تبليغاتX
:: Fardid.ir فرديد ::

به مناسبت دهه فجر و سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی

نوشته ای متفاوت در باب انقلاب اسلامی از دکتر داوری:


والفجر * و لیال عشر * و الشفع و الوتر * و اللیل اذا یسر * هل فی ذلک قسم لذی حجر * الم تر کیف فعل ربک بعاد * ارم ذات العماد * التی لم یخلق مثلها فی البلاد * و ثمود الذین جابوا الصخر بالواد * و فرعون ذی الاوتاد * الذین طغوا فی البلاد * فاکثروا فیها الفساد * فصب علیهم ربک سوط عذاب * ان ربک لبالمرصاد.

این رساله حاصل تامل و تحقیق این بنده ناچیز در شئون و جلوه هایی از حقیقت و ماهیت انقلاب اسلامی است. برای اینکه به ادراک حقیقت و ماهیت این انقلاب نزدیک شویم باید به طور کلی معنی انقلاب را بدانیم و نسبت و اتصالی هم با حقیقت اسلام داشته باشیم.

1. کسانی که با انقلاب اسلامی دشمنی دارند حتی اگر در بحث و استدلال تیر جعبه حجت بیندازند و دلیلی برایشان نماند، از دشمنیشان چیزی کم نمی شود. زیرا در عالمی که آنها به آن تعلق دارند انقلاب اسلامی و تحقق حقیقت دین جایی و موردی ندارد. بشر هم چیزهایی را ادراک می کند که به عالم او تعلق داشته باشد و متناسب با عقل و فهم او باشد.

در آیه شریفه ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم اشاره ای به این معنی شده است.

صرفنظر از مخالفانی که انقلاب سو استفاده ها و منافع نامشروع مادیشان را قطع کرده و عادات زندگیشان را برهم زده است، کسانی شدیدترین و خطرناکترین ضدیت ها و دشمنی ها را با انقلاب می کنند که خود را انقلابی می دانند. اینها گرچه در ظاهر انقلابی هستند، در باطن و حقیقت به باطن قدرت غرب تعلق دارند و در مآل امر با کسانی در مخالفت با جمهوری اسلامی متحد شده اند و می شوند که در ظاهر هم وابسته به غرب و بسته آن هستند.

پس اختلاف مخالفان جمهوری اسلامی در ظاهر و جزئیات است و گرنه همه به یک جا بسته اند و گوش و هوش آنها یکی است. آنها حتی اگر با استکبار مخالف کنند مخالفتشان برای این است که اگر بتوانند، قدرت حاکم را به زیر بیاورند و خود قدرت را به دست بگیرند؛ و گرنه با حقیقت استکبار کاری ندارند و حتی از آن نیرو می گیرند اما وقتی از رسید به قدرت بازماندند و مایوس شدند نمی توانند درنگ کنند و بفهمند که چه گفته اند و چه کرده اند و به کجا رسیده اند. قدرت شیطانی اگر رو به افزایش نباشد حتی از عقل شیطانی هم می برد و به مرگ رو می کند و قدرت و جهت وجود خود را در نیست کردن و نیست شدن می بیند. این رضایت به مرگ و استقبال از آن را جماعتی با فداکاری و ایثار و شهادت اشتباه می کنند. درست است که انسان اهل حق است اما نباید پنداشت که بشر جان خود را جز در راه حق نمی بازد. جان و به طور کلی جان و وجود بشر تابع چیزی است که فضای سینه او را پر می کند. چنانکه اگر شیطان آن فضا را پر کرد بشر جان در راه شیطان می بازد و اگر جان در راه دوست داد شهید است. شهید جز در راه حق جان نمی بازد. پس جانبازی و مرگی هم هست که پایان سودای قدرت است و با آن ماجرای «یا قدرت یا هیچ» فیصله می یابد. اگر حقیقت وجود، قدرت استیلا است (که در پایان تاریخ فلسفه غربی این معنی به نحو صریح و مضمر در فلسفه ها تصدیق می شود)، وقتی راه وصول به قدرت و استیلا بسته می شود و رسیدن به آن محال جلوه می کند جز مرگ و نیستی و تباهی راهی نیست و چون قدرت استیلا نباشد، نیستی می آید.

در این اوضاع بسیاری از چشم ها و گوش ها به قسمی کور کر می شود که میان مخالف و موافق زبان تفاهم نمی ماند و همزبانی از میان می رود. اگر قید های بستگی اشخاص و طوایف به غرب و قدرت غربی محکم باشد، گوش ها و هوش ها هم تابع آن قدرت است و انقلاب اسلامی چنانکه هست ادراک نمی شود. ممکن است تصور کنند که با این بیان هر نوع تبلیغ یا دعوت را بیهوده انگاشته ام و همه چیز را به وقت مستعد شدن مردمان موکول کرده ام. البته هر چیزی و هر کاری وقتی دارد و بی وقت، زبان گشودن شرط خردمندی نیست اما اکنون که انقلاب اسلامی آغاز شده است اظهار دعوت و تبلیغ از اهم وظایف است. قدرتهای تبلیغاتی در همه جا به تحریف حقایق مربوط به انقلاب اسلامی پرداخته اند و ظلم و تجاوزی را که در این چهار سال بر ما رفته است پوشانده و هر جا توانسته اند ستمگری خود را به ما نسبت داده اند. البته ما وسیله فنی و مادی مقابله با این تبلیغات شیطانی را نداریم اما تا آنجا که می توانیم باید به مردم عالم بگوییم که انقلاب اسلامی چیست و دشمن با این انقلاب چه کرده است و چه می کند تا آنها که مستعدند بما بپیوندند و وضع کسانی که با رشته های پیدا و پنهان به ظلم و استکبار بستگی دارند معلوم شود و جبهه ها مشخص گردد.

