحيح است و اين يعني اصالت به عالم پندار دادن است؛ يعني اصالتش عوض ميشود. آن اصالت ميدهد به ايده و اين اصالت ميدهد به پندار و عالم محسوس. بنابراين فلسفههاي معمولي اصالت به پندار ميدهند و ديدار سايهي عالم پندار است وارونه ميشود.
اين جريان در عصر حاضر هم خيلي قوي است، در امريكا و اروپا و در ممالك آنگلوساكسون بسيار قوي است. يك جريان، يك دسته بودند به اسم «حلقة وين» Der Wiener Kreis كه قائل به همين «وحدت علوم» بودند، يكي از اينها كه در آمريكا مرد و يهودي هم بود «فيليپ فرانك» Frank, Philipp 1884-1966 بود كه رفت در آمريكا و آن دانشگاه وحدت علوم را- يقين ندارم- ولي اين طور بيادم ميآيد- او بنيان گذاشت. اين جريان بعد يك صورتي پيدا ميكند به نام «فلسفة تحليلي» Analytische Philosophie فعلاً در اروپا، در آمريكا و در بعضي از دانشگاهها و جريانهاي آمريكايي و مخصوصاّ در انگلستان خيلي قوي است و فعلاً حتي ميتوان گفت «برتراندراسل» Russell, Bertrand 1872-1970 وقتي بيان عقايدش را ميكنند جزء همين فلاسفة تحليلي حسابش ميكنند «ويتگناشتاين» Wittgenstein, Ludwig 1889-1951 باز بلندگوي همين فلسفة تحليلي است البته يك اختلافي هست با «پوزيتيويسم» Positivismus «آگوست كنت» Comte, Auguste 1798-1857 «آگوست كنت»- كه در اين دقت بيشتري در منطق بكار ميرود، اينها باريك انديشيهاي زيادي دارند در منطق و تحقيقات منطقي كه در «آگوست كنت» نيست، اينها را رويهم رفته «نئوپوزيتيويست» هم ميگويند (مذهب نو تحصلي). حالا اختلاف معتقدين «وحدت علوم» از لحاظ «نئوپوزيتيوسيم» Neupositivismus و از لحاظ «فلسفههاي آنالتيك»، اين تفصيل ميخواهد بعلاوه خود اينها بيان يك چيز نميگويند همه متفقاً بطور كلي «علومانساني» را تابع «علوم طبيعت» ميخواهند ولي چگونه؟ و چطور؟ اختلاف پيدا ميشود. ممكن است يكي جامعهشناس باشد و طرفدار «وحدت علوم» و جامعهشناسي اين با جامعهشناس ديگري كاملاً فرق داشته باشد و با هم نزاع داشته باشند، هر دو روانشناساند و هر دو هم بازگشت حرفشان به علوم طبيعت، با اين همه در خودشان اختلاف دارند مثل «پسيكاناليز»،پسيكاناليز را معمولاً علمي ميگويند به اصطلاح علمش هم بازگشتش به همان علوم طبيعت است ولي خود پسيكاناليستها با هم اختلافنظر فاحش دارند، مثلاّ «يونگ» Jung, Karl-Gustav 1875-1961 چقدر فاصله دارد تا «فرويد» Freud, Sigmund 1856-1939 ولي اصالت به علم ميدهد. در علمش هم هر آنچه بيشتر اصالت دارد علوم طييعت است، به اصطلاح شما كه من استعمال نميكنم «الگو»يش آن «پاترن»ش «روبر»ش- اصلاً «روبر» بهترين تعبير براي «پاترن» است، «پاترن» از «قدوه» و «اسوه» به معناي «برش» است. من ريشة اين لغت را پيدا كردهام. چقدر پدر و مادر دارد، اين لغت برميداريم، ميخواهيم خياطي كنيم يك چيزي برميداريم ميگذاريم رويش اين ميشود «پاترن»، «الگو»، در واقع بهترين تعبيرش «روبر» است بهر حال آن«روبر» هم كه از روي آن ميبرند علوم طبيعت است با اين همه ميبينيم در خود علومانساني هم «روبر»شان قدري با هم فرق ميكند اينطور نيست كه همه يك چيز بگويند. دنياي امروز به اصطلاح «نيچه» Nietzsche, Friedrich 1844-1900 «آشفته بازار» عجيب و غريبي است. اين كتابهايي كه مينويسند، اين حرفهايي كه ميزنند، قيلوقال است، جارو جنجال است، هياهو و غوغاييست. هي كتاب مينويسند، هي ميگويند تو درست ميگويي من غلط ميگويم. اين آن را رد ميكند، آن اين را رد ميكند، داد و بيداد است خصوصاّ در اروپا بيشتر از ما حالا هم دارد ميآيد اينجا، توي كتابها تفصيل پيدا ميكند.
