این مطلب، از سلسله "تدریس هایدگر به زبان ساده" است که قرار است آقای سید مجید کمالی آن را در اختیار وبلاگ ما قرار دهند.
این بخش سوم سلسله است که در آن به مسئله مواجهه با اشیا و دیگران و دازاین پرداخته شده است.
خواندن این مطلب را به دوستانی که می خواهند برای اولین بار با هایدگر آشنا شوند پیشنهاد می کنم.
مواجهه با اشیاء
هایدگر آن طریقه ای را که در آن با اشیاء عالم مواجه میشویم همچون دلمشغولی و اهتمام1 (Besorge) توصیف میکند. ما با فاصلهای عینی، اشیاء را شناسایی نمیکنیم بلکه با اشیاء عالم به شیوهای درگیرانه مواجه میشویم. هایدگر ضمن توصیف نحوۀ مواجهۀ ما با اشیاء، بین اشیائی که دمدستی2 (Zuhandenes) و اشیائی که فرادستی3 (Vorhandenes) هستند، تمایزی جالب و در عین حال مفیدي قائل میشود. میتوان با اشیاء عالم به مثابۀ اشیاء فرادستی مواجه شد یعنی میتوان از اشیاء فاصله گرفت و به نحوی نظری به آنها نزدیک شد. این همان شیوهای است که معمولاً فلاسفه در تقرب به اشیاء و عالم در پیش میگیرند. به عنوان مثال، دکارت[1]، تأمل فلسفی خود را با شکی تمام عیار در نسبت خود با عالم آغاز کرد. وی پس از تحلیلی عمیقاً درونی، عالم را اعاده میکند. اما این عالم، عالم فیزیکی و ریاضی است. اشیاء [نیز] همگی به مثابه شی ممتد[2] و اندازهپذیر شناخته میشدند. درحالی که این شیوه مواجهه با اشیاء عالم به ما توانایی زندگی در عالم میبخشد، بنیادیترین طریقه این مواجهه را آشکار نمیسازد. در واقع این رویکرد به عالم، نحوه آغازینِ در- عالم- بودن دازاین را بیشتر مختفی میسازد. هایدگر معتقد است که ما با اشیاء به صورت دمدستی، به گونهای بنیادیتر مواجه میشویم. اشیاء با بهرهای که از آنها میبریم، به آشکارگی میرسند. هایدگر [در اینجا] مثال چکش را میآورد. موقعی که از چکش برای کوبیدن میخ استفاده میکنیم، به ساخت دستۀ آن نمیاندیشیم. ما چکش را به نحوهای کاملاً عملی به کار میبریم. [مثلاً] از آن برای کوبیدن میخ به دیوار استفاده میکنیم تا قاب عکس را به دیوار بیاویزیم و با نگریستن و خیره شدن صرف به چکش با آن سروکاری پیدا نمیکنیم. چکش را در دست میگیریم و به کارش میبریم. اما در همین نسبتی که با چکش داریم، نوعی شناخت حاصل میکنیم. ما نحوه میخ کوبیدن را یاد میگیریم و از این طریق میآموزیم که این شی برای چه ساخته شده است. چکش در زمینۀ نسبت سودمندانهای که با ما دارد به آشکارگی میرسد.
نحوۀ یادگیری دوچرخهسواری، شاید مثال مفیدتری برای خوانندگان امروزی باشد. شخصی که در حال یادگیری دوچرخهسواری است، ممکن است افراد دیگر- معمولاً یکی از والدین- همه نوع توصیهای را در این باره به اوعرضه کنند. اما وظيفه واقعي، بسط رابطه دمدستی با دوچرخه است. یادگیری دوچرخه سواری، به جای اندیشیدن به نحوۀ برقراری تعادل، رکاب زدن و ایستادن، نیازمند مواجهه با دوچرخه در نسبتی تنگاتنگ است؛ چنان نسبتی که به هیچ «اندیشهای» محتاج نیست. به راستی شاید همۀ کسانی که دوچرخهسواری را یادگرفتهاند، این تجربه را داشتهاند که به هنگام راندن، همان موقع که در حال انديشيدن به نحوه عملکرد یکی از موارد [فوقالذکر] بودند، سرنگون شده و نسبت صمیمانه خود با دوچرخه را از دست دادهاند.
ما با اشیاء عالم و در نسبتهای عملیای که با آنها برقرار میکنیم، اغلب به مثابه شیء دمدستی، مواجههای هر روزه داریم. اما این سخن بدین معنا نیست که هیچ شناخت [نظری یا علمی] از اشیاء نداریم. ما میدانیم که چکش به چه کار میآید. نجارها و سایر افرادی که در امر ساختن تجربه دارند، میدانند که چکش در نسبت با دیگر ابزارها که در ساخت و ساز به کار میروند، چه وضع و موقعیتی دارد. همین که شخصی دوچرخهسواری را یاد گرفت میتواند به دیگران دربارۀ نحوه راندن دوچرخه، توصیههایی بکند. هایدگر میگوید، ما معرفتی توأم با حزم[3] داریم. ما از نحوۀ تناسب یافتن اشیاء با عالمی که در آن زندگی میکنیم، آگاهی داریم. بسته به ذات درگیری و استغراق پر از دلمشغولی ما در عالم، اشیاء به انحاء و اطوار گوناگون بر ما آشکار میشوند. کاری که ما انجام میدهیم، این است که امکانی فراهم میآوریم تا نسبت به اشیاء و [نیز] منظری که از افق آن، اشیاء را میشناسیم، آگاهی پیدا کنیم.
نقطۀ عزیمت تحلیل هایدگر این بینش است که دازاین با اشیاء عالم، ابتدائاً به مثابه اشیاء دمدستی مواجهه پیدا میکند. وی سپس به نحو مبسوط تری، دربارۀ نحوۀ تقرر دازاین در عالم توضیح میدهد. تقرر داشتن به معنای بودن در مکان همانند استقرار شیء دمدستی و نيز به معنی [ابزاری] آماده در دست که در معرض به کارگیری از سوی دازاین باشد، نیست. عالم دازاین، مکاني[4] است اما نه به گونهای که دکارت آن را تعریف میکرد. دازاین طوری تقرر یافته است که «با دلمشغولی و انس» با موجودات سروکار پيدا ميكند(BT 104). به گفته هایدگر، مکانمندی[5] دازاین با تقرب به اشیاء و جهتدهی به آنها ویژگی مییابد. عالمی که دازاین در آن زندگی میکند با جهات بالا و پائین و چپ و راست توصیف میشود. مادام که دازاین هست، پیشاپیش مکان خاص به خود و «قلمرو منکشف خودش»[6] را دارد.(BT 108)
مکانمندی دازاین در آن قلمروی از دلمشغولی که میگشاید، تحقق مییابد؛ قلمروی که [در آن] دازاین با اشیاء درگیر است. مکانمندی طریقهای بنیادین است که در آن، ما در عالم هستیم. اما این سخن بدین معنا است که ما به عالم خودمان تعلق داریم. همواره گرفتار و درگیر [عالم] هستیم. ما قادریم که عالم خود را با درگیر کردن خود و نسبت یافتن با اشیاء و اموری دیگر، مفتوح سازیم و یا بسطش دهیم، به طوری که اشیاء بتوانند شیوه های ممکن مرتبط شدن با آنها را به ما نشان بدهند. صرفاً بدین جهت که هایدگر، نسبت دازاین با اشیاء را به اصطلاح دلمشغولی توصیف میکند، بدین معنا نیست که دلمشغولی و اهتمام ما همواره منجر به نتایجی مثبت برای موجودات عالم میشود؛ و این نکتهای است حائز اهمیت.
