تبليغاتX
:: Fardid.ir فرديد ::
البته با توجه به عنوان و زمان انتشار مطلب به نظر ميرسد كه مرحوم دكتر مددپور نگاهي به مقاله ي محمد قوچاني با عنوان "پست مدرنيستهاي ايراني" داشته اند؛

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 13:10 توسط محمد علی بیگی |

دوره‌ي مسيحي و اسلامي

بنابر تلقي و نظرگاه مردم قرون وسطاي مسيحي و جهان اسلامي حقيقت عبارت از خدا است. و همه حقايق به حقيقت او برمي‌گردد. از اين‌جا نام دوره‌ي تئيسم و خدامداري را بر اين دوره اطلاق كرده‌اند. هنر، سياست، علم و همه امور در اين دوره رجوع به خدا و دين آسماني دارد؛ «تئولوژي» (الهيات) صورت معرفت غالب است.

برخي بر اين سخن كه در دوره‌ي قرون وسطي‌مدار تفكر فقط خداست اعتراض كرده و آثار متفكرين، علما و دانشمندان در زمينه طبيعيات و رياضيات (مانند ابن‌هيثم، كمال‌الدين فارسي، ابوريحان بيروني، ابن‌سينا و...) را دال بر طرح مطالبي غير از مسأله وجود خدا دانسته است. اين را ناقص تقسيم (قسمت) تاريخ به ادوار سه‌گانه تاريخي (يونان، قرون‌وسطي و جديد) پنداشته است. مطلبي كه در آغاز بايد بدان اشاره كرد و تذكر داد اين است كه دائرمدار بودن خدا در فلسفه‌ي قرون‌وسطي به اين معني نيست كه ديگر بحث از طبيعيات و رياضيات و ساير علومي كه مورد تجسس و مداقه و بحث و نظر عالمان است مگر مظاهر و جلوه‌ها و مخلوقات باواسطه و بي‌واسطه خدا نيستند؟ به علاوه خدامداري قرون‌وسطي صورت نوعي غالب بر تفكر بشري است. نويسنده‌ي محترم در دنباله‌ي بحث قاعده‌ي «الحد لايكتسب بالقسمه» در باب دوره جديد نيز همان اعتراضات را به نحوي ديگر دارد. قبل از اين دو جهان‌مداري يونانيان را مورد شك قرار مي‌دهد و مي‌نويسد كه اساساً حد تاريخ را نمي‌توان تعيين كرد، حال آن‌كه اصلاً‌ مطلب «مطلب حد» نيست. بحث بر سر صورت نوعي تاريخي است و ترقي و تقدم تاريخي.

گرچه در دوره‌ي قرون‌وسطي «خداشناسي»  علم پايه محسوب مي‌شود؛ اما تفكر يوناني به صور خفي و جلي در تفكر ديني تصرف مي‌كند و بعضاً حجاب آن مي‌شود. چنانكه في‌المثل «توماس آكوئيناس» متفكر مسيحي قرون‌وسطي گرچه براي خدا موضوعيت قائل است، فلسفه‌ي ارسطو را اساس تفكر خويش در تبيين عالم و خدا و انسان قرار مي‌دهد و با صورت خدامدارانه ارسطويي كتاب آسماني را كه قبلاً تحت‌تأثير آراي متفكران رومي و اسكندراني قرار گرفته بود، تفسير مي‌كند. از اين‌جاست كه در قرون‌وسطاي مسيحي فلسفه‌ي يونان بسيار اهميت پيدا مي‌كند و حتي به نام دين از آن دفاع مي‌شود و افلاطون، ارسطو و بطلميوس چون اولياء خدا تلقي مي‌گردند. و اين غربزدگي به معني اخص لفظ است. خلاصه اين‌كه در قرون وسطاي مسيحي فلسفه يونان غالباً بر افكار غلبه پيدا مي‌كند اما نه چنان است كه خدامداري مسيحي بالكل فراموش شود و همين فصل، فارق تفكر يوناني و مسيحي است. در اسكولاستيسيسم جديد نيز سعي در جمع ارسطو و آراي جديد با كتب آسماني است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 21:10 توسط حسین محمدی |