مذهب شك كه در اينجا به ازاي لفظ يوناني الاصل Scepticisme و از جمله هم ريشه با اسم مصدر Skepsis به يوناني كه با كلمه «حسبه» و «احتساب» و «حسبان» به عربي و «سختيدن» و «سختش» به بيان فارسي قريبالمعني است- بكار رفته، از طرف متفكران و مخصوصاّ متكلمان اسلامي (در ضمن بيان كيفيت ثبوت حقايق و ماهيت اشياء و امور در «خارج» و در «ذهن» و در «نفسالامر») از آراء سوفسطائيان تلقي و با تقسيم طرفداران اينگونه آراء به سه فرقه بشرح هر يك از آنها پرداخته شده است كه ماحصل آن اينست:
1-«لاادريه» (مذهب شك مطلق) كه در هر چيز شك كرده سعي در ابا و امتناع از هرگونه اذعان و اعتقاد و از آنجا سعي در توقيف (Epoche به يوناني) هر گونه تصديق و تكذيب را در مورد ثبوت و عدم ثبوت حقايق مقتضاي حكمت و دانايي حقيقي يعني «جهل بسيط» ميگرفتند.
2- «عناديه» كه مطلقاّ ثبوت و وجود حقايق، چه در «ذهن» و چه در «خارج» و چه در «نفسالامر» را انكار كرده به عدم ضرورت كلية اصول و احكام و بجواز و تجويز عقلي «اجتماع» و «ارتفاع» متناقضان قائل بودند و «هستي» و «بود» و «نمود» آن را بصرف وهم و خيال و «كسر اب بقيعه يحسبه الظلمآن ماءً» ميگرفتند.
3- «عنديه» كه ثبوت حقايق را فرع بر اعتبار معتبر و فرض فارض و تابع اعتقاد هر شخص و هر طايفه ميانگاشتند و بدينوجه، بيآنكه مطلقاّ منكر ثبوت و وجود حقايق باشند، آنها را از امور اعتباري نسبي بشمار ميآوردند و بطور كلي انسان را مناط اعتبار «حقيقت» قرار ميدادند.
ضمناّ بايد يادآور شويم كه در «فصوص الحكم» «محييالدين ابن العربي» (فص شعيبي) و از آنجا از طرف بعضي از شارحان و هواداران مشرب عرفاني «ابيالعربي» و از آن جمله «جامي» در «لوايح» و غيره تعبير «حسمانيه» است كه به معني «سوفسطائيه» بكار رفته. از طرف ديگر در «معارف» «يهاء ولد» (به تصحيح استاد فروزانفر ج 1 ص 398 ) كلمة «حسبانيان» به معني معني «سوفسطائيان» آمده و در اين ابيات مثنوي معنوي در دفتر ششم نيز تعبيرهاي «تسفسط» و «انكار حقايق» و «حسبان خيال» (يا شايد حسبان و خيال) متلازما در پي يكديگر آورده شده است:
چون بقلب حق بود ابصار را
او بگرداند دل و افكار را
چاه را تو خانهاي بيني نظيف
دام را تو دانهاي بيني ظريف
اين تسفسط نيست تقليب خداست
مينمايد كه حقيقتها كجاست
آنكه انكار حقايق ميكند
جملگي او بر خيالي ميتند
او نميگويد كه حسبان خيال
هم خيالي با شدت چشمي بمال
منبع: مابعد الطبیعه. پل فولکیه. ترجمه یحیی مهدوی
آل احمد در رساله در خدمت و خيانت روشنفكران، يا توجه به اين مطلب نداشته و يا صلاحش در اين نبوده كه ميان منورالفكر و روشنفكر فرق بگذارد.
در مملكت ما، روشنفكري چيزي جز ملغمه اي از منورالفكري و به خصوص روشنفكري نبوده و نيست كه به انديشمندي تعبير شده است، مخصوصا با تبليغات دوره ستم شاهي كه طرفداري آنها باطنا جز از منورالفكري يهودي و ماسوني و صهيوني نمي بود ــ چنانكه جمعيت انديشمندان، به سردمداري دكتر نهاوندي ـــ حقيقت و واقعيت آن، هر دو، جز در يهودي پرستي و ماسوني پرستي و صهيوني پرستي نمي بود.
حقيقت آن است كه در دوره قاجار، اسلام دوره فساد و ممسوخيت خود را مي گذرانيد. آنچه بود، ظلم و جور و استبداد بود. مردم نوعا طالبِ انقلاب، به معني گذشت از اين ظلم و جور بودند ولي سير تاريخ و حوالت تاريخي و تبليغات چنان بود كه آنچه بر مشروطه چيرگي پيدا كرد همان غربزدگي و نيست انگاري و طاغوت زدگي مضاعف و مكر ليل و نهارزدگي و فلك زدگي مضاعف بود، و منورالفكري با همه لوازم آن، و قبل ازهمه قَبلة يهودي.
درباب شيخ فضل الله نوري در اين اواخر ...