مواجهه با دیگران
هایدگر تفسیر خود از دازاین را با اهتمام به اشیاء عالم، به ویژه در حالت دمدستی آغاز میکند تا بر این نکته تأکید کند که دازاین، تنیده در عالم است و از آن جدا نیست. وی در توصیف نحوۀ مواجهه با دیگران، رویکردی مشابه اتخاذ میکند. هایدگر ضمن صحه گذاشتن بر این امر که دازاین در هر موقعیتی ازآنِ من[7] است، در عین حال بیان میدارد که ممکن است این نکته باعث گمراهی شود. دازاین، خود منعزل [از عالم] نیست بلکه همواره در رابطۀ خود با دیگران مستغرق است. درست همان طور که وی با پافشاری، اشیاء را موجوداتی دارای بعد و جدا از من که مکان و زمانی را اشغال کردهاند، نمیداند، بر این امر نیز تأکید میکند که دیگران صرفاً کسانی دیگر نیستند. دیگران، آنهایی هستند که من با آنان در عالم سهیم هستم. وجود دازاین، بودن- با[8] است. حتی آن هنگام که دازاین تنها است، طریق در- عالم- بودن او، بودن- با است؛ [چرا که] او نسبتی تنگاتنگ با دیگران دارد.
هایدگر دلمشغولی(Besorge) را برای توصیف نحوه ارتباط دازاین با اشیاء عالم به کار میبندد. وی از کلمۀ دلنگرانی یا تیمار داشت[9] (Fürsorge) برای وصف طریقۀ ربط دازاین با دیگران در عالم، بهره میگیرد. به گفتۀ او، نسبت ما با دیگران معمولاً بر اهتمامي جمعی مبتنی است. ما به واسطۀ وظایف مشترکی که داریم، متعهد یکدیگر میشویم و در این فعالیتها، نگرانی خود برای دیگران را نشان میدهیم. [مثلاً] دلنگران خوشبختی دیگری میشویم. این تیمار داشت، ممکن است همان قدر که به نفع دیگری است، علیه او نیز باشد؛ و حتی موقعی که به سود دیگری است، میتواند به طرق مختلفی اظهار شود.
به عنوان مثال، پدری مشتاق موفقیت فرزندش در لیگ محلی بازی بیسبال است. پدر طرفدار فرزندش است و نحوۀ رفتار او به وضوح بیانگر این است که کامیابی فرزند، مهمترین چیز برای اوست. کسانی که در چنین مسابقاتی شرکت کرده اند، شاهد این اتفاق بوده اند. پدر با مربی یا داور به خاطر فرزندش بحث میکند. وی در عین حال مراقب بازی است و فرزندش را چه هنگامی که خطایی مرتکب میشود و چه وقتی که موفقیتی بدست میآورد، تشویق میکند. درواقع، والدین دلنگرانی خود را ابراز میکنند.
به عقیده هایدگر، دازاین نه تنها با دیگران در عالم مواجه میشود، بلکه در عالم این دیگران هم درافتاده است. بنا به گفتۀ او، ما غرقه در «کسان»[10] هستیم. هایدگر این حالت را چنین توصیف میکند:
این با يكديگر بودن، دازاین خود شخص را به طور کامل در طوری از وجود که وجود «دیگران» است، مستحیل میکند؛ به گونهای که هرآینه، دیگران به عنوان افراد متمایز و مشخص، بیشتر و بیشتر محو میشوند. در این بیتشخصی و تعینناپذیریی، دیکتاتوری واقعی «كسان» پرده از چهره برميدارد. لذت و شادي ما همچون لذت و شادي كسان است؛میخوانیم و درمییابیم و دربارۀ ادبیات داوري میکنیم به همان سان که كسان درمییابند و داوري میکنند؛ اما همچنان ما در رويارويي با «تودهاي عظيم» پس ميكشيم به همان سان كه كسان پس ميكشند. ما «برآشوبنده» مييابيم آنچه را كسان برآشوبندهاش مييابند. (BT 126-27)
ما عالم را بر حسب شیوههای حد وسطی و متعارفی که به واسطه کسان و در معیت آنها تعین یافتهاست، تجربه کرده و از آن شناخت حاصل میکنیم. «کسان»، سطح و حدی را برای دازاین قوام میبخشد. ما در بیهودهگویی یا وراجی[11] غرق میشویم. کنجکاوی ما نیز، توسط همان چیزی که مردم را به سوی خود میکشاند، شکل میگیرد. دازاین باید با فهم خود به نحوی اصیل، آنچه را که در فهم حد وسطی[12] روزمره پنهان شده است، آشکار سازد.
در این مقام میتوان هایدگر را یک اگزیستانسیالیست دانست. وی از زبان بهره میگیرد تا نشان دهد که دازاین اصیل، در صورتی دازاینی متفرد و متشخص خواهد بود که از «کسان» بگسلد و هویت اصیلی را [برای خود] صورت دهد. اما در عین حال، به اقتضای تفکر هایدگر چنین بر ما آشکار میشود که همواره در جامعهای به دنیا میآئیم و فهم، علائق و عقاید ما در درون همین اجتماع شکل میگیرد. چون داراي حیاتی چنین هستيم، تمایل به غفلت از این موضوع بنیادین، یعنی کیستیمان، داریم. [در نتیجه] بینش خود را نسبت به آن موجودی که در جریان زندگی روزمره در مقام انسان است، از کف میدهیم. فراخوانی به اصالت[13]، صرفاً دعوت به اصالت فردی نیست؛ [چرا که] این فراخوانی مردمان نیز در اجتماع صورت میپذیرد. برای انسان بودن، کشف این امر ضروری است که، چگونه «خود- کسان»[14]، آن چه را که میبایست دازاین باشد، در حجاب فرو میبرد.
مواجهه با دازاین
هایدگر با پرداختن به آنچه که ساختار اگزیستانسیال[15] دازاین مینامد، گام مهم دیگری را در توصیف خود [از دازاین] برمیدارد. هایدگر بار دیگر تأکید میکند که او به توصیف صفات یا خصوصیات انسان نمیپردازد بلکه ساختارهای بنیادین اگزیستانس را شرح میدهد. مقصود هایدگر آشکار نمودن آن چیزی است که در زندگی حدوسطي روزمره ما پنهان باقی میماند. او طریق بنیادینی را که در آن، دازاین- یعنی هر یک از ما- درعالم وجود دارد، توصیف میکند.