نمي‌دانم چرا برخي به اين نظر رسيده‌اند، تو گويي جهان مشحون از اسم اعظم بقيه‌الله است و هنر سينماي كنوني از آن محروم؟! آيا انتظار آن است كه در اين عصر عسرت و غيبت، و به تعبير هندوها عصر «كالي‌يوگا» يا «خال و ابر سياه»، فيلمي با موضوع انتظار و امام زمان ساخته شود؟ مگر درباره‌ي ديگر ائمه در روزگار ما چه فيلم‌هايي ساخته شده است؟

آيا فيلم و سريال «امام علي» به عنوان جدي‌ترين اثر سينماييِ ظاهراً ديني بعد از انقلاب ايران، درباره‌ي حضرت ايشان سلام‌الله‌عليه بود، يا درباره‌ي هوي و هوس‌هاي قطام دختر يكي از خوارج كه به‌طور وهمي فضاي اثر را پر كرده‌ بود؟ امّا باز اين سينما و هنر است كه بعد از انقلاب، جلوه‌اي از معني انتظار را كم‌وبيش در قلمرو شعر و ادبيات و موسيقي و سينما به نمايش گذاشته است، بي‌آنكه عصر گشايش و فتوح ساحت قدس و ظهور كلي دين فرا رسيده باشد، فيلم‌هاي جبهه و جنگ از جمله آثار حاتمي‌كيا و مجيد مجيدي چنين‌اند. اساساً به اعتقاد من هنرمندان و هنر نزديكترين مردمان و آثار به «معني انتظار»اند. هنرمند چنان‌كه بسياري از متفكران پست‌مدرن غربي و حكماي معاصر نيز در عالم خويش بدان اشاره كرده‌اند، در پايان تاريخ آن‌ها در انتظار ظهور عالمي ديگرند، در حالي كه اهل سياست تمام همشان در تمهيد نظام موجود است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 21:16 توسط حسین محمدی |

ماده اثر هنري: خيال و تخيّل

ماده شعر و علت مادي آن، محاكات و تخيّل شاعر است در باب آن‌چه كه مقصود و منظور و مورد محاكات شاعرانه اوست. في‌المثل، عارف شاعري موضوع محاكاتش عالم قدسي و اسماء صفات الهي است و احوالات و مواجيد خويش را در صورت خيالي تأليف و تركيب ابداعي مي‌كند. در اين وضع و مقام، شاعر با حقايقي مواجه است كه از سنخ صور خيال نيستند، اما او در عالم خويش اين حقايق را متمثل مي‌كند و جامه صورت خيالي به آن‌ها مي‌پوشاند و يا شاعري كه مورد محاكاتش احوالات و خواطر باطني اين جهاني است، صورت خيالي را در تركيب ابداعي خود در كار مي‌آورد.

بايد توجه داشت كه محاكات در اين‌جا تكرار صرف نيست بلكه به قول «هگل»، «حالتي است كه در آن كرمي بخواهد هنگام خزيدن از فيل تقليد كرده باشد.» در اين محاكات غالباً زيبايي ظهور مي‌كند و آن‌گاه كه هنرمند باطن زشت خويش را محاكات مي‌كند، زيبايي چون جلوه‌ي جمالي وجود نهان مي‌شود.

«محاكات» در اين‌جا به معني يوناني آن تلقي شده، بلكه آن‌را صرفاً صورت «ابداع» هنري و شعري در نظريه مي‌آوريم از اين‌جا ابداع به معني poiesis، وراي محاكات به معني mimesis به يوناني است. در تفصيل بحث در باب ابداع بايد گفت هنر نحوي تجلي حقيقي موجود و كشف حجاب است. با هنر و صورت خيالي، وجودي كه براي انسان نهان است به پيدايي مي‌آيد و بدين معني كار هنرمند «ابداع» است، يعني پيدا آوردن.

آن‌چه را كه به نام «شعر» مي‌خوانيم و يونانيان به پوئيسيس (پوئزي به فرانسه و پوئتري به انگليسي) تعبير مي‌كنند (يعني ابداع به عربي) در تاريخ حكمت و فلسفه مورد بحث نظري بوده است. پوئيزيس ساحتي از وجود انسان در فلسفه ارسطو است كه معطوف به فن يعني تخنه techne به يوناني است كه به فارسي هنر به معني خاص و جديد لفظ است. ارسطو تخنه يعني هنر را به دو معني تفسير كرده است: اول. هنري كه متوجه تكميل كار طبيعت(كالاهاي ساخته شده) است. و دوم هنري كه كارش محاكات و تقليد است كه همان هنرهاي زيبا باشد.