2. انقلاب در اصطلاح سیاست، سقوط یک حکومت و لغو رسوم و آداب آن حکومت و سیاست و برقرار شدن سیاست و حکومت جدید با احکام و قوانین و قواعد دیگر است. آیا چنانکه از لفظ انقلاب مستفاد می شود تمام این تغییرات دفعی و ناگهانی است؟ یعنی ناگهان قواعد و قوانین رایج ملغی و منسوخ می شود و قوانین جدیدی بجای آن می آید؟ اگر در انقلابهای تاریخ و تاریخ انقلابها به دقت نظر کنیم دو صورت بسیار کلی انقلاب تاریخی می بینیم: یکی انقلاب دینی که رهبر آن انبیاء بوده اند و دیگر انقلابهایی که بیشتر در دوره جدید واقع شده و ایدئولوژی مبتنی بر فلسفه داشته است. این ایدئولوژیها که ریشه در فلسفه دارند، در سابق هر وضعی که داشته اند اکنون حافظ وضع موجود غرب و ضد انقلابند. پیداست که اصطلاح انقلاب به معنایی که گفتیم تازگی دارد و بعثت و دعوت انبیاء را به قیاس با انقلابها دوره جدید انقلاب می خوانیم و در این نام گذاری باید متوجه باشیم که میان حقیقت بعثت و دعوت و تعلیم انبیاء و ماهیت انقلابهای جدید اشتباه نکنیم و احکام یکی را بر دیگری اطلاق ننمائیم. در مقایسه این دو، اولین نکته مهمی که باید مورد نظر باشد این است که دعوت انبیاء برای بازگرداندن بشر به وطن حقیقی و خانه حق پرستی و سلامت ذات بوده است و حال آنکه انقلابهای جدید هر چند که مسبوق به میل و اراده به آزادی و رجوع به وطن بوده، به برقراری و تحکیم سلطنت قدرتهای بزرگ مودی شده است. اما اختلافی که از نظر ظاهر تاریخی بیشتر به آن توجه می شود، این است که انقلابهای دوره جدید، بیشتر صورت سیاسی دارد و حال آنکه انبیاء ابتدا بشر را به عبودیت خدا و تهذیب نفس و تزکیه باطن و متابعت از احکام حق و عدل دعوت می کردند و انسان را از راه باطل و طاغوت به راه هدایت باز می گرداندند و بعد از آنکه دعوت ایشان پراکنده شد و مورد قبول قرار گرفت و تربیتشان موثر افتاد قدرت سیاسی هم حاصل می شود. اما در انقلابهای دوره جدید که صورتهای شاخص آن انقلابهای فرانسه و آمریکا و شوروی و نهضت های استقلال طلبی ممالک مستعمره و نیمه مستعمره است قبلا تربیت جدید و آداب و رسوم علمی و عملی که پدید آمدن آن از زمان رنسانس آغاز شده است کم و بیش اثر کرده و به صورت ناقص و پراکنده یا به نحو نسبتا مرتب و منظم مطلوب و مقبول قرار گرفته است. در این وضع اگر سیاست و حکومت، مانعی در مقابل رواج و شیوع و بسط افکار و قواعد و قوانین و رسوم نو باشد، برای درهم شکستن سیاست کهنه انقلاب می شود. پس در این انقلاب هم، تربیت مقدم است. منتهی این تربیت مدتها طول کشیده و بسط آن تدریجی و نسبتا بطئی بوده است. چنانکه انقلاب دوره جدید غرب در واقع از رنسانس شروع شده و در حدود دویست سال طول کشیده است تا اینکه در سیاست و نحوه حکومت انقلاب شده است. از جمله آثار این وضع یکی این است که سیاست را نه فقط مستقل از تفکر اعتبار می کنند بلکه برای آن اهمیتی بیش از تفکر قائل می شوند. معمولا توجه نمی شد که متفکران رنسانس و فلاسفه قرن پانزدهم تا هیجدهم اساس انقلابهای اروپا و امریکا را گذاشته اند و به همین جهت از فهم و ادراک مقاصد انقلاب و مصیر مآل آن در می مانند و مثلا گمان می کنند که صرف احساسات بشردوستی و آزادیخواهی محرک انقلاب بوده و از این معنی غافل می شوند که با انقلاب باید تحقق حقیقت تاریخ جدید، تسریع شود یا اگر مانعی در راه آن وجود دارد با قدرت و یکباره آن را رفع کنند و در این میان اهمیت ندارد که بر سر انسان و انسانیت چه می آید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 17:17 توسط حسین محمدی |