فیلسوفان گذشته، شیوههای گوناگونی را برای تعریف و تعیین امور بنیادین وجود بشری پیشنهاد دادهاند؛ [از جمله این که] انسان، حیوان ناطق، موجود دیندار و یا موجود متفکر است. اما هدف پدیدارشناسی این است که اجازه دهد، دازاین خود را آشکار و تفسیر کند. هایدگر این توصیف را عرضه میدارد که وضع، فهم[16]، تفسیر[17] و زبان[18] مؤلفههای بنیادین و در عین حال بهم مرتبط اگزیستانس ما هستند. هر یک از اینها به آشکارگی دازاین کمک میکنند و بنابراین به ما یاری میرساند تا با دازاین یعنی خودمان مواجه شویم.
هایدگر توصیف خود را با این دعوی که دازاین همواره در وضع یا حالی[19] (Befindlichkeit) است، آغاز میکند. در حالی که ما میتوانیم وضع یا حال خود را تغییر دهیم، بودن ما بدون آن ممکن نیست و این یعنی، معطوف بودن تمام و کمال ما به عالم به عنوان وضعی فراگیر. ما میگوئیم، امروز حال خوب یا حال بدی داریم. [یعنی] خود را در وضع و حالی مییابیم، چون چنین است، عالم خود را به طرق معینی تجربه میکنیم. مثلاً موقعی که بیمناک هستیم، میتوانیم آن چه را که در عالم، تهدید کننده است، کشف کنیم یا میتوانیم عالم را به مثابه امری تهدیدکننده تجربه کنیم.
تأمل در این واقعیت که ما همواره در وضعی هستیم، نشان میدهد که ما «پرتاب شده»[20] در عالمیم. اما در عین حال همواره در مقام فهم (verstehen) عالم، موجودات عالم و خودمان قرار داریم. به بیان هایدگر، دازاین در جریان تفهم، خود را فرا میافکند. هایدگر دائماً با واژگان بازی میکند. در این مورد، در زبان انگلیسی نیز این بازی زبانی به خوبی جواب میدهد. اگر در عالم پرتاب شدهایم (thrown)، خود را نیز در عالم میافکنیم (throw). ما خود، به هنگام تفهم، امکانهای خود را نشان میدهیم. به واسطۀ حال بیمناکی، امکانهایی را برای خودمان فرامیافکنیم. ما صرفاً تماشاگر عالم نیستیم. [مثلاً] درِ خانهمان را قفل میکنیم، یا ساعت را تنظیم میکنیم و اسلحه میخریم. دازاین با فرافکنی امکانهایش، نحوه بودن خود در عالم را آشکار میکند؛ او خود را تفسیر میکند. هایدگر میگوید:«فهم در تفسیر، نه چيزي دیگر، بلكه خودش میشود». (BT 148)
در تفسیر (Auslegung)، ما نحوه درگیری خود با عالم را آشکار میکنیم و چیزی را به مثابه چیزی تفسیر میکنیم. به عنوان مثال، من به واسطه حال بیمناکی، امکانهای تهدید کردن را فرامیافکنم. چنین است که مثلاً، همسایهام را شخصی خطرناک مییابم. هایدگر در اینجا آنچه را که به عنوان پیش- ساختار[21] فهم شناخته میشود، توصیف میکند. او میگوید، وقتی آنچه را که به فهم ما درآمده است، تفسیر میکنیم، پيشاپيش فهم [مبهمی] از آن داریم. اگر همین مقدار نسبت هر روزه و مبهم را با آن نمیداشتیم، چیزی را فهم نمیکردیم. هایدگر این حالت را پیش- داشت[22] مینامد. همچنین، فهم همواره از منظری صورت میگیرد. این امر، پیش- دید[23] است. سرانجام فهم همواره بر حسب مفاهیمی که به کار میبریم رخ میدهد. در مورد همسایهای که او را خطرناک مییابیم، ابتدا باید همسایهای داشته باشم [تا حال بیمناکی در من پدید آید]. بر اساس وضع بیمناک خود، با دیدی هراسناک به همسایهام مینگرم و از این رو مفاهیمی چون «خطرناک» را برای بیان فهم خودم به کار میبرم. در این فرایند، نسبتی را با همسایه خود تعین می بخشم. هایدگر میگوید، دازاین آنچه را که فهمیده است، از آنِ خود کرده و به اقتضاي خود در ميآورد.
با توصیف پیش - ساختار فهم، دو نگرش دربارۀ ساختار اگزیستانسیال دازاین پدید میآید. فهم، هیچگاه بدون پیشفرض نیست. ما از موضعی صرفاً بیطرف نه چیزی را میفهمیم و نه میتوانیم بفهمیم. ما همواره در بستر موقعیت و درگیریمان با عالم، چیزی را فهم میکنیم. به علاوه، این امر واضح است که فهم همواره با زبان (Sprache) درگیر است. ما موجوداتی هستیم که سخن میگوئیم. اگر فهم، نوعی فرافکنی امکانها است، این فرافکنی به طور بنیادی در زبان حادث میشود. در آثار متأخر هایدگر، با صراحت بیشتری به زبان به ویژه به شعر توجه میشود.
هایدگر در وجود و زمان، در پرتو ساختار اگزیستانسیال دازاین، به بررسی جنبههای وجود هرروزه باز میگردد. [و از جمله] به وراجی و کنجکاوی[24] توجه میکند. وی میگوید:
وراجی و بیهودهگفتن وجود فهم كننده معطوف به عالم دازاين، معطوف به دیگران و به خود دازاین را بر دازاين ميگشايد، اما البته به آنسان كه اين وجود معطوف به ... داراي گونهاي حالت پا درهوايي بيبنياد است. كنجكاوي، هر چيز و همه چيز را بر دازاين ميگشايد، اما البته به آنسان كه در- بودن در همه جا هست و در هيچجا نيست. (BT 177)
هایدگر در اینجا به نکتهای رجوع میکند که در آغاز تحلیل خود بیان داشته بود؛ دازاین خود را در «کسان» درمیبازد. وراجی میکنیم، نه برای فهمیدن بلکه صرفاً به منظور بیهوده گویی و کنجکاوی بیفایده. ما در پی آن نیستیم که به طور جدی از خود فهمی داشته باشیم. هایدگر این حالت اساسی دازاین را به مثابه سقوط[25] وصف میکند. اگر چه این واژه متضمن معانی الهیاتی گسترده ای است- معانیای که هایدگر از آنها اجتناب میکند- با وجود این، هایدگر بر آن است که این واژه برای وصف وضع و موقعیت دازاین متناسب است. ما در عالم و در فضایی آشفته، پیوسته درحال از دست دادن خود هستیم. درگیر عالم و غرق در میانمایگی «کسان» هستیم و در این فرایند، امکانهایی را که از آن ما هستند، مختفی میسازیم.
1 concern
2 ready to hand
3 present at hand
[1] Descartes
[2] extended thing
[3] circumspective knowledge
[4] spatial
[5] spatiality
[6] "own discovered region"
[7] mine
[8] being-with
[9] solicitude
[10] “they”
[11] gossip
[12] average
[13] authenticity
[14] "they-self"
[15] existential constitution
[16] understanding
[17] interpretation
[18] language
[19] disposition or mood
[20] "thrown"
[21] fore-structure
[22] fore-having
[23] fore-sight
[24] curiosity
[25] falling
این مطلب، از سلسله "تدریس هایدگر به زبان ساده" است که قرار است آقای سید مجید کمالی آن را در اختیار وبلاگ ما قرار دهند.