بنابراين با اين ساحت وجود انساني(ابداع)، حقيقتي در هنر به پيدايي مي‌آيد و متحقق مي‌شود. براين اساس با هنر اسلامي نيز حقيقتي به ظهور مي‌رسد كه همان اسم‌الله و عالم اسلامي است؛ و نهايتاً تجلي حقيقتي بدون اشاره حسي و عقلي به معني كشف سبحات جلال؛ و در اين مقام است كه موهوم محو مي‌شود و معلوم صحو.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 21:8 توسط حسین محمدی |

 

عجيب‌ آن‌ است‌ كه‌ نويسندگان‌ تاريخ‌ چنين‌ مي‌پندارند، كه‌ خودآگاهي‌ اساطيري‌ آغاز احساس‌ هويت‌ و خودآگاهي‌ تاريخي‌ است‌. بنا بر فرض‌ اين‌ مورخان‌، اين‌ خودآگاهي‌ در تمدن‌ يونان‌ بالغ‌ مي‌شود، و به‌ اوج‌ تكامل‌ مي‌رسد!! اين‌ مورخان‌ و از آنجا فيلسوفان‌ دائماً مي‌كوشند، جهان‌ اساطيري‌ و ديني‌ كهن‌ را تأويل‌ كنند، از همين‌ منظر فلسفي‌ و يونانزده‌ است‌، كه‌ همه‌ نقاشي‌ها و پيكره‌ها تفسير مي‌شد، و اگر به‌ عقل‌ و منطق‌ نسبت‌ داده‌ نشود، به‌ دين‌ و اسطوره‌ و جادو به‌ مثابه‌ دوران‌ كودكي‌ و نابالغي‌ عقل‌ انساني‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود، از اينجا بي‌نسبتي‌ و گريز از نسبت‌ يوناني‌ رياضي‌وار را به‌ جادو و خرافه‌ پيوند مي‌دهد. چيزي‌ كه‌ در سراسر هنر شرق‌ و باستان‌ پيش‌ از يونان‌ متافيزيكي‌ و تفكر و هنر پيش‌ از سقراط‌ ظاهر مي‌شود. گاردنر در‌باره ی‌ قوة‌ بينايي‌ انسان‌ مي‌گويد: «فقط‌ مي‌توان‌ حدس‌ زد، احتمالاً مدتها پيش‌ از آنكه‌ ارسطو بگويد، آنچه‌ آدمي‌ را از جانوران‌ متمايز مي‌گرداند، عقل‌ اوست‌، و حس‌ بينايي‌ منطقي‌ترين‌ حس‌ است‌، انسانها متوجه‌ قدرت‌گيرايي‌، فريبايي‌ و خواب‌آوري‌ مصنوعي‌ چشم‌، در جهت‌ غايات‌ شريف‌ يا پليد شده‌ بودند. مردم‌ در جهان‌ باستان‌ شرقي‌ و اساطيري‌، از چشم‌ بد يا پليد مي‌ترسيدند... در نظر هنرمندِ جهان‌ باستان‌، چشم ها كه‌ پنجره‌هاي‌ روح‌ پنداشته‌ مي‌شوند، تداعي‌هاي‌ بيشماري‌ داشته‌اند. چشمان‌ بزرگ‌ با نگاه‌ خيرة‌ ثابت‌، همه‌ چيز را مي‌بينند، و تصوير چهره‌ از روبرو با دو چشم‌، كه‌ ديدن‌ انساني‌ را از ديدن‌ حيواني‌ صرف‌ متمايز مي‌گرداند، نشانة‌ هشياري‌ و بينايي‌ مطلق‌، و علم‌ خدايان‌ به‌ همة‌ امور و تضمين‌ عدالت‌ است‌. در قراردادي‌ شدن‌ چهرة‌ انسان‌، بينايي‌ به‌ خصلتي‌ انساني‌ به‌ معني‌ اخص‌ واژه‌ ـ در معني‌ جسماني‌ و معني‌ پردامنه‌تر عقلي‌، معنوي‌ و خداانگارانه‌اش‌ ـ تبديل‌ مي‌شود. بينايي‌ خداگونه‌ به‌ عنوان‌ شالودة‌ قانون‌ و عدل‌، آشكارا در روايات‌ قانون‌گذاران‌ بزرگ‌ دنياي‌ كهن‌ ديده‌ مي‌شود. به‌ هر تقدير چشمان‌ بزرگ‌ نمادي‌ از قدرت‌ خدايي‌ عصر اساطير است‌، كه‌ در عصر متافيزيك‌ استمرار و بسط‌ مي‌يابد.