خطر و نجات
مارتین هایدگر
ترجمه دکتر فردید
انسان در خیزش آن است که بر سراسر گیتی جهش گیرد و ولایت نهان ناسوت را به صورت قوی دستگرای خویش سازد و سیر ماجرای تاریخ را تابع نقشه بندیها و نظام پردازیهای خویش به قصد استیلای بر کره ارض قرار دهد. ولی همین بشر گستاخ و ستیزه گر را دیگر شایستگی آن نیست که بسادگی بتواند گفت چه است (معنی شیی چیست) و بسادگی بتواند گفت که این چه است که چیزی است.

کل موجود به متعلق یگانه خواهش نفسانی بسوی تسخیر تبدل پیدا کرده است و این خواهش نفسانی است که امر بسیط وجود را یکسره در حجاب غفلت فرو پوشیده است.
کدام حی مائتی است که در ژرف پایه این آشفتگی، تفکر بتواند کرد. چشمهای خود را می توان در مقابل این ژرف پایه بست. می توان برای ژرف پایه، پرده های فریبنده از وهم و پندار بر دیدگان خود کشید، ولی ژرف پایه هم چنان به جای خود باقی است. نظریه های مربوط به طبیعت و اقوال تاریخ را به وضع امروزی چنان است که بدانها نه تنها این تشویش از راه نمی توان برد. سهل است هر امر و هر چیز را به آنها در ناشناخته ترین مشوش تری می توان ساخت. زیرا این نظریات و این اقوال از تشویشی مایه می گیرد که مبدا آن همان امر تمایز میان وجود و موجود است.
آیا اساسا نجاتی هست؟ تنها و تازه وقتی نجات خواهد بود که خطر هم باشد. و هم وقتی خطر تواند بود که غفلت از وجود و حقیقت وجود، غفلتی که مرجع آن جز به نفس وجود نیست به نهایت خود رسد...
(کتاب راه های گیلی، بخش 343، 1964)
منبع سایت: مجله موقف - شماره اول
گذشتن از غربزدگی مستلزم تعاطی کلمات است و گر نه ما که زبانمان ویران است و نسبت به معنی و حقیقت کلام و اسم و مسمی و کلمات بعد و فاصله زیادی پیدا کرده ایم. چطور می توانیم همه چیز و از جمله گذشته و و تفکر گذشته و شرق و غرب را طرح کنیم؟
زبان برای من اصالت دارد لذا می گویم که این زبان است که اقوام را از هم متمایز می کند. وقتی زبان ویران شد تذکر گذشته هم از میان می رود. و به همین جهت اکنون تذکر نسبت به گذشته (یعنی یاد حضوری نه یاد حصولی نسبت به آن) در میان نیست و فرا روی خود هم افقی نمی بینیم.
... در قرون وسطی خدا موضوع تفکر قرار می گیرد. در دوره جدید بشر از این موضوع اندیشی اعم از اینکه موضوع تفکر جهان یا خدا باشد می گذرد و خود (من) را موضوع قرار می دهد و این حوالت دوره جدید چنان است که به آسانی نمی توان از آن روی بر تافت. اما این به آن معنا نیست که در سر سویدای بشر در همه جهان خواست عمیقی برای گذشت از این اسم و از این خود موضوعی و از این حوالت تاریخی نیست انگارانه نباشد.
البته آنچه در سر سویدای بشر برای گذشت از این حوالت وجود دارد خیلی نهان و مجمل است. اما جلوی آن را هم نمی توان گرفت...
معمولا عنوان میشود دكتر فرديد آثار چنداني ندارد، در حالي كه علاوه بر آثار فرديد سابق (قبل از طرح غربزدگي و گشت فكری) كه " اگر جمع كنند بيش از هزار صفحه ميشود " ، فرديد لاحق با ايراد سخنرانيها و شركت در گفتگوها و مصاحبهها آثار فراوانی از خود بجای گذاشته است كه اين آثار بطور پراكنده در اختيار اشخاص و يا مؤسسات است. با کوششهای بعمل آمده طی چند سال اخیر(عمدتا پس از چاپ و انتشار دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان) اکنون مجموعه قابل توجهی از آثار مکتوب و مکتوب شده استاد گرد آوری شده که میتواند در اختیار علاقمندان قرار داده شود که البته در مقابل آنچه که مکتوب ومنتشر نشده همچنان ناچیز است. این آثار منتشر شده و دردسترس عموم اکنون شامل موارد زیر است:
جهان امروز جهان " شدت" است. جهان " عسرت " است. جهان " ضراء" است. افق همه ما بايد با انتظار آمادهگر و تفكر آمادهگر و جهاد اكبر و اصغر، افق پس فرداي ظهور امام عصر باشد، عج الله فرجه.
از بين رفتن شدت و ضراء امروزي، دردمندي لازم دارد. درد "فراق" . اين درد فراق مقتضي "خودآگاهي" و بالاتر از اين ، از براي سيرازخودآگاهي به دلآگاهي، "مرگ آگاهي" و "ترس آگاهي" است. جوانان ما مرگ آگاه و ترس آگاه هستند. جوانان ميروند شهيد ميشوند واين بزرگ سعادت است.