این بخش دوم سلسله است که در آن به مسئله روش پدیدارشناختی و در- عالم- بودن پرداخته شده است.
خواندن این مطلب را به دوستانی که می خواهند برای اولین بار با هایدگر آشنا شوند پیشنهاد می کنم.
روش پدیدارشناختی
هایدگر پیش از آن که تحلیل دازاین را آغاز کند، به نحوی مقدماتی، روش پدیدارشناختی- طریقی را که در تحلیل خود به کار میگیرد- را توضیح میدهد. وی از همان سخنی که هوسرل در کارهای آغازین خود به کار گرفت، بهره میگیرد: «به سوی خود چیزها!»[1]. اما هایدگر در همان صفحات آغازین وجود و زمان، راه خود را از هوسرل جدا میکند. هوسرل به هنگام کمک به هایدگر در نگارش پیشنویس کتاب، به طور کامل متوجه این گسست نشد. اما بعدها، وقتی که فصول آغازین این کتاب را با دقت بیشتری مطالعه کرد، فهمید که هایدگر، پدیدارشناسی را در جهتی بسیار متفاوت نسبت به آن چه او در نظر داشت، به کار گرفته است.
هایدگر بر این نکته تاکید میکرد که پدیدارشناسی، همانند مطالعات و پژوهشهای دیگر که با پسوند «- شناسی»[2]، مصطلح میشوند، نیست. [مثلاً] خداشناسی یا الهیات، پژوهشی دربارۀ خدا است. روانشناسی، تحقیقی دربارۀ نفس انسانی است. هر یک از این اصطلاحات، بیانگر آن است که چه چیزی باید مورد مطالعه و تحقیق قرار گیرد. اما پدیدارشناسی، بنا به گفتۀ هایدگر، به نحوه تقرب به اشیاء میپردازد. رویکرد پدیدارشناسی- با کمک به رفع حجاب- میگذارد آن چه که پنهان یا مختفی است، نزد ما آشکار شود. پدیدارشناسی مخالف تحمیل [هرنوع] ساختاری برای فهم است و در صدد است تا بگذارد، چیزها، خود را آشکار سازند. هایدگر، پدیدارشناسی را به منزلۀ راه رسیدن به فهم، بسط میدهد؛ رهیافتی که تفهم را نیازمند سوژهای که میبایست برابر با ابژه فهم قرار بگیرد، نمیداند. هایدگر به راستی بر این باور است که [اتخاذ] رویکرد ثنویت اندیش نسبت به تفهم، صرفاً بر پوشیدگی و حجاب میافزاید. طرح و تنظیم مقتضی پرسش از معنای وجود باید به گونهای انجام پذیرد که وجود بتواند خود را نشان دهد. [به عبارتی دیگر]، معنا نباید تحمیل شود.
هایدگر اظهار میدارد، پدیدارشناسی دازاین، هرمنوتیکی است. وی بعدها اذعان میکند که این اصطلاح را مدیون فریدریش شلایرماخر[3] است. اگرچه هایدگر در وجود و زمان یا آثار متأخر خود، چندان بر این واژه تاکید نمیکند با این حال گامی که وی در به کارگیری آن برداشت شاید مهمترین جزء تمامی فلسفه هایدگر باشد. علم هرمنوتیک به معنای سنتی، همان فن تفسیر است و معمولاً راجع است به تفسیر متن؛ که از جمله میتوان به هرمنوتیک حقوقی، هرمنوتیک ادبی و هرمنوتیک دینی اشاره کرد. میتوان همۀ اینها را به مثابه نظریهها یا شیوههای تفسیر دانست. شلایرماخر حوزه هرمنوتیک را گسترش داد و تلاش کرد تا فن تفسیر عام را قاعدهمند کند. به بیانی واضحتر، در تمام انواع مذکور هرمنوتیک، از نیات اصلی تفهم، [یکی] روشن ساختن معنا است و [دیگری] درک متن و اجازه دادن به آن برای آن که به نحوی حقیقی به بیان درآید. شلایرماخر بر اهمیت هنر شنیدن در هرمنوتیک صحه میگذارد. اگر به متن رخصت بیانگری داده شود، آنگاه هنر انسان همانا هنر نیوشیدن است.
هایدگر این تأملات را [از شلایرماخر] اخذ میکند و حتی مرزهای هرمنوتیک را فراتر میبرد. [نزد وی] هرمنوتیک، تفسیر وجود دازاین است. پدیدارشناسی به مثابه هرمنوتیک، آن فرایندی از فهم خویشتن است که برای دازاین مقدور است. دازاین، موجودی مفسّر است. هم از این روست که دازاین قادر به شناختن خود و بنابراین رفع حجاب از وجودش است. از جهتی، آن چه هایدگر بیان میکند به آسانی قابل فهم است. ما در فراشد فهم عالمی که در آن زندگی میکنیم به فهمی از خود نائل میشویم. کودکان با افزودن الفاظ و بسط مفاهیم، تفهم عالم را آغاز میکنند. آنان با فهم عالم از این طریق، درك از خود را نیز گسترش میدهند. کودکان میتوانند حرف بزنند، مفهوم پردازی کنند و بفهمند و در عین حال ظهور این مراحل را تشخیص دهند. هنگامی که واژگان جدیدی را یاد میگیرند و جهشهای ذهنی انجام میدهند، هیجان زده میشوند. هایدگر به بسط هميین تأمل میپردازد. با بررسی نحوه فهممان از خود، دریافت بهتری از کیستیمان- به بنیادیترین معنا- خواهیم داشت. این گونه قادر خواهیم بود، طوری از وجود را که وجود دازاین است، دریابیم.
به بیان مؤکد هایدگر از پیش آشکار است که وقتی دازاین به دنبال فهم خود است، چنین نیست که در پی [درك] ماهیت خويش باشد. دازاین به همان طریقی که [مثلاً] شناختی از صندلی حاصل میکند، در صدد فهم خود نیست. در شناخت یک صندلی، آن خصوصیاتی را که لازمۀ صندلی بودن چیزی است، معین و تعریف میکنیم. به عنوان مثال، صندلی به چیزی که جای نشستن دارد تعریف میشود. دازاین خواهان تعریف خصوصیات و صفات خود نیست بلکه به دنبال فهم امکانهای وجودش است. به گفته هایدگر، پدیدارشناسی درپی توصیف ساختار اگزیستانسیال دازاین است و نه صفات یا مقولات آن.
در- عالم- بودن[4] (In- der- Welt-sein)
دازاین آن موجودی است که هریک از ما باید بگوئیم، «من، آن موجودم». به عقیده هایدگر، تحلیل دازاین باید با این فهم آغاز شود که در- عالم- بودن، وضع مبنایی دازاین است. هایدگر از تنکنیک فاصله گذاری در این اصطلاح بهره میگیرد تا بر این امر تأکید کند که دازاین از آغاز، جدا از عالم یا موجودات عالم نیست که بعداً بخواهد به آنها ملحق شود. دازاین همواره پیشاپیش در عالم بوده و در آن تنیده است. عالم، جایی است که ما در آن زندگی میکنیم، این اشاره هایدگر از جهات گوناگون، به قدر کفایت ساده [و قابل فهم] است، با وجود این، هم در فلسفه و هم در زندگی روزمرهمان، اغلب نادیده گرفته میشود. ما در وضعیتی بیرونی نسبت به عالم قرار نداریم که بتوانیم از آن ساحت، به فهم عالم بپردازیم. به گونهای در عالم زندگی میکنیم که دور از اشیاء عالم نیستیم.