 امّا همة‌ هنر شرق‌ در ابصار صرف‌ توقف‌ نمي‌كند، بلكه‌ به‌ سمبليسمي‌ سمعي‌ ـ بصري‌ فراگير روي‌ مي‌آورد، و همانطور كه‌ از واقعيت‌ بصري‌ مي‌گريزد، به‌ حقيقت‌ پشت‌ نمي‌كند، بلكه‌ صورت‌ رمزي‌ و مثالي‌ به‌ جهان‌ هنري‌ مي‌بخشد، و حقيقت‌ را از طريق‌ رمز بيان‌ مي‌كند. از اينجا برخي‌ نويسندگان‌ از آن‌ به‌ روش‌ مفهومي‌ به‌ جاي‌ روش‌ بصري‌ نام‌ برده‌اند. هنرمند در اين‌ روش‌ كاري‌ به‌ ثبت‌ جلوة‌ آني‌ و گذراي‌ اشياء ندارد، بلكه‌ مفهومي‌ را كه‌ از خواص‌ مشخص‌ كننده‌ و پايدار بدن‌ آدمي‌ دارد، به‌ نمايش‌ درمي‌آورد.

 آنچه‌ دست‌ او را هدايت‌ مي‌كند، شكلهاي‌ بنيادي‌ اشياء و اطلاعات‌ وي‌ درباره‌ آنهاست‌، نه‌ شكل‌ و صورت‌ ظاهر تصادفي‌ آنها. ولي‌ اين‌ فقط‌ جلوه‌اي‌ از آن‌ فرماليسم‌ و صورت‌انگاري‌ كلّي‌ است‌، كه‌ ضمن‌ تلاش‌ براي‌ پي‌افكندن‌ نظمي‌ پايدار، در آغاز دوره تاريخي‌ بر هنرمند تحميل‌ شد. اين‌ فرماليسم‌ همچنان‌ در هزاران‌ رسم‌ و وضع‌، و آيينهايي‌ كه‌ مقدس‌ و لايتغّير پنداشته‌ مي‌شدند، در سراسرتاريخ‌ به‌ حاكميتش‌ بر رفتار آدمي‌ ادامه‌ داد. چند قرن‌ بعد در يونان‌، افلاطون‌ فلسفة‌ خويش‌ دربارة‌ صورت‌ يا ايدوس‌ و جمع‌ آن‌ يعني‌ ايده‌ را تبيين‌ كرد، و مدعي‌ شد كه‌ عالم‌ صُوَر محض‌، كه‌ حقايق‌ نهايي‌ و لايتغير ارقام‌ و رابطه‌هاي‌ رياضي‌ در آن‌ به‌ وجود خويش‌ ادامه‌ مي‌دهند، عالم‌ حقيقي‌ است‌، ولي‌ عالمي‌ كه‌ ما مي‌بينيم‌، يعني‌ دنياي‌ ظاهري‌ صرف‌، عرصة‌ عنصر غيرواقعي‌ و توهّمي‌، تغيير و مرگ‌ است‌.

 در پي‌ سمبليسم‌ كهن‌ بين‌النهريني‌، ستيز ميان‌ نيروهاي‌ طبيعي‌ و فوق‌ طبيعي‌ در دنياي‌ بين‌النهريني‌ها، به‌ صورت‌ مبارزه‌اي‌ ميان‌ جانوران‌ و هيولاها نمايانده‌ و بيان‌ مي‌شود. در اين‌ تصويرگري‌ رمزي‌ انسان‌ بيش‌ از حيوان‌ درگير عالم‌ رمزي‌ مي‌شود، حال‌ آنكه‌ حيوان‌ كم‌وبيش‌ با حالات‌ ناتوراليستي‌ تصوير مي‌شود و همان‌ گونه‌ به‌ اطراف‌ مي‌نگرد، و مي‌جنبد كه‌ به‌ چشم‌ مي‌آيد.

 

 

منبع: سایت پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 20:25 توسط حسین محمدی |