هایدگر این بینش را بسط میدهد که ما خود را به مثابه موجودی که همواره از پیش در عالم، تقرر دارد، تجربه میکنیم. در- عالم- بودن، صفت [و عرضی] برای ما نیست. نمیتوانیم از این جنبۀ اگزیستانس خود بگریزیم؛ علاوه بر این، ما غرق در این عالم هستیم. به عنوان مثال، وقت غروب، هنگامی که با اهل خانواده یا دوستان برای صرف غذا دور میزی جمع میشویم، اغلب درگیر گفت و گو با یکدیگر میشویم. صندلیها، میز و حتی غذا، بخشی از عالم در این غروب هستند. هرچند ما از همۀ این چیزها استفاده میکنیم، اما [در حقیقت] متوجه آنها نیستیم. اما اگر در ضمن گفت و گو، به ذکر مثالی نیاز پیدا کنیم، ممکن است هر یک از این اشیاء به ناگهان در معرض آگاهی بیواسطۀ ما قرار گیرند. این درحالی است که نسبت بیواسطه و تنگاتنگی با اشیاء داریم. هستی ما در عالم به گونهای است که در تماس با اشیاء عالم خود هستیم و آنها نیز در قرب ما هستند. درمییابیم که همبستۀ موجودات عالممان هستیم. تنها اگر موجودات، در دسترس عالم ما باشند، میتوانیم با آنها مواجه شده و [در نتیجه] فهمی از موجودات داشته باشیم. عالم، جائی است که در آن با هرچه که هست، مواجه میشویم.
تحلیل پدیدارشناختی هایدگر از در- عالم- بودن، یکی از مهمترین نمونههای توصیف پدیدارشناختی تلقی میشود و قوت آن یکی از دلایل اهمیت یافتن وجود و زمان به مثابه اثری فلسفی است. و هیچ تفسیر یا مطلب موجزی نمیتواند حق مطلب را در توضیح آن ادا کند. این تفسیر، بر تلقی هایدگر از اهمیت این شناخت که دازاین، موجودی متقرر [در عالم] و مرتبط [با عالم] است، تمرکز میکند. تحلیل زندگی روزمره نشان میدهد که ما رها از آنچه که در عالم با آن مواجه میشویم، نیستیم. تحلیل هایدگر متمرکز است بر رویارویی ما، هم با موجوداتی که ویژگی دازاین را ندارند و هم با موجوداتی که این حیثیت را دارند، و نیز بر مواجهه ما با دازاین؛ یعنی هر یک از ما. از آنجا که هر یک از این جنبههای عالم را میتوان به طور جداگانه بررسی کرد، باید به یاد داشت که هیچ بخشی هرگز مستقل از بخشهای دیگر نیست؛ [به عبارت دیگر]، در- عالم- بودن، امری واحد است
.
[2] “-ologies”
[3] Friedrich Schleiermacher
[4] In-der-Welt-sein
برای دیدن اصل مطلب به اینجا رجوع کنید
این مطلب دومین بخش از سلسله تدریس هایدگر به زبان ساده است.
در این بخش دو موضوع روش پدیدار شناسی و در-عالم-بودن مورد بررسی قرار گرفته است.
خواندن این مطلب را به دوستانی که می خواهند برای اولین بار با هایدگر آشنا شوند پیشنهاد می کنم.
روش پدیدارشناختی
هایدگر پیش از آن که تحلیل دازاین را آغاز کند، به نحوی مقدماتی، روش پدیدارشناختی- طریقی را که در تحلیل خود به کار میگیرد- را توضیح میدهد. وی از همان سخنی که هوسرل در کارهای آغازین خود به کار گرفت، بهره میگیرد: «به سوی خود چیزها!»[1]. اما هایدگر در همان صفحات آغازین وجود و زمان، راه خود را از هوسرل جدا میکند. هوسرل به هنگام کمک به هایدگر در نگارش پیشنویس کتاب، به طور کامل متوجه این گسست نشد. اما بعدها، وقتی که فصول آغازین این کتاب را با دقت بیشتری مطالعه کرد، فهمید که هایدگر، پدیدارشناسی را در جهتی بسیار متفاوت نسبت به آن چه او در نظر داشت، به کار گرفته است.
هایدگر بر این نکته تاکید میکرد که پدیدارشناسی، همانند مطالعات و پژوهشهای دیگر که با پسوند «- شناسی»[2]، مصطلح میشوند، نیست. [مثلاً] خداشناسی یا الهیات، پژوهشی دربارۀ خدا است. روانشناسی، تحقیقی دربارۀ نفس انسانی است. هر یک از این اصطلاحات، بیانگر آن است که چه چیزی باید مورد مطالعه و تحقیق قرار گیرد. اما پدیدارشناسی، بنا به گفتۀ هایدگر، به نحوه تقرب به اشیاء میپردازد. رویکرد پدیدارشناسی- با کمک به رفع حجاب- میگذارد آن چه که پنهان یا مختفی است، نزد ما آشکار شود. پدیدارشناسی مخالف تحمیل [هرنوع] ساختاری برای فهم است و در صدد است تا بگذارد، چیزها، خود را آشکار سازند. هایدگر، پدیدارشناسی را به منزلۀ راه رسیدن به فهم، بسط میدهد؛ رهیافتی که تفهم را نیازمند سوژهای که میبایست برابر با ابژه فهم قرار بگیرد، نمیداند. هایدگر به راستی بر این باور است که [اتخاذ] رویکرد ثنویت اندیش نسبت به تفهم، صرفاً بر پوشیدگی و حجاب میافزاید. طرح و تنظیم مقتضی پرسش از معنای وجود باید به گونهای انجام پذیرد که وجود بتواند خود را نشان دهد. [به عبارتی دیگر]، معنا نباید تحمیل شود.
هایدگر اظهار میدارد، پدیدارشناسی دازاین، هرمنوتیکی است. وی بعدها اذعان میکند که این اصطلاح را مدیون فریدریش شلایرماخر[3] است. اگرچه هایدگر در وجود و زمان یا آثار متأخر خود، چندان بر این واژه تاکید نمیکند با این حال گامی که وی در به کارگیری آن برداشت شاید مهمترین جزء تمامی فلسفه هایدگر باشد. علم هرمنوتیک به معنای سنتی، همان فن تفسیر است و معمولاً راجع است به تفسیر متن؛ که از جمله میتوان به هرمنوتیک حقوقی، هرمنوتیک ادبی و هرمنوتیک دینی اشاره کرد. میتوان همۀ اینها را به مثابه نظریه ها یا شیوه های تفسیر دانست. شلایرماخر حوزه هرمنوتیک را گسترش داد و تلاش کرد تا فن تفسیر عام را قاعده مند کند. به بیانی واضحتر، در تمام انواع مذکور هرمنوتیک، از نیات اصلی تفهم، [یکی] روشن ساختن معنا است و [دیگری] درک متن و اجازه دادن به آن برای آن که به نحوی حقیقی به بیان درآید. شلایرماخر بر اهمیت هنر شنیدن در هرمنوتیک صحه میگذارد. اگر به متن رخصت بیانگری داده شود، آنگاه هنر انسان همانا هنر نیوشیدن است.
هایدگر این تأملات را [از شلایرماخر] اخذ میکند و حتی مرزهای هرمنوتیک را فراتر میبرد. [نزد وی] هرمنوتیک، تفسیر وجود دازاین است. پدیدارشناسی به مثابه هرمنوتیک، آن فرایندی از فهم خویشتن است که برای دازاین مقدور است. دازاین، موجودی مفسّر است. هم از این روست که دازاین قادر به شناختن خود و بنابراین رفع حجاب از وجودش است. از جهتی، آن چه هایدگر بیان میکند به آسانی قابل فهم است. ما در فراشد فهم عالمی که در آن زندگی میکنیم به فهمی از خود نائل میشویم. کودکان با افزودن الفاظ و بسط مفاهیم، تفهم عالم را آغاز میکنند. آنان با فهم عالم از این طریق، درك از خود را نیز گسترش میدهند. کودکان میتوانند حرف بزنند، مفهوم پردازی کنند و بفهمند و در عین حال ظهور این مراحل را تشخیص دهند. هنگامی که واژگان جدیدی را یاد میگیرند و جهشهای ذهنی انجام میدهند، هیجان زده میشوند. هایدگر به بسط هميین تأمل میپردازد. با بررسی نحوه فهممان از خود، دریافت بهتری از کیستی مان- به بنیادیترین معنا- خواهیم داشت. این گونه قادر خواهیم بود، طوری از وجود را که وجود دازاین است، دریابیم.
به بیان مؤکد هایدگر از پیش آشکار است که وقتی دازاین به دنبال فهم خود است، چنین نیست که در پی [درك] ماهیت خويش باشد. دازاین به همان طریقی که [مثلاً] شناختی از صندلی حاصل میکند، در صدد فهم خود نیست. در شناخت یک صندلی، آن خصوصیاتی را که لازمۀ صندلی بودن چیزی است، معین و تعریف میکنیم. به عنوان مثال، صندلی به چیزی که جای نشستن دارد تعریف میشود. دازاین خواهان تعریف خصوصیات و صفات خود نیست بلکه به دنبال فهم امکانهای وجودش است. به گفته هایدگر، پدیدارشناسی درپی توصیف ساختار اگزیستانسیال دازاین است و نه صفات یا مقولات آن.
در- عالم- بودن[4] (In- der- Welt-sein)
دازاین آن موجودی است که هریک از ما باید بگوئیم، «من، آن موجودم». به عقیده هایدگر، تحلیل دازاین باید با این فهم آغاز شود که در- عالم- بودن، وضع مبنایی دازاین است. هایدگر از تنکیک فاصله گذاری در این اصطلاح بهره میگیرد تا بر این امر تأکید کند که دازاین از آغاز، جدا از عالم یا موجودات عالم نیست که بعداً بخواهد به آنها ملحق شود. دازاین همواره پیشاپیش در عالم بوده و در آن تنیده است. عالم، جایی است که ما در آن زندگی میکنیم، این اشاره هایدگر از جهات گوناگون، به قدر کفایت ساده [و قابل فهم] است، با وجود این، هم در فلسفه و هم در زندگی روزمرهمان، اغلب نادیده گرفته میشود. ما در وضعیتی بیرونی نسبت به عالم قرار نداریم که بتوانیم از آن ساحت، به فهم عالم بپردازیم. به گونهای در عالم زندگی میکنیم که دور از اشیاء عالم نیستیم.
هایدگر این بینش را بسط میدهد که ما خود را به مثابه موجودی که همواره از پیش در عالم، تقرر دارد، تجربه میکنیم. در- عالم- بودن، صفت [و عرضی] برای ما نیست. نمیتوانیم از این جنبۀ اگزیستانس خود بگریزیم؛ علاوه بر این، ما غرق در این عالم هستیم. به عنوان مثال، وقت غروب، هنگامی که با اهل خانواده یا دوستان برای صرف غذا دور میزی جمع میشویم، اغلب درگیر گفت و گو با یکدیگر می شویم. صندلیها، میز و حتی غذا، بخشی از عالم در این غروب هستند. هرچند ما از همۀ این چیزها استفاده میکنیم، اما [در حقیقت] متوجه آنها نیستیم. اما اگر در ضمن گفت و گو، به ذکر مثالی نیاز پیدا کنیم، ممکن است هر یک از این اشیاء به ناگهان در معرض آگاهی بیواسطۀ ما قرار گیرند. این درحالی است که نسبت بیواسطه و تنگاتنگی با اشیاء داریم. هستی ما در عالم به گونهای است که در تماس با اشیاء عالم خود هستیم و آنها نیز در قرب ما هستند. درمییابیم که همبستۀ موجودات عالممان هستیم. تنها اگر موجودات، در دسترس عالم ما باشند، میتوانیم با آنها مواجه شده و [در نتیجه] فهمی از موجودات داشته باشیم. عالم، جائی است که در آن با هرچه که هست، مواجه می شویم.
تحلیل پدیدارشناختی هایدگر از در- عالم- بودن، یکی از مهمترین نمونههای توصیف پدیدارشناختی تلقی میشود و قوت آن یکی از دلایل اهمیت یافتن وجود و زمان به مثابه اثری فلسفی است. و هیچ تفسیر یا مطلب موجزی نمیتواند حق مطلب را در توضیح آن ادا کند. این تفسیر، بر تلقی هایدگر از اهمیت این شناخت که دازاین، موجودی متقرر [در عالم] و مرتبط [با عالم] است، تمرکز میکند. تحلیل زندگی روزمره نشان میدهد که ما رها از آنچه که در عالم با آن مواجه میشویم، نیستیم. تحلیل هایدگر متمرکز است بر رویارویی ما، هم با موجوداتی که ویژگی دازاین را ندارند و هم با موجوداتی که این حیثیت را دارند، و نیز بر مواجهه ما با دازاین؛ یعنی هر یک از ما. از آنجا که هر یک از این جنبههای عالم را میتوان به طور جداگانه بررسی کرد، باید به یاد داشت که هیچ بخشی هرگز مستقل از بخشهای دیگر نیست؛ [به عبارت دیگر]، در- عالم- بودن، امری واحد است.
[2] “-ologies”
[3] Friedrich Schleiermacher
[4] In-der-Welt-sein
این مطلب، از سلسله "تدریس هایدگر به زبان ساده" است که قرار است آقای سید مجید کمالی آن را در اختیار وبلاگ ما قرار دهند.
این بخش اول سلسله است که ذیل عنوان دازاین به مباحثی از قبیل پرسش هدایتگر، ساختار پرسش، تمایز وجودشناختی و پرسش از دازاین پرداخته است.
خواندن این مطلب را به دوستانی که می خواهند برای اولین بار با هایدگر آشنا شوند پیشنهاد می کنم.
دازاین- بخش نخست
پاتریشیا آلتنبرند جانسون/ترجمه: سید مجید کمالی
هرچند نسخۀ منتشر شده وجود و زمان، نسبتاً سریع سامان یافت، اما هایدگر سالهای زیادی را صرف تفکر دربارۀ نحوه تقویم و صورتبندی ایده ها و اندیشه هایش کرده بود. درسهایی که او پیش از این ارائه کرده بود، ضمن این که جهت تفکرش را نشان می داد، به او در آزمودن و شکل دادن مفاهیم مهم یاری رسانده بود. کتاب تکوین وجود و زمان هایدگر[1]، نوشتۀ تئودور کیزیل[2]، پژوهشی عالی دربارۀ بسط تفکر هایدگر از مراحل مقدماتی تا پیشنویس وجود و زمان است. کیزیل به طور متقاعد کنندهای نشان میدهد که سال 1919 نقطۀ عطفی در تفکر هایدگر بود؛ زمانی که او از خط مقدم جبهه بازگشت و به عنوان دستیار هوسرل مشغول کار شد. هایدگر به بسط مسائل [پدیدارشناسی] پرداخت؛ بر اهمیت هرمنوتیک و زبان- امری که در طول حیاتش بدان اهتمام داشت- صحه گذاشت. موقعی که هایدگر دست نوشته ها و یادداشتهای مربوط به درسگفتارهایش را به قصد انتشار جمع آوری میکرد- تا استحقاق خود را برای احراز کرسی فلسفه در دانشگاه ماربورگ نشان دهد- طرح نگارش کتاب وجود و زمان در قالب دو بخش به فکرش خطور کرد. هر بخش به سه فصل تقسیم میشد اما صورت منتشر شده وجود و زمان، نسبت به آن طرحی که مدنظر هایدگر بود، تنها دو فصل اول از بخش نخست را دربر داشت. اگرچه برخی از آثار متأخر هایدگر را میتوان به منزلۀ تکمله ای بر این اثر تلقی کرد، اما وی هرگز از این مطالب برای چاپ صورت تجدید نظر یا تکمیل شده وجود و زمان استفاده نکرد.
برای خواننده انگلیسی زبان [و به طور کلی خوانندگان غیرآلمانی زبان] هایدگر، ترجمه، موضوعی مهم است. از وجود و زمان، [به زبان انگلیسی] دو ترجمه دردست است. اولین ترجمه توسط جان مککواری[3] و ادوارد رابینسون[4] صورت گرفت و در سال 1962 منتشر شد. در سال 1996، جان استمبو[5]، ترجمۀ جدیدی را روانه بازار کرد. این دو ترجمه برای خوانندگان انگلیسی زبان هم محاسنی دارد و هم معایبی. ترجمۀ مککواری/ رابینسون، بیشتر تحت اللفظی بوده و حاوی واژگان آلمانی بیشتری است به طوری که خواننده میتواند آن دسته از الفاظ آلمانی را که [در فلسفه هایدگر] مهمتراند، بیاموزد. ترجمه استمبو هرچند روانتر است اما برخی از معادلهایی که برگزیده است، به خواننده در فهم روابط میان مفاهیمی که هایدگر برمیسازد، کمک نمیرساند. نقل وقول هایی که در این فصل میآید، از ترجمه مککواری/ رابینسون اخذ شده است. شمارۀ صفحات نیز به صفحات نسخه آلمانی راجع است. در هر دو ترجمه، شمارۀ صفحات [نسخه آلمانی] در حاشیه آمده است. همچنین معادل آلمانی واژگانی که نزد هایدگر اهمیت خاصی دارند، ذکر شده است.
پرسش هدایتگر
هایدگر کتاب وجود و زمان را با بحثی دربارۀ ضرورت احیای پرسش از معنای وجود (Sein) آغاز میکند. تحقیق در آثار افلاطون و ارسطو، هایدگر را به این اندیشه سوق داد که تأکید بر شناخت در فلسفه، مانع طرح این پرسش یونانیان برای متفکران شده است؛ پرسشی که یونانیان آن را به مثابۀ آغاز تفکر فلسفی تلقی میکردند. او بر آن بود که هرگاه فلاسفه به این پرسش اهتمام ورزیدند، به پاسخی ساده رسیدند. [در نزد این فلاسفه]، وجود به مثابۀ عامترین مفهوم و امری غیرقابل تعریف یا بدیهی دانسته میشود و بنابراین نیازی به توضیح ندارد. [اتخاذ] هر یک از این دیدگاهها، نیاز به پیگیری بیشتر این پرسش را منتفی میسازد. هایدگر، در هر یک از این مواضع بازنگری کرده و نتیجه میگیرد که «خود پرسش از وجود، مبهم و بی سمت و سوست است» (BT 4). اما، اگر این پرسش آنقدر مهم بود که به عنوان سرآغاز تأملات فلسفی در نظر گرفته میشد، باید حقیقتی در این پرسش باشد. به زعم هایدگر، ضروری است که این پرسش به نحوی که برای مردمان این عصر معنادار باشد، صورتبندی شود. این پرسش باید به پرسشی برای ما[6] بدل شود. مابقی مطالب وجود و زمان و شاید بقیه آثار هایدگر را میتوان به مثابۀ کوششی به منظور احیای این پرسش تفسیر کرد؛ البته در صورتی که آن را همچون پرسش حیاتی عصرمان تلقی کنیم. این چنین هایدگر، صورتبندی خود این پرسش را آغاز میکند و [البته] در پی ارائه پاسخی برای آن نبود.
ساختار پرسش
هایدگر در این مسیر به ساختار پرسش توجه میکند. هایدگر میگوید، هنگامی که ما پرسش را مطرح میکنیم، دربارۀ چیزی پرسش میکنیم. برای انجام چنین فعلی میبایست پیشاپیش، دستکم فهمی مبهم از امر مورد پرسش داشته باشیم. به علاوه، با پرسش خود، کسی را مورد خطاب قرار میدهیم؛ به عبارت دیگر، از کسی یا از چیزی میپرسیم و سرانجام، هنگامی که میپرسیم، در واقع میخواهیم چیزی را بفهمیم. مثالی ساده، روشنگر ساختاری است که هایدگر [در عمل پرسشگری] تشخیص میدهد. دوستی، کلوچه هایی را میپزد که تاکنون بهتر از آنها را نخورده اید. آنچنان خوشمزه اند که میخواهید، خود، قادر به پختن چنین کلوچه هایی باشید. این همان چیزی است که میخواهید بفهمید. بنابراین دستور پخت کلوچه را از دوستتان میپرسید. این کلوچه ها همان چیزهایی هستند که شما درباره شان میپرسید؛ شما میپرسید زیراکه پیشاپیش فهمی از کلوچه دارید. دوست شما هم کسی است که مورد پرسش قرار میگیرد.
هایدگر این ساختار را در پرسش از وجود به کار میگیرد. آنچه را که میخواهیم بدانیم، معنای وجود است. اگر ما خواهان پرسش از وجود هستیم، بنابراین، وجود باید پیشاپیش، هرچند به نحوی مبهم، در دسترس ما باشد. اما وجود همانند کلوچه نیست. اگر ما در پی پرسش از وجود هستیم، ضروری است راهی برای طرح این پرسش بیابیم تا وحدت امر مورد پرسش را تصدیق کند. هایدگر، بخش سوم ساختار پرسشگری- یعنی آنچه که پرسش شده است- را هدایت گر ما در نحوۀ صورتبندی این پرسش میداند. این موجودات (Seiendes) هستند که مورد سؤال واقع میشوند و هر موجودی، ویژگی خاص به خود را دارند.
تمایز وجودشناختی[7]
تمایز میان وجود (Sein) و موجودات (Seiendes) که هایدگر بدان تذکر میدهد، تمایز وجودشناختی نامیده شده است. ریشۀ واژۀ «ontological» کلمه ای یونانی[onto] به معنای وجود است. تمایز وجودشناختی را هر روزه به کار میگیریم، و میان امری واقعی که «موجود» است و طور موجودیت آن یعنی وجود این موجود، تمییز قائل میشویم؛ حتی اگر بدان آگاه نباشیم. هایدگر واژۀ «ontic» را برای سخن گفتن دربارۀ موجودات و «ontological» را برای وجود به کار میگیرد. من کاملاً مطئمن هستم که وجود دارم، به وجود هر روزه و انتیک خود آگاه هستم، اما در عین حال میپرسم:«من کیستم؟»؛ این پرسش وجودشناختی است. به عقیدۀ هایدگر، به منظور طرح پرسش از وجود به طریقی معنادار، بایسته است که از موجودی خاص، پرسش کنیم. باید بسنجیم که کدامین موجود را مورد خطاب قرار دهیم. [به عنوان مثال] نمیتوان از یک درخت، دستور پخت کلوچه را پرسید. ما میدانیم، دوستمان کسی است که میتواند، این دستور را فراهم کند. اگر ما در صدد پرسش از معنای وجود هستیم، میبایست کشف کنیم، کدامین موجود، سزاوار این پرسش است.
هایدگر پرسشگر را همان موجودی معین می کند که باید از او سؤال شود. طبق ملاحظۀ او، هر یک از ما موجودی هستیم که میتوانیم از وجود پرسش کنیم. این سخن بدین معنا است که ما، فهمی مبهم و مقدماتی از وجود داریم. اگر ما خود را مورد پرسش قرار دهیم، در آن صورت ممکن است بتوانیم پرسش از معنای وجود را به نحو بسنده تر صورتبندی کنیم. هایدگر از واژۀ «دازاین» برای نامیدن این موجود- یعنی هر یک از ما- استفاده میکند. «Dasein» به صورت تحت اللفظی به وجود- آنجا ترجمه میشود. «Da» هم به معنی «آنجا» و هم «اینجا» است. اینجا، جائی است که من هستم یا آنجا، جایی است که تو هستی. در هر دو مورد، تأکید بر من یا تو فردی است.
این واژه نزد هایدگر، بسیار اهمیت دارد. وی اولین بار، واژۀ دازاین را در 1923، بعد از آن که الفاظی دیگر را [برای بیان همین معنا] آزمود، به کار برد. واضح است که هایدگر نمی خواست از اصطلاحاتی چون وجود انسانی یا سوژه استفاده کند. این واژه ها، متضمن پیشفرضهای بسیاری هستند که هایدگر در بسط تفکر خود درصدد اجتناب از آنها بود. از جمله دوگانه انگاری[8] بسیاری از فلسفه های غربی که سوژه[9] را از ابژه[10] و فاعل شناسا را از موضوع شناخت جدا می کند. دیگر فیلسوفان، به ویژه ایمانوئل کانت[11]، از این واژه- دازاین- به مثابه اصطلاحی فلسفی که دلالت بر مطلق موجود میکند، استفاده می کنند. در زبان محاوره آلمانی، این لفظ برای ارجاع به وجودی که تعلق به اشخاص دارد، به کار گرفته میشود. هایدگر با انتخاب همین کاربرد روزمره و محاوره ای این واژه به جای معنای محض فلسفی آن، می خواهد بر این نکته تأکید کند که ما نوعی موجودیم که پیشاپیش دارای فهمی مبهم و اجمالی از وجود هستیم. وی میگوید:«فهم وجود، خود، ویژگی خاص وجود دازاین است. ممیزه دازاین در مقام هستومندی (انتیک) این است که او وجودشناختی است» (BT 12). هایدگر با بهره گرفتن از تمایز وجودشناختی در پی توضیح این مطلب است که دازاین، خود را همواره بر حسب وجودش فهم می کند. هریک از ما، این سئوال هملت را تکرار کرده است که «بودن یا نبودن؟».
پرسش از دازاین
هایدگر دازاین را همچون موجودی تشخیص میدهد که میباید به منظور طرح و تنظیم پرسش از معنای وجود، به نحوی مقتضی مورد پژوهش قرار گیرد. پس بر آن میرود که یافتن طریقی درست برای پرسش از دازاین همچنان امری ضروری است. [همان طور که] هایدگر متذکر میشود، ممکن است این کار بسیار ساده به نظر برسد. ما دازاین هستیم. با نگاهی موجودبینانه، در زندگی روزمرۀ خود، چیزی نزدیکتر از این به ما وجود ندارد. اما بنا به گفتۀ هایدگر، به لحاظ وجودشناختی و حسب فهمی که از وجود خود داریم، ما از خودمان بسیار دوریم. تنها اگر در عالمی زندگی کنیم و با آن بیامیزیم، به فهمی از وجود خود نائل میشویم. ما وجود خود را آن گونه که در عالم بر ما آشکار شده است، میفهمیم؛ عالمی که [ما، خود] به قوام گرفتن آن مدد رساندهایم. در انتخاب راه زیست خود درعالم، اغلب از وجود خویشتن غافلیم و حتی آن را کتمان میکنیم. چنین نیست که همواره در پی یافتن کیستی خود برآئیم و ترجیح میدهیم که گرفتار فعالیتهای روزمره زندگیمان باشیم.
به دلیل وجود چنین گرایشهایی، هایدگر در وهلۀ اول خواهان بررسیدن دازاین در زندگی روزمره اش است تا آن مقوماتی که خود را همچون معرف اگزیستانس ما عرضه میدارند، بجوید. اگر بتوانیم این ساختها را در زندگی روزمره و انتیک خود معین کنیم، در آن صورت قادر خواهیم بود دربارۀ آنها تأمل کرده و [از این طریق] به ساحت وجودشناختی تفکر گذر کنیم. هایدگر در پی آن است تا تحلیل پدیدارشناختی خود را به گونه ای آغاز کند که بتواند مدد کار همۀ مردمان- و نه صرفاً فیلسوفان- در این گذار وجودشناختی باشد. در این بخش، بحث تحلیل دازاین در ساحت انتیک پییگیری خواهد شد. هایدگر این تحلیل را در آنچه که «بنیادی برتر و برخوردار از وجه وجودشناختی اصیل تر» (BT 17) میخواندش، تکرار میکند. وی در این واگویی، نشان میدهد که معنای وجود، زمانمندی دازاین است.
[1] The Genesis of Heidegger’s Being and Time
[2] Theodore Kisiel
[3] John Macquarrie
[4] Edward Robinson
[5] Joan Stambaugh
[6] a question for us
[7] Ontological Differrence
[8] dualism
[9] subject
[10] object
[11] Immanuel Kant